باغ نگاه . . . .

گل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانیم

وقــتی بروی دامـــن خـــود می نشانیم

داغ جنون قـــطره ی اشــکم به چشم تو

هر چند از دو چـشم خودت می چکانیم

مـن عابـــر شــکســته دل خـلوت توأم

تا بیـکران چشــم خـــودت مــی کشانیم

یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کند

انـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانیم

وقــتی پـرید رنگ تو از پشت قصه ها

تصــویر شد نهـــایت رنـــگــین کـمانیم

تو، آن گلی که می شــکفی در خیال من

پُر می شود زعطر خوشــت زنــدگانیم

در کـهــکشان چـشم تو گم می شود دلم

سرگـشتـــه در نــــهایــتی از بی نشانیم

زیــبـــاترین ردیف غـــزلهای من توئی

ای یـــــار ســــرو قـــامت ابـرو کمانیم

حـــالا بیـــا و غــربت ما را مرور کن

ای یــــادگــــــار وســعت سبـز جوانیم

 

امشب دلم با یاد تو . . . .

امشب دلم با یاد تو یک پنجره وا می کند

لبهای من از دوریت بر شیشه اش ها می کند


امشب دوباره نام تو بر شعر من جان می دهد،

امشب خیال دیدنت در شهر غوغا می کند


امشب نگاه آسمان مفهوم دیگر می دهد

چشمان نا آرام من، امروزو فردا می کند


امشب به پاس دیدنت فالی گرفتم از غزل

تعبیر فالت خوب بود، حافظ که رسوا می کند


گاهی دلیل بودنم، گاهی ز من رد می شوی

این روزگار لعنتی با من چه بد تا می کند!


شاید میان آسمان راهیست تا چشمان تو!؟

آخر خیال من تو را در شهر پیدا می کند...

 

منتظر . . . .

به او رسان سلام من بگو مرا صدا کند

 

حریم وعده نشکند به عهد خود وفا کند

 

صفای یک تبسمش به عالمی نمی دهم

 

اگر چه او وفای خود به دیگری عطا کند

 

به نامه ای نوشته ام برای دوست زنده ام

 

بدون او به مرگ من یکی خدا خدا کند

 

اگر جواب نامه را به علتی نمی دهد

 

برای قلب منتظر به خنده اکتفا کند

 

خسته و دل شکسته ام همیشه گریه می کنم

 

به احترام چشم من به گریه اعتنا کند

 

همچو کبوترم که او کرده به دام خود اسیر

 

مرغ به غم نشسته را بگو که بر هوا کند

 

سائل بینوا منم پادشه اوست بر دلم

 

چه می شود که پادشه نظر به این گدا کند

 

زپشت پرده می دهم اشارتی زحال خود

 

به حال بی کسی چو من فقط غزل دعا کند

 

خش خش دل . . . .

بار سنگینی ز غم بر شانه دارم سالهاست

 

در میان آب و آتش خانه دارم سالهاست

 

بنگر احوال مرا آنکس که سنگم می زند

 

بر سر دیوار ایشان لانه دارم سالهاست

 

بلبلم یا جغد شب هرگز ندانستم ولی

 

آشیانی کنج این ویرانه دارم سالهاست

 

من مسافر بودم از اول در این دیر خراب

 

در دیار بهتری کاشانه دارم سالهاست

 

شهنه گر دستم شکست و ساغرم را عیب نیست

 

خاطرات ماندنی از گوشه ی میخانه دارم سالهاست

 

گر چه لب را بسته و می را حرامم کرده اند

 

نقشی از لب بر لب پیمانه دارم سالهاست

 

گفتمش پائیز را این خش خش دل چیست گفت

 

شکوه ها از این دل دیوانه دارم سالهاست

 

تنهای تنها می شوم . . . .

وقتی که می گیرد دلم تنهای تنها می شوم

 

شد دل اسیر درد و غم تنهای تنها می شوم

 

حال مرا از بی کسی هرگز نمی پرسد کسی

 

از این همه جور و ستم تنهای تنها می شوم

 

گیرد که باشد قامتم مانند سروی استوار

 

چون می شود از غصه خم تنهای تنها می شوم

 

ترس از فراق و بی کسی تنهائی و دلواپسی

 

آندم که چیدم روی هم تنهای تنها می شوم

 

غم چون دلی را بشکند با دیده گیرد الفتی

 

بیرون شود از چشم نم تنهای تنها می شوم

 

وقتی حریم کبریا بشکسته از جور و جفا

 

پا می گذارم در حرم تنهای تنها می شوم

 

هر آنچه بخشیدی به من یارب غم و اندوه بود

 

افزون شود لطف و کرم تنهای تنها می شوم

 

پائیزم و با شعر خود غم روی غم انباشتم

 

چون غم نباشد روی غم تنهای تنها می شوم

 

خدا بازیچه نیست . . .

در دلم افتاده روزی بی وفائی می کنی

 

بر دل بشکسته ام بی اعتنائی می کنی

 

گر چه اکنون چشم تو بر دام اشکم مبتلاست

 

تا که کشتی وا رهانم ناخدائی می کنی

 

از خدا دم می زنی اما خدا بازیچه نیست

 

فرصتی باشد اگر بی شک خدائی می کنی

 

درد هجران جای خود دردی گران دارد فراق

 

با رقیب نا رفیقم آشنائی می کنی

 

رنگ رخسارم به زردی می رود دانی چرا؟

 

بس که بر احساس من چون و چرائی می کنی

 

خانه ی مهر و وفا از بیخ و بن کردی خراب

 

از کدامین دل محبت را گدائی می کنی؟

 

خویشتن را پیش از این باید رها می ساختی

 

چون به دام افتاده ای فکر رهائی می کنی

 

عقده های کهنه . . . .

از تو دلگیرم نمی دانم که می دانی هنوز؟

 

یا که از شرمندگی از دیده پنهانی هنوز؟

 

هر چه آمد بر سرم از مهربانی های توست

 

چون که از مهر و وفا چیزی نمی دانی هنوز

 

خون دل در چشم غمناکم تماشا کردنیست

 

تا چه دیدی در تماشاخانه گریانی هنوز؟

 

خوب می دانم که می دانی نمی بخشم ترا

 

اشک اگر آورده باشی یا که نالانی هنوز

 

دست در دستم نهادی تا که آبادم کنی

 

ای بسا ویران تو بودی چون که ویرانی هنوز

 

عقده های کهنه در پستوی دل نم کرده اند

 

تو همان مشتی نمک بر زخم آنانی هنوز

 

سر به زیر افکنده ای چیزی نمی گوئی چرا؟

 

گوئیا از آنچه کردی خود پشیمانی هنوز

 

دیده ی گریان تو دل ر ا هراسان می کند

 

تا چه خواهد شد سرانجامم پریشانی هنوز

 

از خدا دم می زنی اما نمی دانی که من

 

ای دریغا تازه فهمیدم که شیطانی هنوز

 

احساس . . . .

من گلی خشکیده در بشکسته گلدانم هنوز

 

از ازل بیمارم و دنبال درمانم هنوز

 

در پس یک شیشه ی بشکسته دور از آفتاب

 

شاخه ای بشکسته در بشکسته گلدانم هنوز

 

گر چه دلتنگ بهار و بلبل سر گشته ام

 

در پی سرمای جانسوز زمستانم هنوز

 

رقص گل در زیر باران دلنوازی می کند

 

من ولی در حسرت یک قطره بارانم هنوز

 

از همان روزی که با غم عهد و پیمان بسته ام

 

تا که هستم بر سر آن عهد و پیمانم هنوز

 

زنده بودن را فقط احساس ثابت می کند

 

زندگی را دشمن احساس می دانم هنوز

 

زندگی یعنی دبستانی که از غم ساختند

 

من همان شاگرد پیر آن دبستانم هنوز

 

مانده ام با این همه گوش گران و چشم کور

 

با که گویم بی سبب در کنج زندانم هنوز

 

مرگ را از رفتن خود . . . . .

عشق را با مردم بی دردسر خواهم گذاشت

سر در آغوش گناهی تازه تر خواهم گذاشت

بی پر و بال از ستبر آسمان خواهم گذشت

در کبود لانه مشتی بال و پر خواهم گذاشت

در به در دنبال یک جو تشنگی خواهم دوید

چشمه را با تشنگان در به در خواهم گذاشت

تا نگویند این جوان بی رد پایی کوچ کرد

دفتری شعر و مزاری شعله ور خواهم گذاشت

بی صدا در کلبه متروک جان خواهم سپرد

مرگ را از رفتن خود بی خبر خواهم گذاشت

 

از کجا آمده ام آمدنم . . . . .

روزها فکــر من این است و همـه شب سخنم!

 

که چــــــرا غــافل از احـــوال دل خــویشتنـم؟!

 

از کجـــــــــــــــا آمده ام آمدنـــم بهــــر چه بود!

 

به کجـــــــــــــــا میــروم آخـــر ننمایی وطنـــم؟

 

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا

 

یــا چه بوده است مــراد وی از ایـن ساختنـم؟

 

آنچه از عالـــــم عِلوی است من آن می گویم

 

رخـت خـود بــــــــاز بر آنـم که همانجــا فکنـم!

