امشب . . .
امشب که مثل شعله ای از خود رهایم
بوی تو را دارد تمام لحظه هایم
آغاز من آغاز چشمان تو بوده ست
پایان ندارد قهرمان ماجرایم
می پرسم - امشب - از سکوت چشمهایت
کی شعله می گیرد گلوگاه صدایم؟
یادش بخیر آن روزهای با تو بودن
وقتی که گم می شد کنارت دست و پایم
... از دور دست آرزو ها آمدی باز
مشتی عطش آورده ای امشب برایم
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 13:2 توسط {غروب سرخ خورشید}
|
گریه کردم اشک بر داغ دلم مرحم نشد / ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد