سنگ مزارم . . . .
الا ، اي رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم
چه مي خواهي ؟ چه مي جويي ، در اين كاشانه عورم ؟
چه سان گويم ؟ چه سان گريم؟ حديث قلب رنجورم ؟
از اين خوابيدن در زير سنگ و خاك و خون خوردن
الا ، اي رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم
چه مي خواهي ؟ چه مي جويي ، در اين كاشانه عورم ؟
چه سان گويم ؟ چه سان گريم؟ حديث قلب رنجورم ؟
از اين خوابيدن در زير سنگ و خاك و خون خوردن
رفتی و بعد از تو من تنها شدم
از فشار بی کسی ها تا شدم
در عبور ناگزیر لحظه ها
من اسیر گریه کردن ها شدم
اشک هایم صبر من را برده اند
در فراقت راهی صحرا شدم
چشم هایم بسته اند اما چه سود
بعد تو بی خواب و بی رویا شدم
هست در قلبم هنوزم عشق تو
گرچه از عشقت دگر رسوا شدم
شاعر : محمد
چه بی رحم است تنهایی در این شب های طولانی
هوای چشم من ابری کمی تا نیمه بارانی
هزاران درد در سینه ،هزاران بغض بی کینه
دلم فریاد می خواهد... ولی بیچاره پنهانی
تو یوسف وار از عشقم گریزان گشتی و اینک
تمام سهم من از تو در این دنیا پریشانی
در آن چشمان زیبایت چه سحری بود لیلایم
که یک موج نگاه تو دلم را کرده طوفانی
به زلفان سیاه خود دلم زنجیر غم کردی
ولی این را بدان یادت به قلبم گشته زندانی
اگر با غصه درگیرم اگر از درد می میرم
هنوز هم دوستت دارم و می دانم که می دانی
بدون روی ماه تو شبم تاریک و بی مهتاب
بیا بر گرد و دنیا را برایم کن چراغانی
شاعر : محمد
با یاد او شب تا سحر را زنده داریم
ای ابرها امشب بیایید اشک ریزیم
دست دعا بهر وصال او برآریم
من با نگاهی دل به مهر او سپردم
وقت است رسم عاشقی..جان را سپاریم
صدها بلا در راه عشقش گو بیاید
تا آخر دنیا همینجا پای داریم
لیلای من پایان این قصه چه زیباست
اینجا برایت لحظه ها را می شماریم
دور از دو چشمانت جهان با من غریب است
در دوریت همچون شقایق داغداریم
باران چشمانم امان از من بریده
تا کی به دیدارت گل حسرت بکاریم
من دوست دارم در خیالم با تو باشم
آغوش وا کن تا که لب بر لب فشاریم
یک شب کنارم باش تا غم ها بدانند
ما عاشقان خوش خیال روزگاریم
احساس من امشب عجب بی تاب گشتی
صدها غزل باید به الهامت نگاریم..
شاعر : محمد
در این سینه بذر غم افشانده ای
نگردم از این غصه هرگز رها
که در گوش من نام غم خوانده ای
من اینجا به عشق تو جان می دهم
تو در باور عشق من مانده ای
من و حسرت چشم هایت چه سود؟
که در شک و تردید درمانده ای
تو الهام زیبای قلبم شدی
بگو بخت من از چه خوابانده ای؟
فرشته ..پری..آسمان..ماه من..
نگاهت چرا بازگردانده ای؟
هنوزم تورا دوست دارم ولی
ببین عاشقت را چه رنجانده ای
شاعر : محمد
من از دنیا بیزارم از اینکه دوستت دارم
از اینکه خیره بر راهت گل امید می کارم
من از دنیا چه می خواهم به جز گرمای آغوشت
به جز عشقی که مدتهاست دگر گشته فراموشت
من از دنیا چه می خواهم بجز یادت بجز رویا
بجز گرمای دستانت کنارِ ساحلِ دریا
من از دنیا چه می خواهم که باشم آرزوی تو
تو باشی و بمانم من همیشه رو به روی تو
شاعر : راحیل بویری
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بی درد ندانی که چه دردی است
بگذر ز من گذشته ناآشنای من
بگذر ، تو را به هر چه غزل بی وفای من
آن خاطرات مرده دلگیر مال تو
این واژه های زخمی تنها برای من
یادش بخیر آن همه احساس بی دریغ
در شعله های عشق تو رقص رهای من
یادش به هر چه پشت همین بغض بی غزل
گم شد شبی حوالی تو ردپای من
حالا چرا دوباره هوایی شده دلت ؟
حالا چه شد دوباره شدی آشنای من ؟
سیبم ولی به دست تو افتادنم محال
دل خوش نکن به ناز من و عشوه های من
من می گریزم از قفست تنگ یک غروب
یعنی تمام عشق تو و ماجرای من
شاعر : مهرداد اوستا
ای قمر، بیدار شو از خواب عقرب های من
در مدارت گم شده سیّاره ی تنهای من
طالع آبانی ام تَر کرده هر تقویم را
بغض کرده آسمان، می بارد امشب جای من
رودها چون کولیان اشک طغیان می کنند
های های گریه هاشان موجی از دریای من
ای قمر، بیدار شو! کار خودت را کرده ایی
چند سالی می شود آتش شده یلدای من!
چند سالی می شود خاکسترم در دست هاست
نیروانا... آی بودا... آی ای بودای من
روی شعرم واژه ها تاول زده، یکبار هم
ای غزل، تفسیر کن آیاتی از فردای من
شاعر : فاطمه صمدی { مهتاب }
من کی ام شوریده ای حیران دوست
جان بی تابی ز مشتاقان دوست
دم به دم می کاهدم از هر طرف
آتش افشان سینه ای سوزان دوست
دیده را خواهم بر آوردن ز جای
گر نباشد نیمه شب گریان دوست
شاعر : فرشته
از دل چقدر لاله ی تر در بیاورم
یا کاسه کاسه خون جگر در بیاورم
چون شانه دست در سر زلف تو می زنم
کز راز و رمز موی تو سر در بیاورم
من خواب دیده ام که تو از راه می رسی
چیزی نمانده است که پر در بیاورم
من چارده شب است به این برکه خیره ام
شاید از آب قرص قمر در بیاورم
در من سرک نمی کشی ای روشنای ناب
خود را مگر به شکل سحر در بیاورم
من شاعر دو چشم توام ، قصد کرده ام
از چنگ شاه کیسه ی زر در بیاورم
ای کاج سالخورده ی زخمی به من بگو
از پیکرت چقدر تبر در بیاورم؟
شاعر : سعید بیابانکی
مثل شکوهی بی بدل در شعرهایم
سهمی ندارم از لبانت گرچه بی شک
شیرین تری از هر عسل در شعرهایم
وقتی که می خندی حواسم نیست آقا
می آورم ضرب المثل در شعرهایم
هر چند مال من نباشی با دلی تنگ
می گیرمت هر شب بغل در شعرهایم
درکوچه ها رقصیدن چشمت که رویاست
یک شب بیا پای عمل در شعرهایم
در این نبودن های تکراری اسیرم
باید بیابم راه حل در شعرهایم
کاری کنم ،کاری که باشی دلبر من
یک عمر بی جنگ و جدل در شعرهایم
دیشب به خوابم آمدی و قول دادی
با من بمانی ، لااقل در شعرهایم
شاعر : زهرا نعمتی
درغزل دنبال چشمان تو می گردم هنوز
سالـها رفت و دلم ماند و همین راه دراز
از خیابان نگاهت بر نمی گردم هنوز
حس زیبایست ای دل، گرچه می سوزد پرم
شمع من، پروانه وش گرد تو می گردم هنوز
سکته ای درشعرماند و ردپایی روی خاک
بعـد تو با واژه های خسته و سردم هـنوز
فصل کوچ آمد پرستو، پرکشیدی تا بهار
من ولی پاییز، یک پاییزی زردم هنوز
شاعر : زهرا نعمتی
باید تمام فاصله ها را رفو کنم
امشب برای آمدنت آرزو کنم
در حسرت قیامت سنگین قامتت
تا کی میان حادثه ها جستجو کنم؟
می خواهم ای سواردرآن روزبی قرار
چون گردوخاک درقدمت، های وهوکنم
در هم بریز غربتِ این انتـظـار را
بگذار با تمام نگاهت وضو کنم
پائیزیم که هی به بهارت نمی رسم
باید دل خزان زده را زیر ورو کنم
شاعر : زهرا نعمتی
نامت قشنگ، رد نگاهت قشنگ تر
آن صورتِ شبیه به ماهت قشنگ تر
ازجاده های تف زده می آیی و غروب
پیچـیده در زلال نگاهـت قشنگ تر
رخصت بده که پربگشـایم خیال را
تا بام چشمهـای سیاهت قشنـگ تر
ای هرچه عشق، هرچه غزل، انتظارِتو
دل را کشانده است به راهت قشنگ تر
تا کی بریزم اشک؟ بگو تا کی عاشقی؟
یک شب مرا ببر به پناهت قشنگ تر
شاعر : زهرا نعمتی
آقا سلام ! اول مطلب ... فدای تو
هرشعر تازه ای که بگویم برای تو
من عاشقم.... تمام تنم درد می کند
داغم ! شبیه پنجره ها در هوای تو
دیگر چه فرق می کند آرامشم کجاست!؟
وقتی دلم نمی رود از روستای تو
با کفتران پاپری ات عهد بسته ام
عاشق ترین پرنده بمانم برای تو
دلخوش به جاده های پرازغربتم مکن
وقتی که خالی است در آن ردپای تو
این جا خدای من که به دادم نمی رسد!
باید دخیل بست به دست خدای تو
پرواز اتفاق قشنگی ست نازنین!
حتی اگرقفس بکشد دستهای تو
شاعر : زهرا نعمتی
اصلأ بنا نبود جهان بی وفا شود
دنیا به زخمهای تنت آشنا شود
هرگز نخواست بر گل رویت شرارِ غم
هرگز نخواست بر دل پاکت جفا شود
می خواست روزگارکه باشی و زندگی
با عالمی سرود و غزل همصدا شود
می خواست تابه یُمن قدم های عاشقت
دنیـا پر از شکوفه صلح و صـفا شود
سخت است بی نشانه از این خاک بگذری
سخت است بی ضریح و حرم،عقده وا شود
از پهلوی شکسته ات ای کوثر کَرم
دِینی ست بر زمانه که باید ادا شود
شاعر : زهرا نعمتی
سخت است هی باشد خیالت هی نباشی تو
هی من بسازم عشق را از هم بپاشی تو
من سایه ی سرد زمستان گوشه ی ایوان
فیروزه در فیروزه های روی کاشی تو
من صاف و ساده،متن یک احساس رو در رو
غرق ِ هزار اما و آیا و حواشی تو
شب آمده با یک بغل رویای چشمانت
شب آمده تا بر دل من خون بپاشی تو
با هر حضور سرد باهر گفتگوی گرم!
داری به هر صورت دلم را می خراشی تو
من بی قراری های یک ابر ِ زمین گیرم
ابری که نیت کرده بارانش تو باشی تو
شاعر : زهرا نعمتی
من تورا می شناسم پرستو!
ای پر از جلوه ی مست یا هو!
می تراود زچشم تو مهتاب
در شب تیره ی ناز گیسو
پاکیت مثل گل های مریم
از بهشت آید این عطر و این بو
شعر می خوانی و می گریزد
عقل و پرهیز و دانش زهرسو
می وزد از دلت تا شقایق
عطر گل های سرمست شب بو
دیدنت را پر از التهابم
کاش می شد بیایی به خوابم
شاعر : خلیل شفیعی
ای دوست قبولم کن و جانم بستان
مستم کن و از هر دوجهانم بستان
با هر چه دلم قرار گیرد بی تو
آتش به من اندر زن و آنم بستان
این همه لاف زن و مدعی اهل ظهور
پس چرا یار نیامد که نثارش باشیم
سال ها منتظر سیصد و اندی مرد است
آنقدر مرد نبودیم که یارش باشیم
اگر آمد خبر رفتن ما را بدهید
به گمانم که بنا نیست کنارش باشیم
شعری از مرحوم حضرت آیت الله محمد تقی بهجت
پشت هر آهت؛ چرا می آوری این داد را!