 

مــرغ بــــــاغ ملکوتــــم نِیـم از عالـــــم خــاک

 

چنـــــد روزی قفسی ساختـــه اند از بدنـــــم!

 

کیـــست آن گــــوش که او می شنــــود آوازم

 

یــــا کدام است سخـن می کند انــــدر دهنم؟

 

کیــست در دیده که از دیـــده بـــرون می نگرد

 

یــــا چه جــان است نگویی که منش پیرهنم؟

 

تــا به تحقیـــق مــــــــــــرا منـــزل و ره ننمـایی

 

یــک دم آرام نگیــــــــــــرم نفسی دم نزنـــــم!

 

می وصلـــــــــــم بچشان تـا در زندان ابــــــــــد

 

به یکی عربده مستــــــــانه به هم درشکنــــم!

 

من به خود نـامدم اینجــــــــا که به خود باز روم

 

آنــکه آورد مــــــــــــــرا بــاز بــرد تــــــا وطنــم!

 

تو مپنـدار که من شعــــــــــر به خـود می گویم

 

تـا که هشیـــــــارم و بیــــــــدار یکی دم نزنـم!

 

روزگاریست در این . . . .

روزگاریست در این کوچه گرفتار توأم

با خبر باش که در حسرت دیدار توأم

گفته بودی که طبیب دل هر بیماری

پس طبیب دل من باش که بیمار توأم

از دل کوچه . . . .

از دل کوچه گذشتم از میون جاده ی خیس

این مسیر بدون برگشت که واسم هیچ آشنا نیست

می خوام آرامش بگیرم من که تو غصه اسیرم

حق من نیست مثل سایه توی تنهایی بمیرم…
 

در برق آن نگاهت . . . .

در برق آن نگاهت هر شب رهایم ای دوست

 شاعر شدم که روزی وصفت نمایم ای دوست

 چشمان پر فروغت میعادگاه عشق است

من آسمان چشمت را می ستایم ای دوست

احساس دستور عشق بازآی بی تو زردم

عمری به درد دوری من مبتلایم ای دوست

درد است زنده بودن وقتی شبی نباشی

گو بی تو زنده بودم گو بی وفایم ای دوست

 

ای دوست . . .

ای دوست به جز عشق تو در سر من هوسی نیست
 
جز نقش تو بر صفحه ی دل نقش كسی نیست
 
 

ای عشق، شکسته ایم، مشکن ما را

این گونه به خاک ره میفکن ما را

ما در تو به چشم دوستی می بینیم

ای دوست مبین به چشم دشمن ما را 

 

دیگر بهار هم . . . .

دیگر بهار هم سر حالم نمی کند. 

 چیزی شبیه گریه زلالم نمی کند.

آه ای خدا مرا به کبوتر شدن چه کار؟

وقتی که سنگ هم رحم به بالم نمی کند.

نه زمین باش و نه خاک، که تو را خوار کنند

وانگهی ذهن تو را پر ز مردار کنند

آسمان باش که خلقی به نگاهت بخرند

وز پی دیدن تو، سر به بالا ببرند

 

مرد و تفنگ . . . .

شعر احمدزاده به دستم رسيد. وقتيكه خواندم بي اختيار

 

چشمانم تر شد.و ديگران را هم ديدم كه شعر را شنيدند

 

و چشمان نمناكشان را با شرم از هم دزديدند.... آيا مي

 

توان ؟ آيا مي شود كه به يك جسم ، ساخته شده از چوب

 

و پولاد ، اين چنين دل سپرد و شيداوار برايش شعر گفت؟....

 

در هفته بسيج بود كه شعر به دستم رسيد. در خيابان كه

 

راه مي سپردم ،‌بچه هاي بسيجي را مي ديدم كه مي روند

 

و جانبازان را كه دستي ، پايي ، چشمي را ايثار كرده ، اما

 

خم به ابرو نياورده مي روند. يادم از زمان جنگ آمد و كودكي

 

بسيجي كه دوربين تلويزيون از جايي نا خود آگاه به تصويرش

 

كشيده بود. گوشه اي از سنگري زمستاني با پوش برفي

 

تازه. نمي دانم از كدام گوشه وطن؟ اما نشسته بود و

 

هشيار چشم به بيرون سنگر و چه سان تفنگ به سينه

 

فشرده اش را بي اختيار نوازش مي كرد. جاي خالي همه

 

آنهايي را كه اين بزرگ مرد كوچك آرزو داشت برايش پر كرده

 

بود. نه به عنوان جسمي سرد و خاموش ، بلكه شريكي

 

سراسر غليان آتش احساس در حفظ وطن.....

 

هفته بسيج بود كه شعر احمدزاده به دستم رسيد.

 

احساسي را كه اين شعر به من داد ،‌همان بود كه از راه

 

صفحه تلويزيون ، سالها پيش از گوشه اي دور از وطن ،

 

همان كودك بسيجي به من داده بود : رابطه مرد و تفنگ....

 

رابطه مرد و تفنگ رابطه عجيبي است، ريشه در دل دارد.

 

عشق به اين پولاد سهمگين با هيچ عشق ديگري قابل

 

قياس نيست. آنها كه تفنگ را مي شناسند ، مي دانند كه

 

چه مي گويم و مي دانند كه ((تفنگ)) با تمام داشته هاي

 

آدم ، ( چه جنگاور و چه شكارچي) تفاوت دارد.. تفنگ

 

ميز و صندلي و خانه و ماشين نيست. تفنگ چيزيست

 

كه مي توان عاشق آن شد. و اي كاش كه تصميم گيرندگان

 

تفنگ نيز لختي با احساس ، به اين وسيله بنگرند. و در

 

بخشنامه ها و تصويب نامه هاي شكار و محروم كردن و

 

لغو جواز و گرفتن تفنگ و تمدید و غيره ، لحظه اي هم به

 

عشق "مرد و تفنگ" بيانديشند و بدانند كه:

 

"عاشق "هيچگاه "قاتل " نيست.......

 

ادامه مطلب یادتون نره . . . . .

  

ادامه نوشته

هیچ جز یاد تو . . . .

هیچ جز یاد تو رویای دل آویزم نیست

هیچ جز نام تو حرف طرب انگیزم نیست

عشق می ورزم و می سوزم فریادم نه

دوست می دارم و می خواهم و پرهیزم نیست

نور می بینم و می رویم و می بالم شاد

شاخه می گسترم و بیم ز پاییزم نیست

تا به گیتی دل از مهر تو لبریزم هست

کار با هستی از دغدغه لبریزم نیست

بخت آن را که شبی پاکتر از باد سحر

با تو ای غنچه ی نشکفته بیامیزم نیست

تو به دادم برس ای عشق که با این همه شوق

چاره جز آنکه به آغوش تو بگریزم نیست

 

حال من خوب . . . .

حال من خوب است اما با تو بهتر می‌شوم‌

آخ‌... تا می‌بینمت یک جور دیگر می‌شوم‌

با تو حس شعر در من بیشتر گل می‌کند

یاسم و باران که می‌بارد معطر می‌شوم‌

در لباس آبی از من بیشتر دل می‌بری‌

آسمان وقتی که می‌پوشی کبوتر می‌شوم‌

آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو

می‌توانم مایه‌ی ـ گهگاه‌ـ دلگرمی شوم‌

میل‌، میل توست‌، امّا بی تو باور کن که من‌

در هجوم بادهای سخت‌، پرپر می‌شوم

 

می ایستم . . . .

می ایستم پای تو با جان و تنم من

پا می گذارم روی قلب آهنم من

یک عمر-تنگاتنگ-بوی بودنت را

حس کرده ام بین تن و پیراهنم من

ازکودکی باخویش گفتم "عاشقی کن"!

خواندم الفبای تو را در دامنم من

ای شمع!میخواهم که رازی را بگویم:

از بوسه ی دیشب به این سو...روشنم من

دریا...تویی،صحرا...تویی،جنگل تویی...تــــــو

ماهی...منم،آهو...منم،تیهـو منم...مـــــن

در باز بود و آسمان پروانه بازار

اما مگر از این قفس دل میکنم من؟؟؟

 

پیش از آنی . . . .

پیش از آنی كه با غزل آیی،

دفترم شوره زارِ ماتم بود

ماه برکویِ دل نمی‌تابید،

خانه  ام انتهای عالم بود

کنجِ آیینه‌ام نمی خندید

برقِ سوسوی کوکبِ بختم

بی‌سحرگاهِ خندهِ خیست،

باغ بی‌باغ، قحطِ شبنم بود

 تا رسیدی خدا تبسم کرد،

با عبور تو کوچه پیدا شد

قبل از آنی كه بگذری از دل،

عطر در انحصارِ مریم بود

 محوِ شب مانده بودم و مبهوت

از خیالی که با تو زیبا شد

قد كشیدی از عمق احساسم،

لرزِ قلبم چو شانهِ بم بود

 بینِ عقل و جنون غزل رویید،

شانه در شانه، خستگی خوابید

دستِ عشقت چه قدرتی دارد،

كارد آن سوی استخوانم بود

 چشم‌هایت مرا صدا می‌كرد،

روح من سر به زیر می‌انداخت

رد شدم آزمون جرات را،

درصد عشق‌بازی‌ام كم بود

 ماه؛ بین من و تو قسمت شد،

عشق از روی سادگی خندید

جای انگشت‌های حوا ماند

روی سیبی كه دست آدم بود

 

نمی گیرد کسی . . . .

