چه کنم با دل ....

چه کنم با دل خود ؛ با تو بمانم یا نه..؟
با صدای غزلم؛ از تو بخوانم یا نه..؟


گفته اند قصه ی هر؛ عشق جدایی و غم است..
چه کنم...؟ این غم تو قصه بدانم یا نه...؟


در نبود تو اگر ؛ شخص غریبی آمد..
من به امید تو؛ از خویش برانم یا نه..؟


مانده ام بار دگر؛ باز شوی همدم من...؟
میدهی باز به؛ انگشت نشانم یا نه...؟


یک قدم پیش و یکی پس ؛ به جنونم آری..؟
میکنی در طلب؛ بوسه کمانم یا نه..؟


وقت دلتنگی و ماتم ؛ بغلم می آیی..؟
می شوی مونس؛ تنهایی جانم یا نه..؟


یک معما شدی؛ از بس که عجیبی ؛ تو بگو..
چه کنم با دل خود ؛ با تو بمانم یا نه...؟؟؟

 

باران که شدی . . . .

باران که شدى مپرس ، اين خانه یکيست

 

سقف حرم و مسجد و ميخانه يکيست

 

باران که شدى، پياله ها را نشمار

 

جام و قدح و کاسه و پيمانه يکيست

 

باران ! تو که از پيش خدا مى آیی

 

توضيح بده عاقل و فرزانه يکيست

 

بر درگه او چونکه بيفتند به خاک

 

شير و شتر و پلنگ و پروانه يکيست

 

با سوره ى دل ، اگر خدارا خواندى

 

حمد و فلق و نعره ى مستانه يکيست

 

اين بى خردان، خويش،  خدا مى دانند

 

اينجا سند و قصه و افسانه يکيست

 

از قدرت حق، هرچه گرفتند به کار

 

در خلقت حق، رستم و موریانه يکيست

 

گر درک کنى خودت خدا را بينى

 

درکش کنى، کعبه و بتخانه يکيست

 

خداوندا . . . .

خداوندا :

اگر روزی‌ بشر گردی‌ ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت،از این بودن

از این بدعت.خداوندا تو مسئولی.

 خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان

بودن و ماندن در این دنیا

چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

 

دکتر علی شریعتی

 

صدای پای تو  . . . .

صدای پای تو بدجور دلبری دارد 

کشاکشی که شر و شور بندری دارد


 

تو کودتای برآشفتگی طوفــــــــــانی 

همان که پرچمی از جنس روسری دارد


 

دلم خوش است به یک تار مو، همین کافی ست 

که با تمامی دنیـــــــــــــــــا برابری دارد


 

فرشته قامت شیطان بلای بازیگوش! 

چه کرده ای که نگاهت چنین پری دارد؟


 

تن بلور تو کار کدام استاد است؟ 

ظرافتی که کش و قوس مرمری دارد


 

مرا مباد بیاندازی از دو چشمت مست 

که پلک هم زدنت هم سکندری دارد


 

لبان تو آناناس است سیب و خرما نه 

ببخش شاعر میل نوآوری دارد


 

غزل سرودم و تقدیم خاطرت کردم 

که شوق خو
اندن "شهراد میدری" دارد

 

 

وای اگر یک شب . . . .

وای اگر یک شب در آغوشم بگیری محشر است

تنگ بین بازوان تو اسیری محشر است



تا تویی ماه ِ تمام ِ هر شب ِ این آسمان

حال و روز ِ کهکشان ِ راه ِ شیری محشر است



شاه بانو! می شود باشم وزیر ِ عاشقت؟

شاهنامه گاه در قطع ِ وزیری محشر است



طرح ِ اسلیمی ِ گُل از خوشخرامی های ِ توست

نقش ِ جای ِ پات بر فرش ِ کویری محشر است



تا بیایی می پرد از سر خماری ِ بهار

دستمالی پشت ِ “شیشه” “گرد”گیری محشر است



کاش می شد پابه پایت از جوانی بگذرم

دست ِ تو باشد عصای ِ دست ِ پیری محشر است


“بی تو مهتابم گذشتم باز از آن کوچه شبی” *

آه.. این شعر ِ “فریدون ِ مشیری” محشر است



گریه ام پرسید از دلتنگی ام تکلیف چیست؟

گفت خوب است انتظار اما بمیری محشر است



آنقدر حالم نپرسیدی که پوسیدم به خاک

تا بیایی و سراغم را بگیری “محشر” است

 

مدار افسوس . . . . .

