دوست دارم شمع . . . .

 دوست دارم شمع باشم در دل شبها بسوزم

روشنی بخشم میان جمع و خود تنها بسوزم

شمع باشم اشک بر خاکستر پروانه ریزم

یا سمندر گردم و در شعله بی پروا بسوزم

لاله یی تنها شوم در دامن صحرا برویم

کوه آتش گردم و در حسرت دریا بسوزم

ماه گردم در شب تار سیه روزان بتابم

شعله آهی شوم خود را ز سر تا پا بسوزم

اشک شبنم باشم و بر گونه گلها بلغزم

برق لبخندی شوم در غنچه لبها بسوزم

یا زهمت پر بسایم بر ثریا همچون عنقا

یا بسازم آنقدر با آتش دل تا بسوزم.

 

چه شبها . . .

چه شبها و  چه روزایی  بیادت من دعا کردم

شدم مدهوش در یادت  تو را با خود صدا کردم

 کمی می خوردم و گاهی دو صد دود و دمان کردم

من آن راهی که رفتم را دوباره باز گو کردم

 گهی خوشحال از بودن  گهی غمدار از این کردار

گهی بی خود ز خود بودن گهی با خود صفا کردم

 نمیدانم چه تقدیریست   کجایش اشتباه کردم

محبت کردم و آخر جدایی دست و پا کردم

 

فقط عادت بود . . . .

شب شد و نقش تو در آب فقط عادت بود
 
 می شدی از همه بی تاب فقط عادت بود

اصلا ای ماه زیادی به خودت مغروری

روشنی بخشی مهتاب فقط عادت بود

شعرهایی که پس از دوره ی حافظ گفتند

مست گشتم ز می ناب , فقط عادت بود

دو سه روزی که پس از رفتن یوسف بگذشت

اشک یعقوب از این باب فقط عادت بود

تا کی ای شیخ به تسبیح خودت می نازی !؟

بودنت گوشه ی محراب فقط عادت بود

زندگی را همه یک یک به قفس بخشیدیم

اوج این لحظه ی کمیاب فقط عادت بود

 

شاعر : محمد عبدالملکی

 

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست . . . .

اینجا برای از تو نوشتن هوا كم است

 
دنیا برای از تو نوشتن مرا كم است

اكسیر من نهاینكه مرا شعر تازه نیست

 
من از تو می نویسم و این كیمیا كم است 

دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز

 
من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست

با او چه خوب می شود از حال خویش گفت

 
دریا كه از اهالی این روزگارنیست

امشب ولی هوای جنون موج می زند

 
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست

ای كاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین

 
دریا هم این چنین كه منم بردبار نیست

 

شاعر : محمد علی بهمنی

 

دلم برای خودم تنگ می شود . . .

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم

 كسی كه حرف دلش را نگفت من بودم

دلم برای خودم تنگ می شود آری

همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

نشد جواب بگیرم سلام هایم را

 هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم

چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟

اشاره ای كنم انگار كوهكن بودم

 

شاعر : محمد علی بهمنی 

 

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامده ماه . . . .

از خانه بیرون می زنم اما كجا امشب

 شاید تو می خواهی مرا در كوچه ها امشب

پشت ستون سایه ها روی درخت شب

 می جویم اما نسیتی در هیچ جا امشب

می دانم اری نیستی اما نمی دانم

 بیهوده می گردم بدنبالت چرا امشب ؟

هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما

 نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب

ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف

 ایكاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز

 حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه

بشكن قرق را ماه من بیرون بیا امشب

گشتم تمام كوچه ها را یك نفس هم نیست

شاید كه بخشیدند دنیا را به ما امشب

طاقت نمی آرم تو كه می دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب

ای ماجرای شعر و شبهای جنون من

 آخر چگونه سركنم بی ماجرا امشب

 

شاعر : محمد علی بهمنی

 

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟؟

تو را گم می كنم هر روز و پیدا می كنم هر شب

 بدین سان خوابها را با تو زیبا می كنم هر شب

تبی این گاه را چون كوه سنگین می كند آنگاه

 چه آتشها كه در این كوه برپا می كنم هر شب

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من

 كه پیچ و تاب آتش را تماشا می كنم هر شب

مرا یك شب تحمل كن كه تا باور كنی ای دوست

 چگونه با جنون خود مدارا می كنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

 كه این یخ كرده را از بیكسی ها می كنم هرشب

تمام سایه ها را می كشم بر روزن مهتاب

 حضورم را ز چشم شهر حاشا می كنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می كنم هر شب

كجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

كه من این واژه را تا صبح معنا می كنم هر شب

 

شاعر : محمد علی بهمنی

 

من قصد نفی بازی گل و باران را ندارم . . .

تنهایی ام را با تو قسمت می كنم سهم كمی نیست

 
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

غم آنقدر دارم كه می خواهم تمام فصلها را

 
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست

حوای من بر من مگیر این خودستانی را كه بی شك

 
تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

آیینه ام را بر دهان تك تك یاران گرفتم

 
تا روشنم شد : در میان مردگانم همدمی نیست

همواره چون من نه : فقط یك لحظه خوب من بیندیش


لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست

شاید به زخم من كه می پوشم ز چشم شهر آن را

 
دردستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست

شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه

 
اینك به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

 

شاعر : محمد علی بهمنی

 

از هر طرف نرفته به بن و بست می رسیم . . .

با پای دل قدم زدن آن هم كنار تو

 باشد كه خستگی بشود شرمسار تو

در دفتر همیشه ی من ثبت می شود

 این لحظه ها عزیزترین یادگار تو

تا دست هیچ كس نرسد تا ابد به من

 می خواستم كه گم بشوم در حسار تو

احساس می كنم كه جدایم نموده اند

 همچون شهاب سوخته ای از مدار تو

آن كوپه ی تهی منم آری كه مانده ام

 خالی تر از همیشه و در انتظار تو

این سوت آخر است و غریبانه می رود

 تنهاترین مسافر تو از دیار تو

هر چند مثل آینه هر لحظه فاش تو

 هشدار می دهد به خزانم بهار تو

اما در این زمانه عسرت مس مرا

 ترسم كه اشتباه بسنجد عیار تو

 

شاعر : محمد علی بهمنی

 

شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست . . . .

گاهی چنان بدم كه مبادا ببینیم

 حتی اگر به دیده رویا ببینیم

من صورتم كه به صورت شعرم شبیه نیست

 بر این گمان مباش كه زیبا ببینم

شاعر شنیدنی ست ولی میل توست

 آماده ای كه بشنوی ام یا ببینیم

این واژه ها صراحت تنهایی من اند

 با این همه مخواه كه تنها ببینیم

مبهوت می شوی اگر از روزن ات شبی

 بی خویش در سماع غزل ها ببینیم 

یك قطره ام و گاه چنان موج می زنم

در خود كه ناگزیری دریا ببینیم

شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست

 اما تو با چراغ بیا تا ببینیم

 

شاعر : محمد علی بهمنی

 

مرغ محبت . . . .

مرغ محبتم من ، كي آب و دانه خواهم

با من يگانگي كن ، يار يگانه خواهم


شمعي فسرده هستم ، بي عشق مرده هستم

روشن گرم بخواهي سوز شبانه خواهم


افسانه محبت ، هر چند كس نخواند

من سر گذشت خود را ، پر زين فسانه خواهم


بام و دري نبينم ، تا از قفس گريزم

بال و پري ندارم ، تا آشيانه خواهم


تا هر زمان به شكلي ، رنگي بخود نگيرم

جان و تني رها از ، قيد زمانه خواهم


مي آنقدر بنوشم ، تا در رهت چو بينم

مستي بهانه سازم ، گم كرده خانه خواهم

 

شاعر : رحیم معینی کرمانشاهی

 

افسانه من ....

گفتم که بیا کنون که من مستم، مست

ای دختر شوریده دلِ مست پرست

گفتا که تو باده خوردی و مست شدی

من مست باده می‌خواهم، پست


یک شاخهٔ خشک، زار و غمناک شکست

آهسته فرو فتاد و بر خاک نشست

آن شاخهٔ خشک، عشق من بود که مرد

وان خاک، دلم... که طرفی از عشق نبست


جز مسخره نیست، عشق تا بوده و هست

با مسخرگی، جهانی انداخته دست

ای کاش که در دل طبیعت می‌مرد

این طفل حرامزاده، از روز الست


صد بار شدم عاشق و مردم صد بار

تابوت خودم به گور بردم صد بار

من غره از اینکه صد نفر گول زدم

دل غافل از آنکه‌گول خوردم صد بار


افسوس که گشت زیر و رو خانهٔ من

مرگ آمد و پر گشود در لانهٔ من

من مردم و زنده هست افسانهٔ عشق

تا زنده نگاه دارد افسانهٔ من


افسانهٔ من تو بودی ای افسانه

جان از کف من ربودی، ای افسانه

صد بار شکار رفتم دل خونین

نشناختمت چه هستی ای افسانه

 

شاعر : کارو دردریان

  

بر سنگ مزار . . . .

الا، ای رهگذر! منگر چنین بیگانه بر گورم

چه می‌خواهی؟ چه می‌جویی، در این کاشانهٔ عورم؟

چه سان گویم؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم؟ . .

ادامه نوشته

کفر نامه من . . . .

خدایا کفر می‌گویم، پریشانم، پریشانم

چه می‌خواهی تو از جانم؟ نمی‌دانم، نمی‌دانم

مرا بی آن که خود خواهم، اسیر زندگی کردی

تو مسئولی خداوندا، به این آغاز و پایانم

من آن بازیچه‌ای هستم که می‌رقصم به هر سازت

تو می‌خندی از آن اول به این چشمان گریانم

نه در مسجد، نه میخانه، نه در دیری، نه در کعبه

من آن بیدم که می‌لرزم دگر بر مرگ پایانم

خدایی، ناخدایی، هرچه هستی، غافلی یا رب

که من آن کشتی بشکسته‌ای در کام طوفانم

تویی قادر، تویی مطلق، نسوزان خشک و تر با هم

 

شاعر : کارو دردریان

 

تکیه بر جای خدا . . . .

شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم

در آن یک شب، خدایا! من عجایب کارها کردم

جهان را روی هم کوبیدم، از نو ساختم گیتی . . .

 

ادامه نوشته

باید خریدارم شوی . . . .

باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم

وز جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم

من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران

اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم

 

شاعر : رهی معیری

 

آن چنان کز رفتن گل خار . . . .

آن چنان کز رفتن گل خار می‌ماند به جا

از جوانی حسرت بسیار می‌ماند به جا

آه افسوس و سرشک گرم و داغ حسرت است

آنچه از عمر سبک‌رفتار می‌ماند به جا

کامجویی غیر ناکامی ندارد حاصلی

در کف گلچین ز گلشن، خار می‌ماند به جا

جسم خاکی مانع عمر سبک‌رفتار نیست

پیش این سیلاب، کی دیوار می‌ماند به جا؟

هیچ کار از سعی ما چون کوهکن صورت نبست

وقت آن کس خوش کزو آثار می‌ماند به جا

زنگ افسوسی به دست خواجه هنگام رحیل

از شمار درهم و دینار می‌ماند به جا

نیست از کردار ما بی‌حاصلان را بهره‌ای

چون قلم از ما همین گفتار می‌ماند به جا

عیش شیرین را بود در چاشنی صد چشم شور

برگ صائب بیشتر از بار می‌ماند به جا

 

شاعر : صائب تبریزی

 

بعد از تو . . . .

بعد از تو سرد و خسته و ساکت تمام روز...

با صد بهانه ی متفاوت تمام روز...

هی فکر می کنم به تو و خیره می شود

چشمم به چند نقطه ی ثابت تمام روز

زردند گونه های من و خاک می خورد

آیینه روی میز توالت تمام روز

در این اتاق، بعد تو تکرار می شود

یک سینمای مبهم و صامت تمام روز

گهگاه می زند به سرم درد دل کند

با یک نوار خالی کاست تمام روز

"من" بی "تو" مرده ای متحرک تمام شب...

"من" بی "تو" سرد و خسته و ساکت تمام روز

 

شاعر : نجمه زارع

 

به یک پلک تو . . .

به یک پلک تو می بخشم تمام روزها و شبها را

که تسکین می دهد چشمت غم جانسوز تبها را

بخوان! با لهجه ات حسّی عجیب و مشترک دارم

فضا را یک نفس پر کن به هم نگذار لبها را

به دست آور دل من را چه کارت با دل مردم!

تو واجب را به جا آور رها کن مستحبها را

دلیل دل خوشیهایم! چه بغرنج است دنیایم!

چرا باید چنین باشد؟ ... نمی فهمم سببها را

بیا این بار شعرم را به آداب تو می گویم

که دارم یاد می گیرم زبان با ادبها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر

برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقبها را

 

شاعر : نجمه زارع

 

رمیده . . .