نمي‌گيرد كسي جز غم سراغ خانه ما را


به زحمت جغد هم پيدا كند ويرانة ما را


از آن شادم كه غم پيوسته مي‌آيد به بالينم


چه سازم گر كه غم هم گم كند كاشانة ما را


چه غم گر جام ناكامان تهي ماند از مي عشرت


كه خون ديده و دل پر كند پيمانة ما را


به شوخي مي‌كند آن شوخ با زلف سيه ‌بازي


اگر خواهد به رقص آرد دل ديوانة ما را


ز سر تا پاي من مستي زند موج از نگاه او


نگه دارد خدا از چشم بد ميخانة ما را


دل مشكل‌پسندم را اسير خويشتن كردي


به دست آوردي آخر گوهر يكدانة ما را

 
نيفتد بر زبانها نام ما در زندگي، قدسي!


مگر خواب اجل شيرين كند افسانه ما را


شاعر : غلامرضا قدسی

 

آمدم تا که تو را . . . .

آمدم تا که تو را مست و گرفتار کنم

آن دل غمزده را محرم اسرار کنم

آمدم تا که سلامی به تو ای نور کنم

غم و محنت همه را از دل تو دور کنم

گر چه دیر آمده ام لیک همان هم زود است

بودنم در بر دلبر همه دم پر سود است

من اگر دیوانه ام با زندگی بیگانه ام

مستم اگر یا گیج و سرگردان و مدهوشم

اگر بی صاحب و بی چیز و ناراحت

خراب اندر خراب و خانه بر دوشم

اگر فریاد منطق هیچ تأثیری ندارد

در دل تاریک و گنگ و لال و صاحب مرده ی گوشم

به مرگ مادرم : مردم شما ای مردم عادی

که من احساس انسانی خود را

بر سرشک ساده ی رنج فلاکت بارتان

بی شبهه مدیونم میان موج وحشتناکی از بیداد این دنیا

در اعماق دل آغشته با خونم

هزار درد دارم درد دارم

 

چشم زیبای تو . . . .

چشـم زیبای تـو چـون جـام شرابست مرا

مهر و عشقت به دلم عطر و گلابست مرا

خـال زیبای کنار ِلـب ِچـون غـنچه ِتـو

نقـطه اوج بـر اشـعـار ِکـتابـست مرا

مـوج گیسـوی ِبلندت چـو به حـرکت آید

کـشتی عشـق ببین، بـر سـر ِآبـست مرا

گـرمی ِبوســه ِلبـهای ِتـو مدهـوشـم کـرد

این چه رویا و چه پرواز و چه خوابست مرا

چشـم را بـاز کـنم قـامـت ِسـروت بیـنم

چو برقصی تو، دلی پُر تب و تابست مرا

مـن گـرفتار ِکمـند ِخـم ِابـروی ِتـوام

نرهـانـم، که بـدام تـو شـتابست مرا

نیـزه ای در دلـم افـکـند نـگـاه ِمسـتت

که به زخـمش اثر از شَهد و شرابست مرا

قصـه ِعشـق ِتـو بر مـن چـو معمّا باشد

سِـرِّ ِاین راز تو بُگشا، نه جوابست مرا

چـون گُشائی در ِدروازه ِقلبت به دلـم

قبله ام سوی تو گردد که ثوابست مرا

گـر بـه دیـدار مـن آیـی غمـم از دل برود

کـه به شـوق ِقدمـت چشـم پُر آبست مرا

پس بیا تاج سـرم بر سـر من سـایه فکن

زنـدگی بی تو سـراسـر چو سـرابست مرا

 

از عذاب بی تو بودن . . .

از عذاب بی تو بودن،در سکوت خود خرابم

دوری از صورت ماهت،هر نفس میده عذابم

خاطرات با تو بودن شب و روز میاد بخوابم

اینه آخرین کلامم ،بخدا بی تو خرابم

تو را می خواهم . . . .

تو را می خواهم و دانم که هرگز

به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس،مرغی اسیرم

ز پشت میله های سرد و تیره

نگاه حسرتم حیران به رویت

در این فکرم که دستی پیش آید

و من ناگه گشایم پر به سویت

در این فکرم که در یک لحظه غفلت

از این زندان خامش پر بگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

کنارت زندگی از سر بگیرم

در این فکرم من و دانم که هرگز

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نیست

ز پشت میله های هر صبح روشن

نگاه کودکی خندد به رویم

چو من سر می کنم آواز شادی

لبش با بوسه می آید به سویم

اگر ای آسمان،خواهم که یک روز

از این زندان خامش پر بگیرم

به چشم کودک گریان چه گویم

ز من بگذر،که من مرغی اسیرم

من آن شمعم که با سوز دل خویش

فروزان می کنم ویرانه ای را

اگر خواهم که خاموشی گزینم

پریشان می کنم کاشانه ای را

 

شاعر : فروغ فرخ زاد 

  

عاشقم، عاشق به رويت . . .

عاشقم، عاشق به رويت، گر نميدانی بدان
 سوختم در آرزويت، گر نميدانی بدان

با همه زنجير و بند و حيله و مکر رقيب
 خواهم آمد من به کويَت، گر نميدانی بدان

مشنو از بد گو سخن، من سُست پيمان نيستم

 هستم اندر جستجويت، گر نميدانی بدان

گر رقيب از غم بميرد، يا حسرت کورش کند

 بوسه خواهم زد به رويت، گر نميدانی بدان

 

من بعد رفتنت . . . .

من بعد رفتنت به خدا پیر می شوم

برگرد خوب ِمن که زمین گیر می شوم

گفتم که بعدِ تو به غزل می برم پناه

با هر غزل به عشق تو زنجیر می شوم

تکرار می کنم همه ی خاطرات را

هر بار که به دست تو تسخیر می شوم

کابوس ” روز وصلتم” انگار در شبت

با رفتنت به نفعِ تو تعبیر می شوم

دردی نهفته ام که در این گیر و دارها

هر لحظه با خیال تو درگیر می شوم

یک آیه از کتاب نگاهت شدم ببین!

اینگونه من به نام تو تفسیر می شوم

این شعرها بدون تو معنا نمی دهد

از واژه واژه ی غزلم سیر می شوم

  

باز آمدی که قلب . . . .

باز آمدی كه قلب مرا زیر و رو كنی ؟

با حرف عشق زخم دلم را رفو كنی ؟

تا مطمئن شوی كه ازعشقت شكسته ام

هی حال و روز قلب مرا پرس و جو كنی

این رسمش است ، بی خبر از من جدا شوی

اما گلایه از من ِ بی آرزو كنی ؟

از سر گذشته آب ،چرا فكر می كنی

این آب ِ رفته ای است كه باید به جو كنی

از شاخه های عشق ، چو گل چیده ای مرا

عطری دگر نمانده برایم كه بو كنی

گفتم كه بی تو هم دلم آرام و سرخوش است

كم مانده بود دست دلم را تو رو كنی

در كوله بار خاطره هایت به دوش من

جز گریه هیچ نیست ، اگر جستجو كنی

 

بی تو بزم گل و مهتاب . . .

بی تو بزم گل و مهتاب چه خواهد بودن؟

 

عیش گلگشت و می ناب چه خواهد بودن؟

 

وه که وصل تو شبی ، گرچه خیال است و محال،

 

گر میسر شودم، خواب چه خواهد بودن؟

 

ای چمان در چمن آزاد، چه دانی به قفس

 

حالت مرغک بی تاب چه خواهد بودن؟

 

من که دیدم گل روی تو ، دگر در نظرم

 

جلوۀ شاهد مهتاب چه خواهد بودن ؟

 

پیش لبخن تو ، ای غنچۀ شاداب بهشت

 

خنده های گل سیراب چه خواهد بودن؟

 

عمر چون گوهر نایاب بود با تو ، ولی

 

بی تو جز مونس ناباب چه خواهد بودن؟

 

تا تویی با من و این ساحل ِ آسوده و عشق

 

گو جهان را ببرد آب ، چه خواهد بودن؟

 

خیز تا دست در آغوش سحرگاه کنیم

 

تابش کرمک شبتاب چه خواهد بودن؟

 

کنج زندان دل ِ سودا زده هذیان گوید

 

تا که فرجام ِ تب و تاب چه خواهد بودن؟

 

تو که در ساحل امنی و امان ، کی دانی

 

حال افتاده به غرقاب چه خواهد بودن؟

 

تا سری با سخنی گرم کند گفت امید:

 

بی تو بزم گل و مهتاب چه خواهد بودن ؟

 

ای نشسته در . . .

ای نشسته درخیال من، فراموشم مكن

با فراموشی و تنهایی، هم آغوشم مكن

زندگانی می كنم چون شعله با خود سوختن

زنده ام با سوز و ساز خویش، خاموشم مكن

می تراود تا شراب بوسه از جام لبت

از شراب تلخ تنهایی قدح نوشم مكن

دودم و از شعله دارم دامنی رنگین به بار

این شرر از من مگیر از نو سیه پوشم مكن

چون صبا در جستجوی خود به هر سویم مكش

همچو گیسوی سیاهت خانه بر دوشم مكن

این دل درد آشنا را در شرار غم بسوز

هر چه می خواهی بكن اما فراموشم مكن

 

با شوق اینکه . . .

با شوق اینکه عاشق و عاشق ترم کنی

شکل غزل شدم که شبی از برم کنی

یا نه،شبیه غنچه گل سرخ به این امید

که روزی در اوج عاشقیت پر پرم کنی

من مثل آیینه به تو سوگند میخورم

حتی اگه قفس بشی و بی پرم کنی

پشت تمام فاصله ها دوست دارمت

تا هم صدای این شب بارانیم کنی

حالا منم و حسرت یک آرزوی دور

یک آرزو...همین که فقط باورم کنی

 

یادمان باشد . . .

یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم!

گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم!

خود بسازیم به هر درد که از دوست رسد

بهر بهبود ولی فکر دوایی نکنیم

جای پرداخت به خود بر دگران اندیشیم

شکوه از غیر خطا هست خطایی نکنیم

و به هنگام عبادت سرسجاده ی عشق

جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

یاور خویش بدانیم خدا یاران را

جز به یاران خدا دوست وفایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

 طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم!

گله هرگز نبود شیوه ی دلسوختگان

 با غم خویش بسازیم و شفایی نکنیم

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم به غفلت من و مایی نکنیم

دوستداری نبود بندگی غیر خدا

بی سبب بندگی غیرخدایی نکنیم

مهربانی صفت بارز عشاق خداست

یادمان باشد از اینکار ابایی نکنیم

می رقصد آن سو . . .

می رقصد آنسو شاخه های بید مجنون


یکسو چکاوکها به صید افتاده درخون


من مانده ام با کوله باری ازغم عشق


پشتم شکست از قیل و قال هردم عشق


باران امانم را برید از تازیانه 


چشم دلم را سیر کرد از این زمانه

 

بیا سیراب کن امشب . . .

بیا سیراب کن امشب لبان تشنه آبم را

نوازش کن تنم ؛از من بگیر احساس نابم را

نشسته کنج رویایم خیال ناز چشمانت

بیا در گوش نجوا کن تو لالایی خوابم را

میان صحن آغوشت مرا با بوسه مهمان کن

که باران می زند امشب تن خشک سرابم را

به طعم شور شیرینم بیا فرهاد وار امشب

حریمم بشکن و حتی بگیر از تن حجابم را

بخوان از چشم بی تابم سوال سالها تردید

بگو ای عشقِ من! با شوق چشمانت؛ جوابم را

پریشانم نمی بینی ؟؟؟ بیا آرامش جانم

که تسکین می دهد عشقت تمام اضطرابم را

 

دانه های دل . . .

دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم

به دریا می زدم در باد و آتش خانه می کردم

 چه می شد آه ای موسای من، من هم شبان بودم

تمام روز و شب زلف خدا را شانه می کردم

نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم

اگر می شد همه محراب را میخانه می کردم

اگر می شد به افسانه شبی رنگ حقیقت زد

حقیقت را اگر می شد شبی افسانه می کردم

چه مستی ها که هر شب در سر شوریده می افتاد

چه بازی ها که هر شب با دل دیوانه می کردم

یقین دارم سرانجام من از این خوبتر می شد

اگر از مرگ هم چون زندگی پروا نمی کردم

سرم را مثل سیبی سرخ صبحی چیده بودم کاش

دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کرد

 

 شاعر : علیرضا قزوه

سر سبز دل از . . . .

سر سبز دل از شاخه بریدم تو چه کردی ؟؟

افتادم و بر خاک رسیدم تو چه کردی ؟؟

من شور شر موج و تو سر سختی ساحل

روزی که به سوی تو دویدم تو چه کردی ؟؟

هر کس به تو از شوق فرستاد پیامی

من قاصد خود بودم و دیدم تو چه کردی ؟؟

مغرور ولی دست به دامان رقیبان

رسوا شدم و طعنه شنیدم تو چه کردی ؟؟

تنهایی و رسوایی و بی مهری و آزار

ای عشق ببین من چه کشیدم تو چه کردی ؟؟

 

بی تو . . . .

ساده نبود گذشتن تو از برای من

ساده نبود کوچ تو از لحظه های من

قصیده ای شده قصه ی بی تو بودنم

با هق هق شبانه و با گریه های من

من از برای بوسه تو جان همی دهم

این است راز خلقت من و لبهای من

شب تا سحر به یاد رخت شعر خوانده ام

من بودم و خیال تو و شعرهای من

گفتم که تا کنون دلم عاشق نبوده است

گفتم ولی چه سود، که شدی عشق های من

وقتی که با رقیب دلم خو گرفته ای

دیگر چه گویمت که بیا ای وفای من

برو، به خدا می سپارمت ولی بدان

ساده نبود گذشتن تو از برای من

 

نپنداری که دل هر . . . .

نپنداری كه دل هر دم فغان از سر نمی گيرد

وليكن با تو سنگين دل فغانی در نمی گيرد

سری چون آسمان بر آستان می خواهمت ليكن

بلند است آرزو دانم كه هرگز سر نمی گيرد

سر زلفش چرا در بر نگيرد روي ماهش را

مگر ابر سيه , خورشيد را در بر نمی گيرد

دلی دارم كه سر از پای جانان بر نمی دارد

سری دارم كه جز سودای آن دلبر نمی گيرد

تو بر لب جام جم داری و با عاشق نه پيمايی

دريغ ازچون تويی ساقی كه يك ساغر نمی گيرد

كمند كفر زلفش را نسوزد با اسيران دل

كه آه مستمندان در دل كافر نمی گيرد

به آهی خرمن زلفش به هم ريزد دل عاشق

كسی داد دل از دلبر از اين بهتر نمی گيرد

چو ياقوت لب جانان تجلی می كند در جام

چرا ساقی , بهای می دُر و گوهر نمی گيرد

  

رد می شوم از خش . . . .

رد می شوم از خش خش روی مزارت

ســالی اگــر یک بــار می آیم کــنارت

هی بغض دارم می نشانم اشک ها را

بر فــرش خاک مانده بر ســنگ مزارت

با خویشــتن داری فقط می گویــم آرام

این فاتحــه با سوره اش باشد نــثارت

گاهی حســادت میکنم غیر از درختــان

به صندلــی و نــرده های همــــجوارت

هنگام رفتن مــی تکانم دســــت ها را

تا رد شــود از روی انگشــتم غـبــــارت

رد میشوم می ترسم از ایــنکه بــفهمی

مانده هنوز این ، درد بیچاره دچــارت ...


شاعر : صابره سادات موسوی

 

یاد کن . . .

می نویسم نامه و روزی از اینجا میروم

با خیــال او ولی تـنهای تنــــها مـــیروم

در جــوابم شاید اوحتی نگوید "کیستی؟"

شاید حتــی او بگــوید "لایـق من نیستی"

مینویسم من که عمـری با خیــالت زیستم

گاهی ازمن یاد کن، حالا که دیگـر نیستم

 

بی قرار توأم . . .

"بی قرار توأم و در دل تنگم گله هاست"

"آه، بی تاب شدن ،عادت کم حوصله هاست"

"مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب"

"در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست"

"بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است"

"مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست"

"باز می پرسمت از مسئله ، دوری و عشق"

"و سکوت تو ، جواب همه مسئله هاست "

 

تو ای تنها ببین . . . .

تو ای تنها ببین من را کنار مرز تنهایی

تنم خسته رهم خسته دلم دراوج تنهایی

زتنها بودنم ای دل خلاصی نیست باور کن

رهایی را نمی بینم زدست دیو تنهایی . . .

بر کویر سینه ام . . . .

بر کویر سینه ام هم ابر و بارانم تویی

عشق جاویدان من آغاز و پایانم تویی

تک گلِ سرخی به باغ زندگی آرامشی

تک گلم، آرامشم، ای جان جانانم تویی

به خداحافظی تلخ تو . . . .

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

 هیچ کس اینجا همانندت نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

 

غزلی را که با اشک نوشتم . . . .

تو که راهی شدی نمی دانی

معنی بی قرار یعنی چه....

مثل یک ماهواره ی تنها

گم شدن در مدار یعنی چه....

حمله ی لشکر غزل دیدی؟

امشب از حس شعر لبریزم

غرق آرامشی نمی فهمی

لحظه ی انفجار یعنی چه....

می روی سمت یک فراموشی....

چمدانی گرفته ای در دست....

شاعری بی قرار می فهمد

سوت تلخِ قطار یعنی چه....

با صدای رسا که می خندی

بنده مسئول خنده ها هستم

بی خیالی تو و نمی فهمی

شانه ی زیر بار یعنی چه....

دل من را زدی به دریاها

دل دریا ندیده ی ترسو

چشم دریایی ات به من فهماند

آبی بی گدار یعنی چه....

مدتی می شود پر از دردم

مثل یک سال پیش حال خودت

تو خودت هم که خوب می دانی قرص....

روزی سه بار یعنی چه....

آه ! با میله های مواجی

چشم های تو در محاصره است

مژه هایت به من نشان دادند

آسمان در حصار یعنی چه....

 

رفتنت آغاز . . . .

