روز اول که شدم آموزگار
شکر کردم من خدای کردگار
پیش خود گفتم که وا کرده خدا
آن در رحمت اجابت شد دعا
وارد میدان آموزش شدم
غرق در رویای آرامش شدم
با انرژی آمدم به مدرسه
پله ها را طی نمودم یک به سه
درب را چون باز کردم بر خودم
سوزنی در خرمن گندم شدم
گشت دنیا در نگاهم همچو شب
لرزه بر اندامم افتاد و تعب
پرده گوشم تو گویی پاره شد
تارهای صوتی ام بیچاره شد
بس که گفتم هی! فلانی برنگرد!
هیس! ساکت شو !کسی باور نکرد
...روزها و هفته ها بر من گذشت
لیک اوضاعم از آن پس برنگشت
رفته رفته زشت و لاغر می شدم
از شلوغی داشتم کر می شدم
از پی هم چون گذشت این روزگار
رو نمودم من به آن پروردگار
شکوه هایی تلخ بر لب داشتم
لیک هزیان بود و من تب داشتم
که ای خدا گر من خطایی کرده ام
وز برای آن دلیل آورده ام
لیک اکنون تائب و مستعصلم
ای خدا کاری بکن ول معطلم
قبل از این چه روزگاری داشتم
این نبود آن را که می پنداشتم
آرزوهایم همه بر باد رفت
روزهای شاد من از یاد رفت
من ندیدم روزهایی خوب را
در دبستان کودکی محبوب را
که ای خدا درمانده ام کاری بکن
این تن مهجور را یاری بکن
پس ندا آمد که ای آموزگار
نیست این شغل تو هرگز عیب و عار
از چه رو اینگونه تو درمانده ای
تو که آیات متین را خوانده ای!
کودکان چون آینه پاکند و صاف
لوحشان چون آفتابی تابناک
کودکان چون آب چشمه جاریند
از کدورت از حسادت عاریند
در درون هر کسی یک کودک است
کودکی معصوم و پاک و کوچک است
پاک کن تخته سیاه خشم را
باز کن بر روشنایی چشم را
کودک پنهان خود بیدار کن
با محبت در دبستان کار کن
زندگی کن در میان بچه ها
گفتگو کن با زبان بچه ها
شاعر :فاطمه توحیدی