نمی دانم چه می خواهم خدایا

به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خستهٔ من

چرا افسرده است این قلب پر سوز

 ز جمع آشنایان می گریزم

به کنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگیها

به بیمار دل خود می دهم گوش

گریزانم از این مردم که با من

به ظاهر همدم ویکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دو صد پیرایه بستند

از این مردم ، که تا شعرم شنیدند

به رویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی آن دم که در خلوت نشستند

مرا دیوانه ای بد نام گفتند

دل من ، ای دل دیوانهٔ من

که می سوزی از این بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فریاد

خدا را ، بس کن این دیوانگی ها

 

 شاعر : فروغ فرخ زاد

 

دوست دارم . . . .

دوست دارم توی آغوش تو باشم

مست بوی تنتو و بوی تو باشم


دوست دارم که دست گرمتو بگیرم

توی دستای تو جون بدم ، بمیرم


دوست دارم همیشه پیش من بمونی

بگی یک لحظه تو بی من نمیتونی


دوست دارم وقتی دلت میگیره ماهم

تو فقط به من بگی بده پناهم


دوست دارم که تو فقط منو ببینی

فقط از لبای من بوسه بچینی


دوست دارم که مثه ماهی که واسه آب

وقتی نیستم تو بشی دلگیر و بی تاب

 

ما را دل . . .

مارا دل از کشاکش دنیا شکسته است

 این کشتی از تلاطم دریا شکسته است 

 تنها ننالم از غم ایام و جور یار

 باشد مرا دلی که ز صد جا شکسته است

 ای گل! برون نیاوردش سوزن مسیح

  خاری که عشق تو به دل ما شکسته است

  از آنچه پیش دوست ب‍ُو‌د در‌خور نثار

  تنها مرا دلی ب‍ُو‌َد، اما شکسته است

 این حسرتم کشد که ز مرغانِ این چمن

  بالِ منِ فلک‌زده تنها شکسته است

 یک دل به سینه دارم و یک شهر دلستان

  بازار من ز گرمیِ سودا شکسته است

 ما دل‌شکسته از میِ مهر و محبتیم

 مینای ما ز نشئة صهبا شکسته است

  هر چیز بشکند ز بها اوفتد، ولیک

  دل را بها و قدر ب‍ُو‌َد تا شکسته است

  رنجی! کجا روم ز سر کوی او؟ که من

  پای جهان‌دویده‌ام اینجا شکسته است

 

حیران نشسته ماه . . .

حيران نشسته ماه به تنها نشستنم

وين قطره قطره اشک به مژگان شکستنم

ديوانگي نباشد اگر شور عاشقيست

شب تا سحر نگاه به مهتاب بستنم

از اين دريچه راه به سوي تو مي برم

باشد اگر اميد از اين چاه رستنم

پيوسته ام به مهر تو اي گل که بنگري

پيوند خويش از همه عالم گسستنم

 

مرغ آهنگ . . . .

مرغ ،آهنگ جدایی ساز کرد
ناگهان از سفره ام پرواز کرد

 

از فراقش قلب بشقابم شکست
قاشق و چنگال من در غم نشست . . .

 

ادامه نوشته

علامات ظهور . . . .

نمي دانم كه در عالم چه شور است          

ز هر جانب عيان شور نشور است

تو گوئي رجعت اهل قبور است            

قيامت شد عيان يا نفخ صور است . . . .

ادامه نوشته

القرآن یشکو الی الله . . . .

در قيامت از شما قرآن شكايت مي كند

حق مجازات شما را در قيامت مي كند

آخر اين قرآن همه وحي خداي اكبر است           

آخر اين آيات روشن معجز پيغمبر است . . . .

ادامه نوشته

یک عربده مستانه . . . .

نه باكي از قضا دارم نه از تقدير مي ترسم              

نه خوفي از فلك دارم نه از تأثير مي ترسم

نه از عالم نه از آدم نه از تقدير مي ترسم

نه از كشتن نه از بستن نه از زنجير مي ترسم . . .

ادامه نوشته

لقمه لقمه . . . .

بچه جون داد مكن الولو مياد

داد و فرياد مكن الولو مياد

خفه شو الولو مياد ميبردت            

درلب آب روان ميدردت . . . .

                 

ادامه نوشته

گاهی اگر با ماه . . .

گاهی اگر با ماه صحبت کرده باشی

از ما اگر پیشش شکایت کرده باشی

گاهی اگر در چاه مانند پدر آه

اندوه مادر را حکایت کرده باشی

گاهی اگر زیر درختان مدینه

بعد از زیارت استراحت کرده باشی

گاهی اگر بعد از وضو، مکثی کنی تا

آیینه ای را غرق حیرت کرده باشی

در سال های سال دوری و صبوری

چشم انتظاری را شفاعت کرده باشی

حتی اگر بی آنکه مشتاقان بدانند

گاهی نمازی را امامت کرده باشی

یا در لباس ناشناسی در شب قدر

از خود حدیثی را روایت کرده باشی

یا در میان کوچه های  تنگ و خسته

نان و پنیر و عشق قسمت کرده باشی

پس بوده ای و هستی و می آیی از راه

تا حق دل ها را رعایت کرده باشی

پس مردمک های نگاه ما عقیم اند

تو حاضری بی آنکه غیبت کرده باشی

 

مکتوب پسر یهودی از تهران . . . .

السلام اي اشرف الدين السلام              

اي مقالات تو شيرين السلام

گرچه دورم از وصالت اي نسيم            

ليك غرقم در خيالت اي نسيم . . . .

ادامه نوشته

گفتم بچشم . . . .

گفت نانوا غم مخور از بهر نان گفتم بچشم

نام شاطر را مياور بر زبان گفتم بچشم

گفت اگر خواهي بگيري نان سنگک وقت ظهر

با ادب منت بكش از شاطران گفتم بچشم . . .

ادامه نوشته

وقتی که در رباط کریم ژاندارمها را کشته بودند و قلم محدود بود گفته شد . . .

زبخت خويش نالانم نمي دانم چه بنويسم

از اين اوضاع حيرانم نمي دانم چه بنويسم

قلم در دست بگرفتم نويسم از وطن شرحي

مثال بيد لرزانم نمي دانم چه بنويسم . . . .

ادامه نوشته

در تحریص دختران مه طلعت به عفت و عصمت . . . .

دختران را يارجاني عصمت است و عفت است

غنچه ي باغ جهاني عصمت است و عفت است

مايه ي هر شادماني عصمت است و عفت است

لاله ي باغ معاني عفت است و عصمت است . . . .

ادامه نوشته

العجل ای حجت آخر زمان . . . .

اي ملك العرش به ايران نگر            

از ره الطاف به تهران نگر

هيئت كابينه و بحران نگر                 

سوي وكيلان و وزيران نگر

الغرض ايران شده ويران نگر . . .

ادامه نوشته

سؤال دختر از مادرش که سمنو را چطور می پزند؟؟

ننه جون من سمنو مي خواهم            

يار شيرين دهنو مي خواهم

عاشقم من بلقاي سمنو                   

سر و جانم به فداي سمنو . . . .

ادامه نوشته

گفتگوی پدر بی ادب با پسر بی ادب . . . .

پدر گوید : 

 اگر علم و صنعت نداري به من چه         

به تحصيل رغبت نداري به من چه

شعور و ذكاوت نداري به من چه           

زكس خوف و وحشت نداري به من چه . . .

ادامه نوشته

سخنان دکتر علی شریعتی

من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست

دارم. چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند ولی . . . .

ادامه نوشته

حوض مسجد

دوش رفتم مدرسه درحجره ي ملا رجب      

ديدمش مي كرد دورحوض مسجد را وجب

گفتم اي داراي اسرار علوم محتجب           

اين وجب يعني چه؟ گفت از اين وجب منما عجب

العجب ثم العجب بين الجمادي و الرجب

گفتم اي زرنگ علم و معرفت ريشت خضاب 

من وجب مي پرسم و تو از رجب گوئي جواب

فرق نادادي حسن را از رسن در انتخاب        

كار و بار مملكت چونست عاليجناب

زيرلب خنديد و گفت از كارها منما عجب

العجب ثم العجب بين الجمادي و الرجب

گفتمش داني كه وضع شهر ديگرگون شده     

نقشه ها باطل شده انديشه ها وارون شده

زير لب خنديد و گفت از كارها منما عجب

العجب ثم العجب بين الجمادي و الرجب

  

امشب چه سينه سوز است . . . .

