دردم نه همين است که بستندپرم را


ترسم نرسانندبه گلشن خبرم را


ازحسرت مرغي که جدامانده زگلشن


آگه نشدم تانشکستندپرم را


گرديست زمن باقي و ترسم که تو ازناز


تابازکني چشم نيابي اثرم را


بودندبهم روز و شب آيا جداکرد


از روشني روز ، شب بي سحرم را


چون لاله من آن روز ،که سربر زدم ازخاک


پيوست بداغ تو محبت جگرم را


عاشق منم آن نخل که ازسردي ايام


يکباره برافشاندقضابرگ و برم را