اگرچه گمشده‌ای در مدارِ افسوسم


به هر طریق مرا حس کنید، محسوسم

دراین خزان‌زدگی برفراز شاخۀ خویش


چو برگِ یخ‌زده‌ای بر زمین نمی‌پوسم

کسی مُکلّف تقسیمِ ماه خواهد شد


که معتبر بشود کورسوی فانوسم

فقط ستارۀ دنباله‌دار می‌داند


که با دو دیدۀ شب‌زنده‌دار مأنوسم

غزل‌غزالۀ من، تو غزالۀ «غزلی»


خیال محض تو را عاشقانه می‌بوسم

نفس نفس ز غزل دست بر نخواهم داشت


چگونه پا بگذارم به روی ناموسم؟!

 

شاعر : مهسا مجدر { غزل لنگرودی }

 

کابوس . . . .

ماهــیِ گُم شده ای در تَــهِ اُقـــیانوسم


آه اِی مــاه بِزن بارقــه در فــانــوسـم

رَقصِ مَرجانِ کبود اَز خطر اِغفالم کرد


باز در رشته ای اَز روزنـه ها مَحبوسم

ردِّ اَنــوارِ تو در مرزِ تبــاهی گُــم شد


یعنی آنجا که من اَز لُطف خدا مأیـوسم

آخرین ناوَکِ نور از دلِ این مرز گذشت


بعد اَز آن با همه ی خاطره ها مأنــوسـم

خاطــراتم همـگی چــنگ به آیـنده زدند


اَشک می ریختم اَز وحشتِ نا ملموســم

عارفی پیر به یکباره صدا زد: لیلاااا...!


چشم وا کردم و دیدم که در آن کــابوسم

 

شاعر: لیلا صالح

 

شب بو . . . .

تورا حس می کنم هرشب کنار عطر شب بوها


کجای باغ می گردی بدور از این هیاهوها

چه رستاخیز بکری دارد انگشتان سرسبزست


که شوری تازه راه افتاده در کوچ پرستوها

تورا باران برای زخم دستان زمین زاده


وحک کرده خدا نقش توبر بال و پر قوها

تواز نسل کبوترهای سبزی هیچ می دانی


که یک عده برایت دام می بافند آنسوها

الا یا ایها الساقی ادر کئسنا وناولها


تبسم کن که بشکوفد غزل در چشم آهوها

چنان شوری به پا کرده است گیسوی پریشانت


پریشان کرده یک عمر است احوال غزل گوها

شبی از کوچه باغ زرد این دنیا گذر کن تا


هوا پر گردد از بوی انار و آلبالوها

چه عطر و بوی خوبی در صدای شعر پیچیده


گمانم که برایت ندبه می خوانند شب بوها

 

شاعر کمیل : چناری

 

گرفتار . . .

دیوانه ترین عاشق تب دار تو هستم

 هم خانه ی این دردم و بیمار تو هستم

 

رامت شده این وحشی احساس و اسیرم

 اهلی شده با عشق و گرفتار تو هستم

 

در بستر این حادثه همراه دلم باش  
  
 باور کنی ام یا نکنی یار تو هستم  
 
 
 من بی تو زلیخای زمانم مددی کن

 رسوای دو عالم شده ام خوار تو هستم

 

از اینکه که جوانی برود در سر این عشق

 می ترسم و درحسرت دیدار تو هستم

 

آیاخبر از این من دیوانه نداری؟

 در غربت این غمکده غمخوار تو هستم!!

 

با معجزه ای تازه کن این ثانیه ها را

 ای یوسف افسانه که دلدار تو هستم؟

 

در وحشت این فاصله آرامش من رفت

 دیوانه ترین عاشق تب دار تو هستم

 
 
شاعر : جمیله عجم
 

لیلی تنهایی . . .

چه عشقی بود آیا این که زارو بی قرارم کرد؟

شدم لیلای تنهایی غمین وغمگسارم کرد!

چه راهی بود آیا این؟ که پایانی نمی بینم

کنارجاده ای تنها اسیرانتظارم کرد!

چه دردی بود آیا این ؟که درجان ودلم افتاد

که قصد دین وایمانم، تمام اعتبارم کرد

چون آهو می خرامیدم میان دشت شادیها

قفس شد خانه ام اینک  چراقصد بهارم کرد؟

دراین پاییز دلتنگی خوراک بادو طوفانم

شدم همخانه ی حسرت به دردوغم دچارم کرد

خدایا این چه زخمی بود که خوردم از زبان عشق

من این دیوانه شاعررا،خراب چشم یارم کرد

 

شاعر : جمیله عجم

 

شعله های درد . . .

تا کی اسیر شعله های درد باشم


یاهمنشین این غم نامرد باشم؟



تا کی بسوزم درتب عشق تو ای دوست


درگیر و دار لحظه ها دلسرد باشم



هی گم شوم در وسعت تنهایی ام آه


دربین جمع اما همیشه فرد باشم



اسب تو زیر باد و باران ها بتازد


من درمسیرحمله های رعد باشم



باپاره چتری خوش کنم دل را به فردا


گرم خیالی کهنه اما  سرد باشم



شاعرشوم در امتداد جاده هر دم


دلتنگ و منگ و بی قرار و زرد باشم



اندازه دارد عاشقی ای داد از این عشق


تا کی اسیرشعله های درد باشم!

 
 
شاعر : جمیله عجم
 

فانوس خیال . . .

ای روشنایی بخش روح بی قرارم

 فانوس  شبهای  بلند  سردو تارم

 

مهتاب هم درپیش چشمم بی فروغ است

 حتی اگراینجا نباشی درکنارم

 

سوزخزان درباورم معنا ندارد

 من باخیالت هم در آغوش بهارم

 

می بافمت بردار دل هرلحظه باشوق

 می گیرم ازچشمان تو الگویی دارم

 

یادتو جادو می کنددرمن همیشه

 رنگ تو می گیرد همه نقش ونگارم

 

ای چلچراغ لحظه های کنگ وتاریک

 خورشیدگرما بخش فصل انتظارم

 

گربخت گردون فلک ما را جدا کرد

می مانم اما برسرقول و قرارم

 

می سوزم ومی سازم اینک باغم عشق

 ای روشنایی بخش روح بی قرارم

 

شاعر : جمیله عجم

 

لحظه های دلتنگ . . .

نمی خواهم دگرتنها به رویاها بی اندیشم

 

بمانم درحصارغم به فرداها بی اندیشم

 

دو دیوار قفس باشدتمام وسعت بالم

 

نباشد آسمان سهمم !!به بالاها بی اندیشم!!

 

بگریم درخودم هردم صبور و ساکت و غمگین

 

و همچون بلبلی شیدا به صحراها بی اندیشم

 

کویری تشنه لب باشم که دارد حسرت باران

 

و یاچون ماهی تنگی به دریاها بی اندیشم

 

بتاب ای ماه من اینک تو گرمابخش جانم باش

 

نمی خواهم دگر اینجا به یلداها بی اندیشم ؟
 
 
شاعر :جمیله عجم
 

غزل . . .

دلِ روشن ضمیــرش در تبِ دیـدار مـی ســوزد

 

نگاهـش آیــه ای دارد که در انـظــار می سوزد

 

عَروض و قافیه گم می شود در شور احساسش

 

چه احساسی که حتی واژه در تکرار می سوزد

 

پــر ِ پــروازِ او زخمیـسـت از تیــــر قـضـا،امـــــــا

 

سبک بال است و تنها در فراقِ یــار می سـوزد

 

غزل در پیچ و تاب ذهن او درگیر ِ احساس است

 

دلش هم چون قناری در قفس، انگار می سوزد

 

شفای عاجلی می خواهم از شمس الشموس امشب

 

بـــــرای عــاشقـی کـه در تـــبِ دیــــدار مـی ســـــوزد

 

شاعر :محمد صادق بخشی ازغندی

 

 

چشمت چه بی رحمانه بازی می کند شطرنج ...

لا لا بخوان خوابم بکن، با لهجه ی نازت
 
شیرین زبان زخمی بزن بر زخمه ی سازت

 

من را ببر تا آسمان ِ چشم زیبایت...
 
در  لا به لای  ابرهای  چشم اندازت

 

چشمت چه بی رحمانه بازی می کند شطرنج
 
با پلک های بی زبان و مات سربازت

 

تلفیقی از رویاست یا تصویری از اعجاز...
 
دارد عجب طرحی لب و لبخند طنازت

 

قلبت بلور اصفهان، هُرم تنت قشم است
 
من هم غزل خوان ِ نگاه سرو شیرازت

 

من یک کبوتر بچه هستم مبتلای تو
 
پرواز را یادم بده ... با بال پروازت


شاعر:احمد فرنود
 

عطرها مسحور بویت چون گلاب قمصری!

ساکت و آرام می آیی ولی با دلبری
 
از تمام دختران ِ شهر ما زیباتری
 
عشوه هایت کرده رسوایم،مرا پنهان نما ...
 
گوشه ی چشمت که سقفش هست خطّی خنجری
 
هیچ همتایی نخواهی داشت حتی در بهشت !!!
 
تو کجاییّ و کجا زیبایی ِ حور و پری؟!
 
عود و عنبر پیش عطر تو پشیزی نیستند...
 
عطرها مسحور بویت چون گلاب قمصری!
 
بی تفاوت بودنت جان مرا خواهد گرفت
 
از من ِ دلداده و این عشق ، نگذر سرسری
 
گورِ بابای فِمینیسم و تمام ِ «... یسم » ها
 
من که میخواهم تو را با روسری ، بی روسری!
 
شاه بانوی غزل هایم ، ببین آماده ام...
 
ساک خود را بسته ام با خود مرا کِی می بری... ؟!
 
 
شاعر : احمد فرنود
 
 

اصرار بود و یاری ، انکار و پا فشاری . . .

تو که هم بی خبری از خود و هم می دانی

غرق در سوره پر برکت یک بارانی

 

گاه از راه تهی مانده ای و در چاهی

گاه در منزل مقصود به خود حیرانی!

 

آه ای مطلع یک فصل غزل در پاییز

آه ای پاکترین سلسله انسانی

 

کی به دریای نگاه تو شبیخون زد و رفت

غم در این دهکده خالی دل،پنهانی

 

تا که دنیای تو را سوی امیدی باقی است

سوی امید به یک سفره پر مهمانی

 

در دل "الغوث" برآور که: خدایا نپسند

بنده ای را غم نومیدی و نافرمانی

 

تا ز دریای کرامات تو نوری جاری است

ناجی ام باش که غم های مرا پایانی

 

شاعر : بهمرام بهرامی رشید

 

نیامدی که ببینی چقدر بی تابم . . .

نيامدي كه ببيني چقدر بي تابم

شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم

 

نيامدي كه ببيني در اين سياهيِ راه

مسير گم شده اي رو به سوي مردابم

 

اگرچه ياد تو در سينه سيب مي چيند

شبي كه از غم دنياي عشق سيرابم

 

ولي هنوز هم از انتظار لبريز است

قسم به آنچه كه جز در غمت نمي يابم

 

تو از سكوت خيالت پري و اما من؟!

مترسكي كه پر از قصه هاي مهتابم!

 

اگر چه شعله خورشيد از تو مي جوشد

ولي منم كه به شب هاي عشق مي تابم

 

بيا به ياد همان لحظه ها و ثانيه ها

همان دمي كه نگاه تو بود اربابم

 

بمان و در دل اين عصر بي وفايي ها

در اين كرانه-ی بي هاي و هوي دريابم

 

شاعر :بهمرام بهرامی رشید

  

باران گرفته روی سرم خاطرات تو . . .

اینجا تمام قطب نما ها جهات تو...

 

قدری غزل بخوان که خواجه ی شیرازی ام شوی

 

جامی به دست گیرم و شاخه نبات تو...

 

مانند رود دجله به جریان در آمدم

 

مانند رود دجله آمده ام تا فرات تو

 

گاهی شبیه شاپرکی ام به شانه ات

 

گاهی درخت نارونی در حیاط تو

 

راهم به هر طرف برود مقصدم تویی

 

راهم به هر طرف...اهدالصراط تو...

 

حتی خدا برای اینکه نویسنده ام شوی

 

آورده چشمهای مرا در دوات تو

 

شاعر : ملیحه دانایی

 

روزهای مدرسه . . .

روز اول که شدم آموزگار

شکر کردم من خدای کردگار

 

پیش خود گفتم که وا کرده خدا

آن در رحمت اجابت شد دعا

 

وارد میدان آموزش شدم

غرق در رویای آرامش شدم

 

با انرژی آمدم به مدرسه

پله ها را طی نمودم یک به سه

 

درب را چون باز کردم بر خودم

سوزنی در خرمن گندم شدم

 

گشت دنیا در نگاهم همچو شب

لرزه بر اندامم افتاد و تعب

 

پرده گوشم تو گویی پاره شد

تارهای صوتی ام بیچاره شد

 

بس که گفتم هی! فلانی برنگرد!