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را مزن

ابتدای یک پریشانیست حرفش را مزن

گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو

چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را مزن

آرزو داری که دیگر بر نگردم پیش تو

راه من با اینکه طولانیست حرفش را مزن

دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا

دل شکستن کار آسانیست حرفش را مزن

عهد بستی با نگاه خسته ای محرم شوی

گر نگاه خسته ما نیست حرفش را مزن

خورده ای سوگند روزی عهد خود را بشکنی

این شکستن نا مسلمانیست حرفش را مزن

خواستم دنیا بفهمد عاشقم گفتی به من

عشق ما یک عشق پنهانیست حرفش را مزن

عالمان فتوا به تحریم نگاهت داده اند

عمر این تحریم ها آنیست حرفش را مزن

حرف رفتن میزنی وقتی که محتاج توأم

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را مزن


شاعر : فرامرز عرب عامری


شنیدم که چون قوی . . .

شنیدم که چون قـوی زیبا بمیرد

 

 فریبنده زاد و فـریبا بـمیرد

 

 شب مرگ ، تنها ، نشیند به موجی

 

رود گـوشه ای دور و تـنها بـمیرد

 

 در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

 

 

 که خود در میان غزلها بمیرد

 

 گروهی برآنند کاین مرغ شیدا

 

 کجا عاشقی کرد ، آنجا بمیرد

 

 

 شب مرگ ، از بیم ، آنجا شتابد

 

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

 

 من این نکته گیرم که باور نکردم

 

 ندیدم که قوئی به صحرا بمیرد

 

چو روزی ز آغوش دریا برآمد

 

 شبی هم در آغوش دریا بمیرد

 

 

 تو دریای من بودی ! آغوش واکن

 

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد.

 

شاعر : حمید شیرازی

 

هنوز عادت به . . . .

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

 

کارت پستال درخواستی طراحان

کارت پستال درخواستی طراحان

کارت پستال درخواستی طراحان

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

 

درد دلم

می بخشم کسانی را که هر چه خواستند

با من ، با دلم ، با احساسم کردند

و مرا در دور دست خودم تنها گذاردند

و من امروز به پایان خودم نزدیکم ،

پروردگارا. به من بیاموز در این فرصت حیاتم

آهی نکشم برای کسانی که دلم را شکستند....

 

گفتی که دگر . . . .

گفتی که دگر در تو چنان حوصله ای نیست

گفتم که مرا دوست نداری گله ای نیست

رفتی و خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست

 

 

دورم ز تو . . .

دورم ز تو ای خسته خوبان چه نویسم؟

من مرغ اسیرم به عزیزم چه نویسم؟

ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد؟

با آن دل گریان به عزیزم چه نویسم؟

 


طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته


شعر می گویم به یادت در قفس غمگین و خسته


من چه تنها و غریبم بی تو در دریای هستی


ساحلم شو غرق گشتم بی تو در شبهای هستی

 

گر بوی تو را . . .

گرفته بوی تو را خلوت خزانی من

کجایی ای گل شب بوی بی نشانی من

چنان که عطر تنت در رواق ها جاریست

چگونه گل نکند بغض جمکرانی من ؟

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد

 

عشقم . . .

بهار-بیست دات كام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com کنـــــاره آشنایی تو آشـــــــــیانه می کنم بهار-بیست دات كام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 بهار-بیست دات كام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comفضـــــای آشــــــیانه را پر از ترانه می کنم   بهار-بیست دات كام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 بهار-بیست دات كام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comکسی سـوال می کند به خاطر چه زنده ای بهار-بیست دات كام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

  بهار-بیست دات كام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com و من برای زندگــــی  تو را بهانه می کنم بهار-بیست دات كام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com  

 

 

تو مثل . . .

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم

چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم

تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی

و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم . . .

ادامه نوشته

قدر این لحظه ها را بدانیم

نجمه زارع

من نیستم مانند تو، مثل خودم هم نیستم
 
تو زخمی صدها غمی، من زخمی غم نیستم
 
با یادگاری از تبر، از سمت جنگ آمدی
 
گفتم چه آمد بر سرت؟ گفتی که مَحرم نیستم
 
مجذوب پروازم ولی، دستم به جایی بند نیست
 
حالا قضاوت کن خودت، من بی‌گناهم! نیستم
 
با یک تلنگر می‌شود، از هم فروپاشی مرا
 
نگذار سر بر شانه‌ام، آن ‌قدر محکم نیستم
 
خواندی غزل‌های مرا ، گفتی که خیلی عاشقم
 
اما نمی‌دانم خودم ، هم عاشقم هم نیستم
 
 

شاید هوای زیستنم را عوض کنم

باید که لهجه کهنم را عوض کنم

این حرفِ مانده در دهنم را عوض کنم

یک شمعِ تازه را بسرایم از آفتاب

شمع قدیم سوختنم را عوض کنم

هرشب میان مقبره ها راه می روم

شاید هوای زیستنم را عوض کنم

بردار شعر های مرا مرهمی بیار

بگذار وصله های تنم را عوض کنم

بگذار شاعرانه بمیرم از این سرود

از من مخواه تا کفنم را عوض کنم

من که هنوز خسته باران دیشبم

فرصت بده که پیرهنم را عوض کنم

 

بگذار تا فرو بروم توی منجلاب

عـاصی شدم ، بریـده ام از این همه عـذاب

از گـریـه هـای هـرشبـه ام روی رختـخواب

ده سال مـی شود کـه بـرایـم غـریبـه ای

ده سال مـی شود کـه خـرابـم...فقـط خـراب

شایـد تـو هـم شبیـه دلـم درد می کشی

شاید تـو هـم همیشـه خـودت را زدی بـه خـواب

از مـن چـه دیـده ای کـه رهـایـم نمی کنـی؟

جـز بیقـراری و غـم و انـدوه و اعتصـاب؟

جــز فکـرهـای منفـی و تصمیـم هـای بـد

جـز قـرصهـای صـورتـی ضـد اضطـراب؟

اصـلا تـو بـهترین بشـری!!مـن بـدم بـدم!

بگـذار تـا فرو بـروم تــــوی منــجلاب
 
 

باران شوق

سایه ها باعشق دل ،هرلحظه نورانی شود

پیکرســـرد گُنه یکباره روحانـــی شود

ابـــــر خشــک آسمانِ دیــــده ام امـــروز باز

با نـــگاه یار ،طوفانی و بــارانی شـــود

این همه زیبـــایی و پاکی و این باران شوق

از شمیم قبله و آن عشـق ربانی شود

 

شاعر : زهره صدقی پور

 

پرواز شهید

 

 

خوشا آنان که جانان ،عشقشان بود

پــــریدن با خدا در فکرشــان بود

خوشا آنــــان که یـــارب ،یـــاربِ من

تمـــــام قصه ی شبهایشان بود

خوشا آنـــان که دل بــا قبله بستند

به گفتن با خـــدای خود نشستند

خوشا آنگه کـــه دل ،دادند بـــــا یار

از این دنیا و از مهرش گسستند

که بودند کین چنین دیــوانه گشتند

ز جام عشق ،چون پیمانه گشتند

کـــه سوزاندند آن بـــال و پر خویش

ز شمع یــار، چون پـــروانه گشتند

نبــــودند جــــز شهان آسمانـــــی

همــــــان مـــرغان پاک مهربانی

کنون بـــــال و پــــر خود را گشودند

پریدند تـــــا بهشت جــــاودانی

 

شاعر : زهره صدقی پور

 

 حاج عمار افسر جنگ نرم

 

کعبه را نشانم بده

مـــــــن هنوزم بـــــال می خواهم که پــروازم دهد

تار خـوش آهنگ و زیبایــــــــی که آوازم دهد

تشنه هستم من هنوزم تشنه ی دریای عشق

تــــــا نوایی بـــــر سکوت شعر پر رازم دهـــــد

من هنوزم دیده ای خـــــــواهم که بـارانی شود

سینه ای کز عشق تو هر لحظه طوفانی شود

بـــــــی قرارم بــــــــی قـــــرار آن محبت های تـــو

تـــــا که شبهایـــم زتــو مهتاب و نورانی شود

ای خـــــــدا بـــر من بنوشان از همه پیمانه ات

جای ده جان و دلـــم را در هوای خـــــــانه ات

دیــــده ام بگشا بــــــه روی کعبه ات ای مهربان

تـــــا بــــه گِرد شمع تو باشم همان پروانه ات

 

شاعر : زهره صدقی پور

 

این چنین عاشقی آموختم

بــــا حسین آزادگــــی آمـــــوختم

شیوه ی دلــــدادگی آمــــوختم

از رشید کـــربلا عبــــاس عشـــق

قصه ی مــــــردانگی آمـــــوختم

دل ، عجب دارد از این سوز و گداز

این چنین فــــرزانگــــی آمـــــوختم

 

شاعر : زهره صدقی پور

 

قاصد دعا

فکر کردم چه کنم هدیه به تو تا به تو لایق باشــــد

غنچه ای ،شاخه گلی ،یاسبدی پر زشقایق باشد

عطر و بـــــویی نشنیدم ز همه آنچه به فالم آمــــد

جز دعـــایی که زسوز و ز،نب ایــن دل عاشق باشد

پس هم اینک قاصدی از جنس باران در دل خود ساختم

با قلمویـــی زپاکــــی و محبت ،جــــــان او پـــــرداختــــم

از میـــــان بــــــوستان سبــــــزو پر عطرِ گـــــلِ راز و نیاز

بـــــذر خوشبـــــوی دعا را در زمین جـــان و دل انداختم

حـــــال ،میرویدنهالـــــش بانگاه خیس و پــــــاک قاصدک

آن دعایـــــی کــــــه برایت از تـــه دل ،عاشقانه ساختم

 

