همنفس . . . .
خرامان آمدی، تنناز، با چشمان زیبایت..
رسیدی در کنار من، دلم عاشق و رسوایت..
ز نافذ چشم زیبایت، دل و جانم پریشان شد
از آن زیبا نگاه تو نگاه پر ز معنایت ....
چنان دلبر شدی در من، قرارم بی قراری شد
تو لیلای دلم گشتی و من مجنون همپایت
من آن مجنون خواهان، نگاه دلفریب هستم
نگاهِ تیره ی چشم ِ ، خمارِ سرخه شهلایت
من آن دیوانه ی قلبِ ، پر از مهر و نجیب هستم
منم، آن یار دلداده، چه در شادی چه غمهایت
من آن غمگین شبهایم، که تنها و غریب هستم
شدم دلتنگ یک بوسه از آن سرخی لبهایت
هوای شانه بر موها هوای جعد گیسوها
و دستانی پر از مهر و نگاه قد رعنایت...
منم عاشق ترین عاشق بپای ذات زیبایت..
منم شاعر و دلداده ،که دلبستم به شبهایت..
تویی نوشین ترین باده برای غایت مستی ِ
برایم هم نفس هستی ، منم عاشق و شیدایت...
درون بی کسی هایم به آغوش تو می آیم..
نوازش می کنی من را، سر ِمن روی پاهایت....
چه دلتنگم چه بیتابم برای دیدنت امشب ..
و امشب را نمی خوابم به یاد خاطره هایت.....
خداوندا تو شاهد، باش بجز خیر و بجز برکت
نمی خواهم برای او . در این شبهای زیبایت
شاعر : استاد شهیار مندنی پور
گریه کردم اشک بر داغ دلم مرحم نشد / ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد