طواف عاشقانه . . .

زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست

گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش

 یارا کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست

گم گشته ی دیار محبت کجا رود

نام حبیب هست و نشان حبیب نیست

عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد

ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست

در کار عشق او که جهانیش مدعی ست

این شکر چون کنیم که ما را رقیب نیست

 جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت

وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست

گلبانگ سایه گوش کن ای سرو خوش خرام

کاین سوز دل به ناله ی هر عندلیب نیست

آسیمه سر رسیدی از غربت بیابان

 دلخسته دیدمت در آوار خیس باران

وا مانده در تبی گنگ ناگه به من رسیدی

من خود شکسته از خود در فصل نا امیدی

 در برکه دو چشمت نه گریه و نه خنده گم کرده

 راه شب را سرگشته چون پرنده من

 ره به خلوت عشق هر گز نبرده بودم

پیدا نمیشدی تو شاید که مرده بودم

 من با تو خو گرفتم از خنده ات شکفتم

چشم تو شاعرم بود تا این ترانه گفتم

 در خلوت سرایم یک باره پر کشیدی

آن گاه ای پرنده بار دگر پریدی

 من ره به خلوت عشق هر گز نبرده بودم

 پیدا نمیشدی تو شاید که مرده بودم

 

 

بهار زندگی

در بهار زندگی احساس پیری می کنم

با همه آزادگی فکر اسیری می کنم

بس که بد دیدم ز یاران به ظاهرخوب خود

بعد از این بر کودک دل سخت گیری می کنم

در به رویم بسته ام از این و از آن خسته ام

من به جمع آشیان پاشیدگان پیوسته ام

ای خدای آسمان بهتر تو میدانی که من

بارها در راه او تا پای جان بنشسته ام

شمع بودن ذره ذره آب گشتن تا به کی

راه پر خاشاک را آرام رفتن تا به کی

 

زدو دیده خونفشانم زغمت شب جدایی

ز دو دیده خون فشانم ز غــمت شب جدایی

چــه كنم كه هست اینها گـل باغ آشــــنایی

همه شـب نهاده ام سر ، چوسگان برآستانت

كــه رقــیـب در نــیـایـد بــه بــهـانـه گدایی

مــــژه‌ها و چــشـم یارم به نظر چــــنان نـماید

كـه مـــیان سنبلــستان چـرد آهــوی ختــایی

در گـلستان چـشـمم زچـه رو همیشه باز است

به امــیـد آنـكـه شـایـد تو به چشم من درآیی

سر برگ گــل ندارم ،به چه رو روم به گلشن

كه شــنیده‌ام ز گلــــها هـــمه بوی بی‌وفـایی

به كدام مذهب است این؟به كدام ملت‌است این؟

كه كـشنـد عاشقی را كه تو عاشقم چرایی

به طـواف كــعبه رفـتم به حرم رهـم ندادند

كه بـرون درچه كردی كه درون خانه آیی؟

به قـمـارخــانه رفتم، هــمه پاكــــباز دیدم

چـو به صـومعه رسـیدم هـمـه زاهـد ریـایی

درمیخانه زدم مــــن، که نـــدا ز در درآمد

كه درآ درآ عــراقی، كه تو هم ازآن مـایی

غزل انتظار

 

باز امشب ای ستاره تابان نیامدی

باز ای سپیده شب هجران نیامدی

شمعم شکفته بود که خندد به روی تو

افسوس ای شکوفه خندان نیامدی

زندانی تو بودم و مهتاب من چرا

باز امشب از دریچه زندان نیامدی

با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز

چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی

شعر من از زبان تو خوش صید دل کند

افسوس ای غزال غزل خوان نیامدی

گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه

نامهربان من تو که مهمان نیامدی

خوان شکر به خون جگر دست می دهد

مهمان من چرا به سر خوان نیامدی

نشناختی فغان دل رهگذر که دوش

ای ماه قصر بر لب ایوان نیامدی

گیتی متاع چون منش آید گران به دست

اما تو هم به دست من ارزان نیامدی

صبرم ندیده ای که چه زورق شکسته ایست

ای تخته ام سپرده به طوفان نیامدی

در طبع شهریار خزان شد بهار عشق

زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی



دامن مکش به ناز که هجران کشیده ام . . .