خون نکن بانو دلِ این شاعر ناشاد را
دوست دارم از زبانت با وقاری خنده دار
بار دیگر بشنوم ، تلمیح بید و باد را
در غزلهایم همیشه ردپایی از تو هست
از کجا آورده ای !!!حکم ورود آزاد را
بی تو بودن را فدای با تو مردن می کنم
شک نکن بسیار دارم غیرت فرهاد را
هرچه پوشیدم نشان صلح وکوشیدم، نشد
زندگی پایان نداد این جنگ مادر زاد را
زندگی بی شعر یعنی زندگی بی زندگی
درک کن حال منٍ خود کرده ی معتاد را
ظاهرا آرامم اما مثل کوهی داغدار
پشت بغض انبار کردم آتشین فریاد را
دوستت دارم ،شمارش را نپرسی بهتر است
ذهن کم می آورد گنجایش اعداد را
بی تو میمیرم ندارد باتو خواهم مرد چون
وضع کردم در خود این قانون نوبنیاد را
شاعر : مجتبی قرا گوزلو
از کنارم رد شدی بی اعتنا نشناختی
چشم در چشمم شدی اما مرا نشناختی
در تمام خاله بازی های عهد کودکی
همسرت بودم همیشه بی وفا نشناختی؟
لی له بازکوچه ی مجنون صفت ها فکرکن
جنب مسجد خانه ی آجرنما نشناختی ؟
دختر همسایه یاد جر زنیهایت بخیر
این منم تک تاز گرگم برهوا نشناختی؟
اسم من آقاست اما سالها پیش این نبود
ماه بانو یادت آمد؟مجتبی!! نشناختی؟
کیست این مردنگهبانت که چشمش برمن است
آااااه آری تازه فهمیدم چرا نشناختی
شاعر : مجتبی قرا گوزلو
نگرانت شدم آهوی فراری برگرد
کارم امروز شده لحظه شماری برگرد
جنگل آبستن صد حادثه خونین است
طاقت دیدن چنگال نداری برگرد
شیر هایی به هواداری تو مامور اند
ورنه هر ثانیه صد بار شکاری برگرد
به خدا ایل و تبارم به تو عادت دارند
تو عزیز همه ایل و تباری برگرد
همه اهل محل ، بی کسی ام را دیدند
تا نگفتند چرا بی کس و کاری برگرد
من که معتاد نگاه تو شدم حرفی نیست
لااقل قدر کمی رفع خماری برگرد
به گمانم نکشد کار دلم تا فردا
کار امروز به فردا نسپاری برگرد
چه عجب! آمدی آهوی فراری چه عجب !!
بعدیک عمرپرازحسرت وزاری چه عجب !!
شاعر : مجتبی قرا گوزلو
در جان من طنین صدای بنان تویی
زیباترین الهه ی ناز جهان تویی
هرچند آسمان خدا پر ستاره است
اما عروس هر شب هفت آسمان تویی
آنکس که در زمانه ی نامهربان ما
مهرش به عرش طعنه زده ٬ بی گمان تویی
من رانده ی بهشتم و دیوانه ی زمین
تا سیب سرخ وسوسه ی باغمان ٬ تویی
حالا ورق بزن و بخوان خط به خط مرا
تا باورت شود همه ی داستان تویی
ما در کنار هم غزلی ناب می شویم
وقتی که پیکرش منم و روح آن تویی
شاعر : وحید پورداد
من از خدا که تو را آفرید ممنونم
ازآنکه روح به جسمت دمید ممنونم
ازآنکه مثل بت کوچکی تراشت داد
ازآنکه طرح تنت را کشید ممنونم
توراه می روی اندام شهر می لرزد
من از تمام درختان بید ممنونم
در این غروب در این روزهای تنهایی
از اینکه عشق به دادم رسید ممنونم
من از کسی که عزیز مرا به چاه انداخت
وآنکه آمد و او را خرید ممنونم
من از نگاه پریشان آن زلیخایی
که خواب پیرهنم را درید ممنونم
چنان گداختهی شاهرود چشم توام
که از ابوالحسن و بایزید ممنونم
تمام مردم این شهر دوستت دارند
من از حسین و رضا و مجید ممنونم
چقدر خوب و قشنگی چقدر زیبایی
من از خدا که تو را آفرید ممنونم
شاعر : فرامرز عرب عامری