شاعر : زهره صدقی پور

 

آیه های آسمانی

آن کتابی که محمد(ص) ز آسمان آورده است

از شمیم واژه هایش روح و جان آکنده است

آن کتابی که ز شـــور عشق تزئینش نمود

نـــــور زیبابش به روح عاشقان تابنده است

ای خدا آن عشق بی اندازه از قرآن توست

هـــر کلام با شکوه و تــازه از قرآن توست

گنــج پیدا و نهان دادی بـــه دنیا مهربـــان

تــــا قیامت عشق پــُر آوازه از قرآن توست

کـــارها بــــا شور بسم الله آسانتـــــر شود

از شمیم سوره هـــایت عشق زیبــاتر شــود

هر دلــی کو خسته باشد از سیاهی های دهر

بــــا همان قرآن تو حــــال دلش بهتر شـود

بــــالِ پـــروازم شود گلبرگ های دفتــــرت

بــــا کــــلام آشنـایت می شوم عـــاشقتــــرت

بــــا تــــو و قرآن تــو دارم هوای دیگری 

عاشقم من عــــاشقِ هــــم اول و هـم آخَرت

 

شاعر : زهره صدقی پور

 

تمنا

دلم یارا تمنای تو دارد

بیا جانا تنم بوی تو دارد

اگر لب بر سخن بگشایم امروز

کلامم رنگ سیمای تو دارد

چو قُمری تا به اسما ، پر گشودم

زبانم عشق تسبیح تو دارد

زتو عاشق ترم بر تو ، نگارا

خیالم نقش ابروی تو دارد

صدایت می زنم هر صبح ، تا شام

سرم سجده به درگاه تو دارد

زبانِ سر ، ببستم ، دل گشودم

ضمیرم شوق نجوای تو دارد

 

شاعر : زهرا صدقی پور

 

نیاز

من تـــو را از تابش خورشید می خواهم

مــــن تـــــو را از بــــارش یک ابـــر مــی خـواهـم

من تــــو را از مــــوج یک دریـــای طوفانی

مــــن تــــو را از رقص یک پـــروانه مــــی خـواهم

من تــــو را از بوی یاس و نرگس و مــریم

مـــــن تــــو را از کــــوه و دشت و جنگـل و سبزه

من تـــو را از مِهرِ پـــاک لیلــی و مجنون

من تو را از اشکهای عاشق دلخسته می خواهم

مـــــن تـــــو را از آبهـــای آبــــیِ دریـــــا

مــــن تــــو را از لالـــه هــــای وحشـــی صحــــرا

من تــو را از گرمـــیِ یک باده ی شیرین

مــــن تــــو را از خنده ی مستــــانه مـــی خواهم

 

شاعر : زهرا صدقی پور

 

شیدایی

عشق یعنی هستـــی ام را سوختن

جملگـــی دیــوانگـــی آمـــــوختن

عشق یعنی بــــازی ِ پـــروانـــــه هــا

قصه ی شمع و مِی و پیمانه هــا

عشق یعنی مستی از یک شُرب ناب

رقص کردن با سَـر و یک پیچ و تاب

عشق یعنی عشوه ی گُــل با نسیم

رقص بید و نستــرن با یک شمیم

عشق یعنی شانـــه بـــر مـــویت زدن

بوســــه ای بر دستک و پایت زدن

عشق یعنـــی واژه ی عیــن الیقیـــن

جمله ی ، ایـــاک نعبُد ، نستعین

عشق یعنـــی شَبرُوی در کـــوی یـار

خــــون چکیــدن از دَمِ آن ذوالفقار

عشق یعنی بوسه ای بر روی خــاک

سینه کردن از فــراقت چاک چاک

عشق یعنــی آتشـــی بـــر پــا کنـی

خانه ی ظلم و ستم ، ویران کنـی

عشق یعنــی شعله ای بر جـان من

درد و درمــــانِ تــنِ تــب دار مـــن

عشق یعنـــی مــن تـــو را پیــدا کنم

تـــا شب تـــــارم پُــــر از تارا کنم

 

شاعر : زهرا صدقی پور

 

کویر تشنه

من کویر تشنه بـــودم عشق ، بارانم بــــداد

بــــــی خبر از نــــور بودم نور  ، ایمانم بداد

دشت بـــی برگ و بر ،  جـــانم معطر شد از او

آن زمــــانی که ز گلهایش گلستانــــم بـداد

من نهالی خشک بودم عشق او سبزم نمود

روح و جـــانم را زمهر آسمانــی اش ربــود

پـــــر شد از مهر خدایی اش تمام جان و دل

دیده را بر هر چه زیبایی در این عالم گشود

حـــــال ،می گویم از او در بــرگ بــــرگ دفترم

گویمش ای یارب من ،کن بسی عاشقترم

مـــــی بسوزانم ز عشق خود تمام تار و پود

پر کــن آن دلهای بی آتش ، از آن خاکسترم

 

شاعر : زهره صدقی پور

 

صدای آشنا همراه من شو

صــــدای آشنــــا می خواهم و یـــار

دلی کو باشد از احساس سرشار

نگــــاهی تــــا ببیند نـــاله هــا را

دو بـــال بستــه ی پـــروانه ها را

دو دستی که بگیرد دست خسته

شود مــــرهم به دلهای شکسته

بپـــاشد بـــذر شادی در دل غـــم

نگـــردد جام مهرش خـــالی و کم

بیـــا ای مهربـــان همــراه من شو

تو همچو دست من ، من همره تو

کنیم لبــــریــز جــــام مهربـــــانی

بخــــوانیم شعــر عشق جاودانی

همــــــان شعری که عطر یــار دارد

نشــــــانــــی از رُخ دلــــــدار دارد

بیـــــا ای آشنــــا راه تـــو این است

ره پــــاک سعـادت در همین است

 

 شاعر : زهره صدقی پور

 

بدون تو کار دل تمومه

خدایا دیـــــدن رویت تمام آرزومه

نگاه تو صفای آسمان و دشت و بومه

اگر تو دلبر این عالم خاکــــــی نباشی

بگو بهتر زتو دلبر در این عالم کـــدومـه

تمام کار دل ، دلـــدادگی و مهربــانیست

بدون تو خـــدایا کار این دل نـــاتمومـــــه

خدایا مستی از پیمانه ی عشقت گواراست

بــــدون عشق تـــو هر مستی دیگر حرومه

تو دل دادی که عاشق باشیم و دلداده باشیم

بدون عشق تـــــو کــــار همـــــه دلها تمومه

 

شاعر : زهره صدقی پور

 

با شعر من پروانه شو . . . .

بــــاز هم بــا شعر مـــن پرواز کن

سوزش و دلــــدادگی آغـــاز کن

باز هم آتش بـزن دل را بـــه عشق

بـا چنین عشقی دلت پــر راز کن

باز هم مـــرهم بشو بر جـــان درد

گرم کن بـا مهر خود دلهای سرد

بــــذر باش تــــا بــــا نهال مهر تو

سبز گردد هـــر دل پــــاییز و زرد

بـــاز هم بـــا شعر من پروانه شو

ز آتش شمع نگــــار ویـــرانه شو

پر کن آن جام و سبویت را ز عشق

از شراب مهر چــــون پیمانه شو

بـــاز هــم سجاده شو ای مهربان

سیل کن باران اشکت بـــی امان

زیـــــر لب فریاد کن جــانـــان من

تــــا رسد آوازه ات تـــــا آسمـان

حــــال ، بگشا دیده بـر روی خدا

مست شو از عطر و از بــوی خدا

دستها را بــــاز کن تـــا آسمـــان

پــــر بزن بــا بـال خود سوی خدا

 

شاعر : زهره صدقی پور

  

علی ماه تابان . . .

دلم امشب هوای پر زدن دارد به سویش

نگاهم شوق دیدن دارد از هر تار مویش

خداوندا اگر در خواب من آری علی را

بمیرانم که بینم تا ابد آن ماه رویش

 

شاعر : زهره صدقی پور

 

به رنگ خدا . . . .

نقش عشقــــی را کشیدم از یگـــانه یــــاورم

نقشی از عطر خـــوش آن یـــاور جــان پرورم

نقش من دارد هـــم اینک رنگ زیبـــــای خــدا

رنگ زیبــــایی که سازد والــــه و عــــاشقترم

رنگ عشق من شقایق را چه زیبا کرده است

می شود خـــــوشرنگ با او خـــانه و دور و بـــرم

بــــا نگــــــاه آبــــی اش پــــرواز را آمـــــوختم

می شود زیبــــا از آن آبی همه بـــال و پـــــرم

رنگ سبز عشق مـــــن زیباتـــرین ، رنگهاست

مـــــــن بدون او خــــزان و بی گل و بــار و برم

آتشین خورشید او همپایـــه ی رنگ دل است

رنگ آن عشقی که بی شک می کند خاکسترم

می کِشم بـا رنگهای زنـدگی یک عشق نـــو

بـــــا تمام جـــــان و دل آن عشــق را می پرورم

تـــابلوی نقاشی من عشق زیبای خــداست

می شود گـنج دل و آن را بـــه خـــــانــه می بــــرم

 

شاعر : زهره صدقی پور

  

با او زندگی می کنم . . .