امشب چه سينه سوز است بانگ اذان مولا
 
خيزد صداي تكبير از عمق جان مولا

از لحظه‌هاي افطار در شوق وصل دلدار
 
بر چهره مي‌درخشيد اشك روان مولا

مولا گشوده آغوش بهر وصال جانان

قاتل به مسجد آيد بر قصد جان مولا
 
زهرا كنار محراب با ذكر وا عليا

يا فاطمه است امشب ورد زبان مولا

زخم سرعلي را ديدند اهل مسجد

دردا كه نيست پيدا زخم نهان مولا

اي نخل‌ها بگرييد اي چاه‌ها بناليد

ديگر علي نداريد اي دوستان مولا

حق علي ادا شد فرق علي دو تا

شد سرهايتان سلامت اي خاندان مولا
 
اي دوستان بياييد با من به شهر كوفه

تا سر نهيم امشب بر آستان مولا

ريزيد اي يتيمان در سفره‌هاي خالي

خون جگر به جاي خرما و نان مولا

«ميثم» دگر اميدي در ماندن علي نيست
 
از دست رفته ديگر تاب و توان مولا

اِلـــــتــمــــــاس ـدعـــــــــــــــا

 

می خوام بارون بشم . . .

میشه بارون بشم به جای ابرا

ببارم از تو و از دست دنیا

چی میشه من ببارم ,تو بباری

بذار آروم بشم با گریه زاری

من و با گریه ها هم خونه کردی

تو یک دیوونه رو دیوونه کردی

بذار آروم بگیرم روی شونت

دارم دیوونه میشم با بهونت

نگاه مهربونت سرده سرده

چشای نا امیدم بغض کرده

می خوام بارون بشم ,باید ببارم

از این بغض تو سینه در فشارم

چی میشه من ببارم ,تو بباری

بذار آروم بشه با گریه زاری

 

شاعر : فاطمه بابائی

 

این روزها ، این سالها

هرجا که از دلتنگی ام گفتم تو خندیدی

در پیش چشمان تو می مردم نمی دیدی

این روزها , این سالها , شاعر شدم بی تو

حتی یکی از شعرهایم را نفهمیدی

گفتی سبک سر هستم از عشق تو می گویم

عشق مرا با کوچه و بازار سنجیدی

رفتی سفر , قلب مرا سوغات می بردی

از آه دامن گیر و بغض من نترسیدی

یک روز این کوه صبوری می رود از دست

حسرت نخور حال پریشانم نپرسیدی

 

شاعر: فاطمه بابائی

  

درخت بودم اگر . . . .

درخت بودم اگر ,عشق تو بهارم بود

چرا که سبز شدن از تو انتظارم بود

همیشه فصل بهاران که میشود شادم

دوباره حال و هوای تو در کنارم بود

هوای تیر مرا می کند غم آلوده

دوباره سوختن از تو به روزگارم بود

دلم گرفته و گرما زده شدم انگار

همیشه مردن از عاشقی قرارم بود

نمی شود که بمیرم , تو می شود برگرد

همیشه این دل خاکی من حصارم بود

 

شاعر: فاطمه بابائی

 

نمی فهمه دل من بی قراره . . .

نمی فهمه دل من بی قراره

میگه دل تنگیامم خنده داره

یه عمری با چشاش دیوونه بودم

حالا میگه که کاره روزگاره

بگید باید بدونه رفتم از دست

مگه عاشق تراز قلب منم هست

نمی دونه نمی دونه اسیرم

یه عمره پیش عشقش سربه زیرم

نمی دونه نباشه بی پناهم

نمی دونه نباشه گوشه گیرم

بگید باید بدونه رفتم از دست

مگه عاشق تراز قلب منم هست

نگو باید بری باید بمونی

باید دردامو از چشمام بخونی

دلم دلواپس جشماته نازم

می خوام یه لحظه از تو مهربونی

بگید باید بدونه رفتم از دست

مگه عاشق تراز قلب منم هست

باید امشب فقط پیشم بشینی

نگی از رفتن و من رو ببینی

بشینی پیش چشمام نازنینم

با چشمات سیب حوا رو بچینی

 

شاعر : فاطمه بابائی

   

تقدیم به همه مادران

داستـان خلقـت زن از هنگامی که خداوند مشغول خلق

زن بود،شش روز می‌گذشت.

فرشته‌ای ظاهر شد و گفت: "چرا این همه وقت صرف

این یکی می‌فرمایید؟"خداوند پاسخ داد . . . .