هیس! ساکت شو !کسی باور نکرد

 

...روزها و هفته ها بر من گذشت

لیک اوضاعم از آن پس برنگشت

 

رفته رفته زشت و لاغر می شدم

از شلوغی داشتم کر می شدم

 

از پی هم چون گذشت این روزگار

رو نمودم من به آن پروردگار

 

شکوه هایی تلخ بر لب داشتم

لیک هزیان بود و من تب داشتم

 

که ای خدا گر من خطایی کرده ام

وز برای آن دلیل آورده ام

 

لیک اکنون تائب و مستعصلم

ای خدا کاری بکن ول معطلم

 

قبل از این چه روزگاری داشتم

این نبود آن را که می پنداشتم

 

آرزوهایم همه بر باد رفت

روزهای شاد من از یاد رفت

 

من ندیدم روزهایی خوب را

در دبستان کودکی محبوب را

 

که ای خدا درمانده ام کاری بکن

این تن مهجور را یاری بکن

 

پس ندا آمد که ای آموزگار

نیست این شغل تو هرگز عیب و عار

 

از چه رو اینگونه تو درمانده ای

تو که آیات متین را خوانده ای!

 

کودکان چون آینه پاکند و صاف

لوحشان چون آفتابی تابناک

 

کودکان چون آب چشمه جاریند

از کدورت از حسادت عاریند

 

در درون هر کسی یک کودک است

کودکی معصوم و پاک و کوچک است

 

پاک کن تخته سیاه خشم را

باز کن بر روشنایی چشم را

 

کودک پنهان خود بیدار کن

با محبت در دبستان کار کن

 

زندگی کن در میان بچه ها

گفتگو کن با زبان بچه ها

 

شاعر :فاطمه توحیدی

 

از سرفه هایت شهر سرما خورده وقتی که

امشب برایم قصر هایت مثل زندان است...

پاییز   در   پاییز  در   پاییز  باران است

 

خونی که دارد از دماغت روی بالشتم...

این درد های ناگهانی کندن جان است

 

در سرفه های خشک تو مستانه می خندند

اکسیژن کپسول تویِ لوله رقصان است

 

از سرفه هایت شهر سرما خورده وقتی که:

برفِ سپیدی چیره بر دستان کرمان است

 

بعد تو هر شب شعر در رگ های من جاری است

بعد تو هر شب اشک ها تمثال آبان است

 

من عشق را منشور تلخی در تو می دیدم

بابا پناهم باش وقتی فصل طوفان است

 

من حسن یوسف هام هر شب از تو می گویند

گرمای دستم باش نزدیک ِ زمستان است...

 

شاعر : نیلوفر ابراهیمی

 

آغاز پاییز . . .

هرچه کردم که شوم با تو هم آغوش ، نشد

 

یا کنم قصه عشق تو فراموش ، نشد

 

باده تلخ ، مگر عقده گشاید ورنه

 

کام دل حاصل من زان دو لب نوش نشد

 

گریه کردی که چو پروانه مرا سوخته ای

 

شمع من! عاقبت این گریه گنه پوش نشد

 

گفتم ار مست شوی کام دلی گیرم لیک

 

گشتم از چشم سیه مست تو مدهوش نشد

 

شبی از بیخودی آغوش گشودی بر ما

 

قسمت ما دگر آن گرمی آغوش نشد

 

اشک آن بوسه که زد بر لب جانانه رقیب

 

آتشی در دلم افروخت که خاموش نشد

 

دامن افشان چو نسیم از بر ما دوش گذشت

 

به خدا غصه عمری چو غم دوش نشد

 

شاعر: هاشم محجوب

 

غزل نامسلمان

با شما تنها نشستن در کناری خوب نیست

یا چنین آسان به من دل می سپاری ! خوب نیست

 

نا مسلمان اینقدر با موی خود بازی نکن

دکترم گفته برایم بی قراری خوب نیست

 

طبق باورهای دینی با شما بودن بد است !

این تعامل های نا مشروع ٰ آری خوب نیست

 

گریه هم گاهی برای چشم هایت لازم است

مثل ابری منقلب باشی ٰ نباری ! خوب نیست

 

دل شکستن در کنار دلبری ها  ؛ خار را ....

در کنار بوته ای از گل بکاری خوب نیست   !

 

شاعر: وحید حیات لو

 

باید چه کرد با غم این عشق بی حساب . . . .

عمری مراقبم که مبادا خطا کنم  

تیری که بر هدف ننشیند رها کنم  

دوری کن از نگاه من این عشق مسری است  

شاید تو را به درد خودم مبتلا کنم  

آغوش توست ، خانه ی موروثی ام ولی  

کو آن جسارتی که چنین ادعا کنم  

هر چند  ناشیانه فقط دست و پا زدم  

می خواستم که در دل دریا شنا کنم  

می گیرمت نهنگ من! از دست آبها  

تا برتری به ساحل صیاد ها کنم

 

شاعر : اعظم سعادتمند

 

غزلی از روزهای خیلی دور . . . .

مي‌تواني كه فريبم بدهي با نظري  

پنجه‌انداخته‌اي سوي شكار دگري  

آه! ديوانه ی آن لحظه ی چشمان توام  

كه پلنگانه به قرباني خود مي‌نگري  

آن چنان رد شو كه آشفته كني موي مرا  

اي كه آسوده دل از بيشه ی من مي‌گذري  

مرهمي‌بهتر از اين نيست كه زخمم بزني  

عشق، آماده بكن خنجر برنده تري  

هيمه بر هيمه‌ ی اين آتش سوزنده بريز  

تا از آن جنگل انبوه نماند اثري  

نكند بوي تو را باد به هر جا ببرد  

خوش ندارم دل هر رهگذري را ببري 


شاعر : اعظم سعادتمند

                                                                 

می نویسم . . . .

سکّه ام از رونق افتاده است بازاری ندارم  

پیش چشمت آن پر کاهم که مقداری ندارم  

مایه ی لبخندهای دوستان و دشمنانم  

از چه می ترسی؟ منِ دیوانه آزاری ندارم  

هرکه می آید درختی را به آتش می کشاند  

مثل باغی در زمستانم که دیواری ندارم  

مثل سربازی بدون دست و شمشیرم که دیگر  

قدرت جنگاوری در هیچ پیکاری ندارم 

 مینویسم دوستت دارم بخواهی یا نخواهی  

مینویسی با تو و این حرف ها کاری ندارم


شاعر : مهرانه جندقی


بانو! غزل بخوان . . . .

بانو! غزل بخوان كه شدیداً قناری‌ام  

وقتی گلِ همیشه بهاری، بهاری‌ام  

تا می‌رسی به تاكِ غزل، مست می‌شوم  

وقتی كه می‌روی، نگران خماری‌ام  

سخت است انتظار كشیدن، ولی، هزار  

گل می‌دهم اگر كه تو روزی بكاری‌ام  

در من صدا و عكسِ تو تكثیر می‌شود  

تالاری از سكوتم و آیینه‌كاری‌ام  

با خواب‌های صورتی‌ام قهر كرده‌ام  

چون گفته‌ای: "الهه‌ی شب‌زنده‌داری‌ام

این مشق‌ها جریمه‌ی صد سال" ... 

وا شده  پای تو در قلمروی كاغذنگاری‌ام


شاعر : بهمن صباغ زاده


همنفس . . . .

خرامان آمدی،  تنناز، با چشمان زیبایت..  

رسیدی در کنار من، دلم عاشق و رسوایت..      

ز نافذ چشم زیبایت، دل و جانم پریشان شد   

از آن زیبا نگاه تو نگاه پر ز معنایت ....      

ادامه نوشته

بگذار . . . .

 بگذار امشب تب کنم فردا بمیرم  

در خلوت تاریک خود تنها بمیرم    

وقتی دریغ از بویی از پیراهن تو  

بگذار تا در دامن غم ها بمیرم    

اینک که بد حالم که بد حالم که بد حال  

باید همین حالا همین حالا بمیرم    

یک دم نشد آدم دل دیوانه ی من  

مجنونم و بگذار بی لیلا بمیرم    

بگذار در حال غزل خواندن بمیرم  

بگذار "افق" ! یک بار هم زیبا بمیرم 


شاعر : یوسف شیر دژدم { افق }

  

دریا . . . .

در این غوغای تنهایی چرا اینگونه اینجایی 

گر از دریا نشان داری تو را شایسته دریایی

 

رها کن موج هایت را ز ساحل دل بکن هردم 

ببین آن رود دیروزت وقت است به خود آیی

 

اسیر باد و بارانی پریشانی ز تو پیداست 

رها گشتن به تو خوشتر ز این سختی و زیبایی

 

کمان آن دو ابرویت کمان آسمان باشد 

اگر چشم آسمان بیند زمین را رهگذر یابی

 

ز تو صخره شکستن هم بزرگی بر تو افزاید 

به اقیانوس دل بنگر تو باید دل بیارایی

 

تو خورشید به خود داری شمع از تو چه خواهد حال؟! 

تو روشن هستی و دیگر کافی است که باز آیی 


شاعر : سجاد اسودی