آسمان را بـــــا نگــــــاهش پـــر ستاره می کنم

دفتر دل را بــــه یادش پـــر تــرانه میکنم

می فرستم یک به یک ذرات جان را سوی یار

این چنین عشق خــدایم را یگـانه می کنم

سجده گــــــاهــــم از وجـــود او معطر می شود

دیده ام بــا دیدنش بارانی و تــر می شود

دستهایـــــــم در تمنایش رَوَد تـــــــــا آسمان

قصه ی دلدادگی در سینه از بَـر می شود

عشق او ایـنک بســوزانـــد دل و جــــــان مرا

آتشین سازد، شعرهای فـــراوان مـــــرا

می شود بـــــا نــــام او دیوان شعرم پــر شکوه

می دهد آرامش ، آن حــال پریشان مرا

 

شاعر : زهره صدقی پور

  

همنفس باران

امشب برود روح و روانم به سراپرده ی جانان

آرَم خبر عشق از او بر همه خوبان و به یاران

آنان که دل از زیور دنیا و فریبش ببریدند

دادند دل و جان به یگانه ،ابدی ، چون دل باران

امشب سجده گاهم شده خوشبو ز شمیم رُخ جانان

سازم چشمه ای از دو نگاهم ، هدیه بر دیده یاران

بارَم به محبت به دل عاشق و پُر مهر و صفاشان

هر لحظه ز جان و دل خودهمنفس قطره ی باران

 

 شاعر : زهره صدقی پور

 

                                                                                                                                

چشمه نگاه . . .

سهم چشمان من از دوری او باران است

جشمه ی اشک نگاهم پُر و بی پایان است

آنچه گـــرما دهد آن قطره ی پــــر شور نگاه

عشق زیبای نـگـــار و نِگَه جــانـــان است

 

شاعر : زهره صدقی پور

 

نگارا

نگــــــارا سینه مالامال درد است

تو در دلهایی و دلها چه سـرد است

محبت راه گــــم کـــــرده زدلهــــــا

نشسته خــــــار جــای عطر گلهــــا

دگـــــر دستی نباشد دست یاری

به بـــــی شـــرمی همه گویند آری

همه دنیـــــا شده بیـــداد و بیــداد

گلــــــو دیگــــر نــــدارد نـــــای فریاد

فــــــرو خفته همه مردانگـــــی ها

بـــــــــه زنجیر آمـــــــــــده آزادگیهـا

نگـــــاه عشق خفته در سیاهــی

نــــــــــدارد عاشقی دیگــر پناهی

ببین یــــارب دو دست ربنـــــایــــم

بخوان در دیـــــــــــده درد آشنایــم

نمایان کـــــن تو راهی را به درمان

جهان دیـــــــــگر ندارد بی توسامان

دوای درد ایــــــن دنیــــا تو دانــــی

شفای ایـــــن دل شیــــدا تو دانــی

بده در عشق بی جان ، جان تازه

بـــــــه پاییزش بــــده بستان تــــازه

محبت را دوبــــاره زنـــــده گـــردان

شکوهش تـــــا ابــــد پاینده گــردان

 

 شاعر : زهره صدقی پور

 

نگار دل ها

خاطرم از هر چه در دنیاست خالی می شود

در همه گوشه کنارش عشق جاری می شود

رنگ آبـــی اش جــــلا می بخشد آن روح مـــــرا

آن زمانیکه ز جــــانان آسمانـــــی می شـــود

پــــاک می گردد ضمیرم از سیاهی های ســرد

از همه گرمای عشقش گرم و عالــی می شود

او نگار هــــر دل و جــــانان و مهر عـــالم است

بــــا شمیم عشق او دل ، جــــاودانی می شود

 

شاعر : زهره صدقی پور

 

من یه گیاه . . .

من یه گیاه سرکشم با تو جوانه میکنم

با تو به اوج می رسم با تو شکوفه می دهم

گر بروی ز پیش من مست و خراب می شوم

میشکنم ز ریشه و بی تو سراب می شوم

بی تو منم زخویشتن خارو ذلیل می شوم

همچو گلی بدون آب در پی آب میشوم

گر نشوم ز آب سیر خشک و خراب می شوم

من یه گیاه سرکشم نور وجود من زتوست

ریشه و ساقه ام تویی بی تو چو خار می شوم

می طلبم تو را بیا می شنونم تو را بمان

بی تو ندارم رنگ و رو با تو بهار می شوم

 

آرزو . . .

چندگاهیست که من عشق زارت شده ام

عاشق و شیفته چشم خمارت شده ام

هر شب و روز مداوم همه جا کوی به کوی

در پی دیدن روی همچو ماهت شده ام

همه وقت و همه جا لحظه به لحظه به دعا

از خدا طالب بودن به کنارت شده ام

تا کمی کم شود از تاب دلم گاه به گاه

راهی منزل یار مهربانم شده ام

ولی آرام نگیرد دل من تا که خدا

فرجی کرده، با آنکه غلامت شده ام

 

تو بمان . . .

هست هایم را برایم بی سروسامان مکن

های های گریه هایم را تو بی پایان مکن

در درونم شعله ها از عشق تو سر می کشد

با نبودت شعله این عشق را بی جان مکن

خانه ای من ساختم با یاد تو در قلب خویش

پس بیا و این تمنا خانه را ویران مکن

در هوای کوی تو شب را تحمل می کنم

پس تمام روزهایم را تو شب باران مکن

من به عشق تو نفس گیرم ، تمام هستی ام

این یگانه منبع هستیم را ویران مکن

گرنباشی باز هم این چرخ گردان می شود

با نبودت چرخ عمرم را تو نافرمان مکن

 

امشب . . .

امشب که مثل شعله ای از خود رهایم

بوی تو را دارد تمام لحظه هایم

آغاز من آغاز چشمان تو بوده ست

پایان ندارد قهرمان ماجرایم

می پرسم - امشب - از سکوت چشمهایت

کی شعله می گیرد گلوگاه صدایم؟

یادش بخیر آن روزهای با تو بودن

وقتی که گم می شد کنارت دست و پایم

... از دور دست آرزو ها آمدی باز

مشتی عطش آورده ای امشب برایم

 

قصه با طعم . . . .

قصـــه با طعــــم دهان تو شنیـــدن دارد

خــواب ، در بستـــر چشمان تو دیدن دارد

وقتی از شوق به موهای تو افتاده نسیم

 دست در دست تو هــر کوچــه دویدن دارد

تاک، ازبوی تَنَت مست، به خود می پیچد

 سیب در دامنت احســـــاس رسیدن دارد

بیــخ گوش تو دلاویزترین بـــاغ خــــداست

طعـــم گیلاس از این فاصله چیــــدن دارد

کودکی چشم به در دوخته ام...تنگ غروب

دل مـن شـــــوقِ در آغــــــــوش پریدن دارد

"بوسه" سربسته ترین حرف خدا با لب توست

از لب ســـرخ تــــو این قصـــــه شنیدن دارد...!


شاعر : اصغر معاذی

 

بشکند دستی . . .

مَخفی بَدَخشی (۱۲۵۵ – ۱۳۴۲ خ.) از شاعران

پارسی‌گوی زن در افغانستان بودوی ازدواج نکرد و

بیشتر عمر خود را در کنار خانواده‌اش در حالت

تبعید سیاسی به سر برد.

بشکند دستی که خم در گردن یاری نشد

کور به، چشمی که لذت‌گیر دیداری نشد

صد بهار آخر شد و هر گل به فرقی جا گرفت

غنچه باغ دل ما زیب دستاری نشد

هرکه آمد در جهان بودش خریداری، ولی

پیر شد زیب‌النّساء او را خریداری نشد

 

چو بشنوی . . .

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید

تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب

بنال هان که از این پرده کار ما به نواست

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود

رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من

خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست

چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم

گرم به باده بشویید حق به دست شماست

از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند

که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب

که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست

ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند

فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست

شاعر : حافظ

 

کجاها را به . . .

کجــاها را به دنبالت بگـــــــردم شهر خالی را...!؟

دلم انگـــــار باور کــــــرده آن عشق خیالـــــی را

نسیمی نیست... ابری نیست... یعنی:نیستی در شهر

تـــــو در شــــــهری اگــر باران بگیرد این حوالــــــــــی را

مرا در حسرت نارنجــــزارانت رهــــــا کـــــردی

چراغان کن شبِ این عصــــــرهای پرتقالی را

دلِ تنگِ مــــــــرا با دکــــمه ی پیـــــراهنت واکن

رها کن از غم سنــــجاق، موهـــــای شلالی را

اناری از لبِ دیوار باغت ســــــرخ می خنــدد

بگیر از من بگیر این دستـــــهای لاابـــالی را

شبی دست از سرم بردار و سر بر شانه ام بگذار

بکش بر سینه این دیوانــه ی حــالی به حــالی را

نسیمی هست... ابری هست... اما نیستی در شهر

دلــــــم بیهوده مـــــی گردد خیابان های خالـــی را...!

 

شاعر : اصغر معاذی

 

من به مردی . . .

