بی خواب و بی رویا شدم . . . .
رفتی و بعد از تو من تنها شدم
از فشار بی کسی ها تا شدم
در عبور ناگزیر لحظه ها
من اسیر گریه کردن ها شدم
اشک هایم صبر من را برده اند
در فراقت راهی صحرا شدم
چشم هایم بسته اند اما چه سود
بعد تو بی خواب و بی رویا شدم
هست در قلبم هنوزم عشق تو
گرچه از عشقت دگر رسوا شدم
شاعر : محمد
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر ۱۳۹۲ ساعت 19:0 توسط {غروب سرخ خورشید}
|
گریه کردم اشک بر داغ دلم مرحم نشد / ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد