شعر احمدزاده به دستم رسيد. وقتيكه خواندم بي اختيار
چشمانم تر شد.و ديگران را هم ديدم كه شعر را شنيدند
و چشمان نمناكشان را با شرم از هم دزديدند.... آيا مي
توان ؟ آيا مي شود كه به يك جسم ، ساخته شده از چوب
و پولاد ، اين چنين دل سپرد و شيداوار برايش شعر گفت؟....
در هفته بسيج بود كه شعر به دستم رسيد. در خيابان كه
راه مي سپردم ،بچه هاي بسيجي را مي ديدم كه مي روند
و جانبازان را كه دستي ، پايي ، چشمي را ايثار كرده ، اما
خم به ابرو نياورده مي روند. يادم از زمان جنگ آمد و كودكي
بسيجي كه دوربين تلويزيون از جايي نا خود آگاه به تصويرش
كشيده بود. گوشه اي از سنگري زمستاني با پوش برفي
تازه. نمي دانم از كدام گوشه وطن؟ اما نشسته بود و
هشيار چشم به بيرون سنگر و چه سان تفنگ به سينه
فشرده اش را بي اختيار نوازش مي كرد. جاي خالي همه
آنهايي را كه اين بزرگ مرد كوچك آرزو داشت برايش پر كرده
بود. نه به عنوان جسمي سرد و خاموش ، بلكه شريكي
سراسر غليان آتش احساس در حفظ وطن.....
هفته بسيج بود كه شعر احمدزاده به دستم رسيد.
احساسي را كه اين شعر به من داد ،همان بود كه از راه
صفحه تلويزيون ، سالها پيش از گوشه اي دور از وطن ،
همان كودك بسيجي به من داده بود : رابطه مرد و تفنگ....
رابطه مرد و تفنگ رابطه عجيبي است، ريشه در دل دارد.
عشق به اين پولاد سهمگين با هيچ عشق ديگري قابل
قياس نيست. آنها كه تفنگ را مي شناسند ، مي دانند كه
چه مي گويم و مي دانند كه ((تفنگ)) با تمام داشته هاي
آدم ، ( چه جنگاور و چه شكارچي) تفاوت دارد.. تفنگ
ميز و صندلي و خانه و ماشين نيست. تفنگ چيزيست
كه مي توان عاشق آن شد. و اي كاش كه تصميم گيرندگان
تفنگ نيز لختي با احساس ، به اين وسيله بنگرند. و در
بخشنامه ها و تصويب نامه هاي شكار و محروم كردن و
لغو جواز و گرفتن تفنگ و تمدید و غيره ، لحظه اي هم به
عشق "مرد و تفنگ" بيانديشند و بدانند كه:
"عاشق "هيچگاه "قاتل " نيست.......
ادامه مطلب یادتون نره . . . . .