من به مردي وفا نمودم و او

 

پشت پا زد به عشق و اميدم

 

هر چه دادم به او حلالش باد

 

غير از آن دل كه مفت بخشيدم

 

دل من كودكي سبك سر بود

 

خود ندانم چگونه رامش كرد

 

او كه مي گفت دوستت دارم

 

پس چرا زهر غم به جامش كرد؟

 

اگر از شهد آتشين لب من

 

جرعه اي نوش كرد و شد سرمست

 

حسرتم نيست زآنكه اين لب را

 

بوسه هاي نداده بسيار است

 

باز هم در نگاه خاموشم

 

قصه هاي نگفته اي دارم

 

باز هم چون به تن كنم جامه

 

فتنه هاي نهفته اي دارم

 

باز هم مي توان به گيسويم

 

چنگي از روي عشق و مستي زد

 

باز هم مي توان در آغوشم

 

پشت پا بر جهان هستي زد

 

باز هم مي دود به دنبالم

 

ديدگاني پر از اميد و نياز

 

باز هم با هزار خواهش گنگ

 

مي دهندم بسوي خويش آواز

 

باز هم دارم آنچه را كه شبي

 

ريختم چون شراب در كامش

 

دارم آن سينه را كه او مي گفت

 

تكيه گاهيست بهر آلامش

 

زانچه دادم به او مرا غم نيست

 

حسرت و اضطراب و ماتم نيست

 

غير از آن دل كه پر نشد جايش

 

به خدا چيز ديگرم كم نيست

 

كو دلم كو دلي كه برد و نداد

 

غارتم كرده، داد مي خواهم

 

دل خونين مرا چكار آيد

 

دلي آزاد و شاد مي خواهم

 

 دگرم آرزوي عشقي نيست

 

بي دلان را چه آرزو باشد

 

دل اگر بود باز مي ناليد

 

كه هنوزم نظر به او باشد

 

 او كه از من بريد و تركم كرد

 

پس چرا پس نداد آن دل را

 

واي بر من كه مفت بخشيدم

 

دل آشفته حال غافل را

 

شاعر : فروغ فرخ زاد

 

دیدی ای دل . . .

ديدي اي دل که غم عشق دگربار چه کرد

چون بشد دلبر و با يار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازي انگيخت

آه ازآن مست که با مردم هشيارچه کرد

اشک من رنگ شفق يافت زبي‌مهري يار

طالع بي‌شفقت بين که دراين کارچه کرد

برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر

وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

ساقيا جام مي‌ام ده که نگارنده غيب

نيست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آن که پرنقش زد اين دايره مينايي

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت 

يار ديرينه ببينيد که با يار چه کرد

 

سرو خرامان منی . . . .

هرگزم نقش ِ تــو از لوح ِ دل و جان نرود

هرگز از یاد ِ من آن ســرو ِ خرامان نرود


آنچنان مهر ِ تـــو ام در دل و جان جای گرفت

که اگر سر برود از دل و از جان نرود...


دست از طلب ندارم . . .

دست از طلب ندارم تا کام من بر آیـد

یا تن رسد به جانان ، یا جان زتن بر آیـد

بگشای تربتم را بعد از وفات و بـنـگـر

کـز آتـش درونـــم دود از کـفـن بر آیــد

بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران

بگشای لب که فریـاد از مرد و زن بر آیـد

جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش

نگرفته هیچ کامی ، جان از بـدن بـر آیــد

از حسـرت ِ دهـانـش آمـد به تـنـگ جـانــم

خود کام تنگ ‌دستان کی زان دهـن بر آیـد ؟

 

شاعر : حافظ

 

این گونه خزانم را . . . .

این گونه خزانم را در عشق نهان کردم

من درد جدا بودن بر گور عیان کردم

افسوس نخواهم خورد افسانه نمی بافم

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بر شانه هر بادی کاشانه نمی سازم

من زشت نمی گویم بر چهره معشوقم

او خوب و وفادار ست من خسته و رنجورم

 

به تو دل بستم . . .

به تو دل بستم و غیر تو کسی نیست مرا

جُز تو ای جان جهان، دادرسی نیست مرا

عاشق روی توام، ای گل بی مثل و مثال

به خدا، غیر تو هرگز هوسی نیست مرا

با تو هستم، ز تو هرگز نشدم دور؛ ولی

چه توان کرد که بانگ جرسی نیست مرا

پرده از روی بینداز، به جان تو قسم

غیر دیدار رخت ملتمسی نیست مرا

گر نباشی برم، ای پردگی هرجایی

ارزش قدس چو بال مگسی نیست مرا

مده از جنت و از حور و قصورم خبری

جز رخ دوست نظر سوی کسی نیست مرا

 

دلبری . . . .

دلبری ٬ با دلبری دل از کفم دزدید و رفت

هرچه کردم ناله از دل ٬ سنگدل نشنید و رفت

گفتمش : ای دلربا دلبر٬ ز دل بردن چه سود؟

از ته دل ٬ بر من دیوانه دل خندید و رفت

 

با تو بر مرغان دریایی امیرم

بی تو در زندان تنهایی اسیرم

با تو در کاخ وفا ارباب عشقم

بی تو در کوه جفا سنگی حقیرم . . .

 

نمی دانم که دانستی دلیل گریه هایم را

نمی دانم که حس کردی سکوتم را

ولی دانم که می دانی من عاشق بودم و هستم

وجود ساده ات بوده که من اینگونه دل بستم

 

فرار می کنم اما . . . .

فرار مي کنم اما کجا ؟ نمي دانم

نمي رسم به نگاهت ، چرا ؟ نمي دانم

 سکوت کردم و آخر علاقه ام لو رفت

چگونه عشق تو شد برملا ، نمي دانم

 براي چشم تو کاري نداشت کشتن من

گذشت از سر جرمم و يا ... نمي دانم

غم نبودنت آنقدر سخت و مهلک نيست

که فکر بودنت اين لحظه با ... نمي دانم

بيا که باور دوري براي من سخت است

صداي گريه ي من رفته تا ... نمي دانم

خدا به جاي توجه به ناله هاي دلم

چه کار مي کند اين روزها نمي دانم

چقدر فاصله افتاده بين اين دو نگاه

مرا که کشت جدايي تو را نمي دانم

 

من از سکوت تو . . . .

من از سکوت تو عاشق چه بی بهانه شدم

به یک نگاه سراپا غزل، ترانه شدم

در آن سکوت و غمِ چشم خانه‌ی تو شبی

غزل شنیده‌ام از ماه و شاعرانه شدم

نشان ماه و فلک را غروب چشم تو داد

و من در عمق سیاه شبش روانه شدم

ستاره در دو نگاهم نشان چشم تو دید

نشانه دادم و خود گنگ و بی‌نشانه شدم

به بی‌نشانی مستان قسم که چشم ترم

مرا مجال نداد و به سوی خانه شدم

فروغ برق نگاهت همیشه با من بود

در اوج ظلمت شب ماه جاودانه شدم...

!یگانه جلوه‌ی معشوق من تو بودی عشق

یگانه عاشق بی عشق این زمانه شدم

 

کجائی . . .

کجایی همنشین لحظه های داغ و تبدارم ؟

ببین رفتی و من با ابرها تا گریه می بارم

تصور کردنت تنها امیدم هست می دانی ؟

اگر شاعر شوی می بینی ام با ماه بیدارم

بیا یک لحظه فروردین چشمانم ! خدایم شو

که تا پائیز سالی نانوشته فکر دیدارم

هزاران چشمک مبهم ، هزاران قصه بی تو

هزاران خنده مرده نمی دانم چه بشمارم ؟

ترانه با تو می خندد ، غزلها در نگاهت مست

سپیدی از تو موزون شد و من یک بیت بیمارم

تو را در شهر انسانها رها کردم ، خودم حالا

فقط یک دفتر شعر و کمی هم قاصدک دارم

شبیه نقطه چینم که فقط پر می شوم با تو

برو انگار باید بی نهایت نقطه بگذارم

 

77028997677500436228.jpg

 

نه سرو و نه باغ و نه چمن می خواهم

نه لاله نه گل نه نسترن می خواهم

خواهم ز خدای خویش کنجی خلوت

من باشم و آن کسی که من می خواهم . . .

 

یه احساسی . . .

یه احساسی به تو دارم یه حس تازه و مبهم

یه جوری توی دنیامی که تنها با تو خوشحالم

یه احساسی به تو دارم شبیه شوق و بی خوابی

تو چشمات طرح خورشیده تو این شبهای مردابی

تا دستای تو راهی نیست دارم از گریه کم میشم

تو مرز بین من با تو دارم شکل خودم میشم

مثل گلهای بی گلدون هنوزم مات بارونی

تو از دلتنگی دریا توی توفان چی می دونی؟

نمی دونم کجا بودم که رویاهامو گم کردم

که می سوزم که می میرم اگر که از تو برگردم

خودم بودم که می خواستم همه دنیای من باشی

ببین غرق توام اما هنوز می ترسی تنها شی

یه احساسی به تو دارم یه جوری از تو سرشارم

یه کم این حسّو باور کن که بی وقفه دوست دارم

یه احساسی به تو دارم شبیه عشق و دل بستن

تو هم مثل منی اما یه کم عاشق تری از من