ادامه نوشته

ياثامن الحجج . . .

ياثامن الحججدل ما وا نمي شود

خيلي تلاش کرده ام اما نمي شود


هر جا که رفته ام و به هر کس که گفته ام

گفته به دست من گره ات وا نمي شود


اصلاً به هر که رو زده ام گفته با تشر

هر جا که مي روي برو!اين جا نمي شود


نازم به شاعرت که چه زيبا سروده است!

وقتي دل شکسته مداوا نمي شود

 

دستت بزن به دامن سلطان که هر جواب...

از او شنيده مي شود الّا نمي شود

 

حالا من شکسته دل خسته ي غريب

رو کرده ام به سوي تو آقا،نمي شود؟

 

 

دردم نه . . .

دردم نه همين است که بستندپرم را


ترسم نرسانندبه گلشن خبرم را


ازحسرت مرغي که جدامانده زگلشن


آگه نشدم تانشکستندپرم را


گرديست زمن باقي و ترسم که تو ازناز


تابازکني چشم نيابي اثرم را


بودندبهم روز و شب آيا جداکرد


از روشني روز ، شب بي سحرم را


چون لاله من آن روز ،که سربر زدم ازخاک


پيوست بداغ تو محبت جگرم را


عاشق منم آن نخل که ازسردي ايام


يکباره برافشاندقضابرگ و برم را

 

 

من کویرم . . . .

من کویرم لب من تشنه ی باران علی ست

این لب تشنه ی پر شور، غزلخوان علی ست

این که گسترده تر از وسعت آفاق شده است

به یقین سفره ی گسترده ی دامان علی ست

منّت نان و نمک نیست سر سفره ی او

پس خوشا آن که در این دنیا مهمان علی ست

آتش اشکی اگر در غزلم شعله ور است

بی گمان قطره ای از درد فراوان علی ست

لحظه ای پرتو حسنش ز تجلی دم زد

که جهان، آینه در آینه حیران علی ست

کعبه یکبار دهان را به سخن وا کرده است

تا بدانیم کلید در این خانه علی ست

از دم صبح ازل نام علی را می خواند

دل که تا شام ابد دست به دامان علی ست

 

 

کیستم من . . .

كيستم من،مي كني گه ياد من،گه بسوزاني دل ناشاد من

كيستم من،ساعتي با من خوشي،ساعتي با اَهْرِمَن

كيستم من،كه تويي دركوي من، گاه خنجر مي كشي بر روي من

كيستم من،گاه با ما دوستي ،گاه بنمائي، به اعداء دوستي . . .

 

ادامه نوشته

از باغ می برند . . . .

از باغ می برند چراغانی ات کنند

تا کاج جشن هاي زمستاني ات کنند

 

پوشانده اند صبح تو را ” ابرهاي تار“

تنها به اين بهانه که باراني ات کنند

 

يوسف به اين رها شدن از چاه دل مبند

اين بار مي برند که زنداني ات کنند

 

اي گل گمان مکن به شب جشن مي روي

شايد به خاک مرده اي ارزاني ات کنند

 

يک نقطه بيش بين رحيم و رجيم نيست

از نقطه اي بترس که شيطاني ات کنند

 

آب طلب نکرده هميشه مراد نيست

گاهي بهانه ايست که قرباني ات کنند

 

 

همه هست آرزویم . . .

همه هست آرزویم كه ببینم از تو رویى

چه زیان تو را كه من هم ، برسم به آرزویى؟!

 

به كسى جمال خود را ننموده‏ ای و بینم

همه جا به هر زبانى ، بود از تو گفت و گویى! . . .

 

ادامه نوشته

با بودن تو حال من اصلا . . . .

با بودن تو حال من اصلا خراب نیست
می خواهمت و بهتر از این انتخاب نیست

احساس می کنم که خدا قول داده است
دیگر در این جهان خبری از عذاب نیست

دیگر میان خاطره هامان ، از این به بعد
چیزی به اسم دلهره و اضطراب نیست

باور کن این خدا که خودش عاشقت کند
حتماً زیاد خشک و مقدس مآب نیست

پاشو بیا کمی بغلم کن ، ببوس، تا
باور کنم حضور تو ایندفعه خواب نیست

من را ببوس تا همه ی شهر پر شود
این اتفاق هر چه که باشد سراب نیست

دنیا سر جدایی ما شرط بسته است
اما دعای شوم کسی مستجاب نیست...