مدار افسوس . . . . .

اگرچه گمشده‌ای در مدارِ افسوسم


به هر طریق مرا حس کنید، محسوسم

دراین خزان‌زدگی برفراز شاخۀ خویش


چو برگِ یخ‌زده‌ای بر زمین نمی‌پوسم

کسی مُکلّف تقسیمِ ماه خواهد شد


که معتبر بشود کورسوی فانوسم

فقط ستارۀ دنباله‌دار می‌داند


که با دو دیدۀ شب‌زنده‌دار مأنوسم

غزل‌غزالۀ من، تو غزالۀ «غزلی»


خیال محض تو را عاشقانه می‌بوسم

نفس نفس ز غزل دست بر نخواهم داشت


چگونه پا بگذارم به روی ناموسم؟!

 

شاعر : مهسا مجدر { غزل لنگرودی }

 

کابوس . . . .

ماهــیِ گُم شده ای در تَــهِ اُقـــیانوسم


آه اِی مــاه بِزن بارقــه در فــانــوسـم

رَقصِ مَرجانِ کبود اَز خطر اِغفالم کرد


باز در رشته ای اَز روزنـه ها مَحبوسم

ردِّ اَنــوارِ تو در مرزِ تبــاهی گُــم شد


یعنی آنجا که من اَز لُطف خدا مأیـوسم

آخرین ناوَکِ نور از دلِ این مرز گذشت


بعد اَز آن با همه ی خاطره ها مأنــوسـم

خاطــراتم همـگی چــنگ به آیـنده زدند


اَشک می ریختم اَز وحشتِ نا ملموســم

عارفی پیر به یکباره صدا زد: لیلاااا...!


چشم وا کردم و دیدم که در آن کــابوسم

 

شاعر: لیلا صالح

 

شب بو . . . .

تورا حس می کنم هرشب کنار عطر شب بوها


کجای باغ می گردی بدور از این هیاهوها

چه رستاخیز بکری دارد انگشتان سرسبزست


که شوری تازه راه افتاده در کوچ پرستوها

تورا باران برای زخم دستان زمین زاده


وحک کرده خدا نقش توبر بال و پر قوها

تواز نسل کبوترهای سبزی هیچ می دانی


که یک عده برایت دام می بافند آنسوها

الا یا ایها الساقی ادر کئسنا وناولها


تبسم کن که بشکوفد غزل در چشم آهوها

چنان شوری به پا کرده است گیسوی پریشانت


پریشان کرده یک عمر است احوال غزل گوها

شبی از کوچه باغ زرد این دنیا گذر کن تا


هوا پر گردد از بوی انار و آلبالوها

چه عطر و بوی خوبی در صدای شعر پیچیده


گمانم که برایت ندبه می خوانند شب بوها

 

شاعر کمیل : چناری