هجران

 

دامن مکش به ناز که هجران کشیده ام *

 

 نازم بکش که ناز رقیبان کشیده ام


شاید چو یوسفم بنوازد عزیز مصر*

 

پاداش ذلتی که به زندان کشیده ام


از سیل اشک شوق دو چشمم معاف دار*

 

کز این دو چشمه آب فراوان کشیده ام


جانا سری به دوشم و دستی به دل گذار *

 

آخر غمت به دوش دل و جان کشیده ام


دیگر گذشته از سر و سامان من مپرس *

 

من بی تو دست از این سرو سامان کشیده ام


تنها نه حسرتم غم هجران یار بود *

 

از روزگار سفله دو چندان کشیده ام


بس در خیال هدیه فرستاده ام به تو*

 

بی خوان و خانه حسرت مهمان کشیده ام


دور از تو ماه من همه غم ها به یک طرف *

 

وین یک طرف که منت دونان کشیده ام


ای تا سحر به علت دندان نخفته شب *

 

با من بگوی قصه که دندان کشیده ام


جز صورت تو نیست بر ایوان منظرم *

 

 افسوس نقش صورت ایوان کشیده ام


از سر کشی طبع بلند است شهریار*

 

 پای قناعتی که به دامان کشیده ام

 

 

 

از سحر لب و خالت حیرانم و حیرانم

 

دردا که غم عشقت آتش زده بر جانم

از هجر جگر سوزت خونین شده مژگانم


بزم دل شبکوران فانوس نمی خواهد

خاموش شده فانوس از شبنم چشمانم


دیریست دلم هر شب سودای غمت دارد

زین عشق نهانسوزت در تهمت و بهتانم


من هستی خود جمله پای دل تو دادم

دیگر تو چه می خواهی از کیسه و انبانم


من نیز نمی دانم این عشق چه منشوریست
خود نیز بسان او در گردش و دورانم

 

در دامگه عشقت می گردم و می گردم

از سحر لب و خالت حیرانم و حیرانم


گفتی تو به من صابر بیرون برو از کویم

اما بتو من گفتم می مانم و می مانم!

 

 

آمد اما بی صدا خندید و رفت

آمد اما بی صدا خندید و رفت لحظه ای در کلبه ام تابید و رفت

آمد از خاک زمین اما چه زود دامن از خاک زمین برچید و رفت

دیده از چشمان من پنهان نمود از نگاهم رازها فهمید و رفت

گفتم اینجا روزنی از عشق نیست پیکرش از حرف من لرزید و رفت

گفتم از چشمت بیفشان قطره ای ناگهان چون چشمه ای جوشید و رفت

گفتمش من را مبر از خاطرت

خاطراتش را به من بخشید و رفت


ای غایب از نظر به خدا . . .

ای غایب از نظر به خدا می سپارمت

جانم بسوختی و به دل دوست دارمت

تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک

باور مکن که دست ز دامن بدارمت

محراب ابرویت بنما تا سحر گهی

دست دعا برآرم و در گردن آرمت

گربایدم شدن سوی هاروت بابلی

صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت

خواهم که پیش میرمت ای بی وفا طبیب

بیمار بازپرس که در انتظارمت

صد جوی آب بسته ام از دیده بر کنار

بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت

خونم بریخت و غم عشقم خلاص داد

منت پذیر غمزه خنجر گذارمت

می گریم و مرادم از این سیل اشکبار

تخم محبت است که در دل بکارمت

بارم ده از کرم سوی خود تا به سوز دل

در پای دم به دم گهر از دیده بارمت

حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع توست

فی الجمله می‌کنی و فرو می‌گذارمت

 

شاعر: حافظ

 

 

آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم

آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم

تا برفتی ز برم صورت بی‌جان بودم

نه فراموشیم از ذکر تو خاموش نشاند

که در اندیشه اوصاف تو حیران بودم

بی تو در دامن گلزار نخفتم یک شب

که نه در بادیه خار مغیلان بودم

زنده می‌کرد مرا دم به دم امید وصال

ور نه دور از نظرت کشته هجران بودم

به تولای تو در آتش محنت چو خلیل

گوییا در چمن لاله و ریحان بودم

تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح

همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم

سعدی از جور فراقت همه روز این می‌گفت

عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم

شاکر نعمت و پرورده احسان بودم

چه کند بنده که بر جور تحمل نکند

بار بر گردن و سر بر خط فرمان بودم

خار عشقت نه چنان پای نشاط آبله کرد

که سر سبزه و پروای گلستان بودم

روز هجرانت بدانستم قدر شب وصل

عجب ار قدر نبود آن شب و نادان بودم

گر به عقبی درم از حاصل دنیا پرسند

گویم آن روز که در صحبت جانان بودم

که پسندد که فراموش کنی عهد قدیم

به وصالت که نه مستوجب هجران بودم

خرم آن روز که بازآیی و سعدی گوید

آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم

 

ای شب از رویای تو رنگین شده

شعر بسیار زیبا از فروغ فرخ زاد روحش شاد

  

ای شب از رویای تو رنگین شده

 

سینه از عطر توأم سنگین شده

 

ای به روی چشم من گسترده خویش

 

شادی ام بخشیده از اندوه بیش

 

همچو بارانی که شوید جسم خاک

 

هستی ام زآلودگی ها کرده پاک

 

ای تپش های تن سوزان من

 

آتشی در سایه ی مژگان من

 

ای مرا با شور شعر آمیخته

 

این همه آتش به شعرم ریخته

 

چون تب عشقم چنین افروختی

 

لاجرم شعرم به آتش سوختی

 

ای دو چشمانت چمن زاران من

 

داغ چشمت خورده بر چشمان من

 

بیش از اینت گرکه در خود داشتم

 

هر کسی را تو نمی انگاشتم

همیشه از نگاه تو با تو عبور می کنم . . .

تقدیم به عزیز تر از جانم

 

همیشه از نگاه تو با تو عبور می کنم

 

از اینکه عاشق توام حس غرور می کنم

 

دوباره با سلام تو تازه تازه می شوم

 

با نفس ساده تو غرق ترانه می شوم

 

با تو ستاره می شوم با تو ستاره می شوم

 

از سایه های ملتهب همیشه می گریختم

 

با رفتن تو هر نفس بغض دوباره می شوم

 

ناجی شام شوکران ، با دل عاشقم بمان

 

به حرمت حضور تو چون تو یگانه می شوم

 

خانه به خانه دیدمت همچو فسانه دیدمت

 

با تو ستاره می شوم با تو ستاره می شوم

 

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش ....

 

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش


دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند

خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش


جای آن است که خون موج زند در دل لعل

زین تغابن که خزف می شکند بازارش


بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود

این همه قول و غزل تعبیه در منقارش


ای که در کوچه معشوقه ما می گذری

بر حذر باش که سر می شکند دیوارش


آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش


صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل

جانب عشق عزیز است فرو مگذارش


صوفی سرخوش ازین دست که کج کرده کلاه

به دو جام دگر آشفته شود دستارش


دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود

ناز پرورد وصال است مجو آزارش



گفتی که می بوسم تو را . . .

گفتی که می بوسم تو را

گفتم تمنا می کنم

گفتی اگر بیند کسی

گفتم که حاشا می کنم

گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقیب آید ز در ؟؟

گفتم که با افسونگری او را ز سر وا می کنم

گفتی که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند

گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم

گفتی که پیوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم

گفتی اگر از کوی خود روزی تو رو گویم برو؟؟

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

 

 

تقدیم به دلدارم

با رنگ و بویت ای گل، گل رنگ و بو ندارد

با لعلت آب حیوان آبی به جو ندارد

از عشق من به هر سو در شهر گفتگوئی است

من عاشق تو هستم این گفتگو ندارد

دارد متاع عفت از چار سو خریدار

بازار خودفروشی این چار سو ندارد

جز وصف پیش رویت در پشت سر نگویم

رو کن به هر که خواهی گل پشت و رو ندارد

گر آرزوی وصلش پیرم کند مکن عیب

عیب است از جوانی کاین آرزو ندارد

خورشید روی من چون رخساره برفروزد

رخ برفروختن را خورشید رو ندارد

سوزن ز تیر مژگان وز تار زلف نخ کن

هر چند رخنه‌ی دل تاب رفو ندارد

او صبر خواهد از من بختی که من ندارم

من وصل خواهم از وی قصدی که او ندارد

با شهریار بیدل ساقی به سرگرانی است

چشمش مگر حریفان می در سبو ندارد


عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم . . .

در وصل هم، ز عشق تو ای گل در آتشم

عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم

با عقل،آب عشق به یک جو نمی رود

بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز

صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست

عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست

شاهد شو ای شرار محبت که بی غشم

باور مکن که طعنه طوفان روزگار

جز در هوای زلف تو دارد مشوشم

سروی شدم به دولت آزادگی که سر

با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم

دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان

لب میگزد چو غنچه خندان که خامشم

هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب

ای آفتاب دلکش و ماه پری وشم

لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی

تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم

ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار

این کار تست من همه جور تو می کشم

 

گفتمش : با بــوسه ای کــردی زخود بیخود مـــرا...

 

تقدیم به دلدار و گل خوشبوی خودم

 

گفتمش : کُشتی مــــرا بر گـــردنت خــــون منست

گفت : از جــآن بگذرد آنکس کــــه مفتون منست

گفتمش : با بــوسه ای کــردی زخود بیخود مـــرا

گفت : این خاصیت لبهـــــای میگــــــــون منست

گفتمش : عشق تـــو عالمگیر کـــرد افسانـــــه ام

گفت :این افسانـــــه سازیها ز افســــــون منست

گفتمش : من والــه و شیــدا و مجنـــــون تــــوام

گفت : شهـــری والــــه و شیــدا و مجنـون منست

گفتم ای گل رسم قانــــون نکویـــان چیست ؟گفت

بیوفـــائی رسم من، بیـــــــداد قانـــــــــون منست

گفتمش : چون طبع من قـد تو موزون است گفــت

طبع موزون تــوهم از قــــــد مــــوزون من است


از دکتر محمد سیاسی

ای عشق ، همه بهانه از توست(عاشقانه)

 

تقدیم به آنكه دارمش دوست

ای عشق

ای عشق ، همه بهانه از توست

من خامشم ، این ترانه از توست

آن بانگ بلند صبح گاهی

این زمزمه ی شبانه از توست

ای آتش جان پاكبازان

در خرمن من ، زبانه از توست

افسون شده ی تو را زبان نیست

ور هست همه فسانه از توست

کَشتی مرا چه بیم دریا

طوفان زتو و كرانه از توست

می را چه اثرز پیش چشمت

كاین مستی جاودانه از توست

من می گذرم خموش و گمنام

آوازه ی جاودانه از توست

اگه سبزم . . . عشق

اگه سبزم اگه جنگل اگه ماهی اگه دریا

اگه اسمم همه جا هست روی لبها تو کتابا

 

اگه رودم رود گنگم مثل مریم اگه پاک

اگه نوری به صلیبم اگه گنجی زیر خاک

 

واسه تو قد یه برگم پیش تو راضی به مرگم

اگه پاکم مثل معبد اگه عاشق مثل هندو

 

مثل بندر واسه قایق واسه قایق مثل پارو

اگه عکس چلستونم اگه شهری بی حصار

 

واسه آرش تیر آخر واسه جاده یه سوار

واسه تو قد یه برگم پیش تو راضی به مرگم

 

اگه قیمتی ترین سنگ زمینم

توی تابستون دستهای تو برفم

 

اگه حرفهای قشنگ هر کتابم

برای اسم تو چند تا دونه حرفم

 

اگه سیلم پیش تو قد یه قطره

اگه کوهم پیش تو قد یه سوزن

اگه تن پوش بلند یک درختم

پیش تو اندازه دکمه پیرهن

 

واسه تو قد یه برگم پیش تو راضی به مرگم

اگه تلخی مثل نفرین اگه تندی مثل رگبار

 

اگه زخمی زخم کهنه بغض یک در رو به دیوار

اگه جام شوکرانی تو عزیزی مثل آب

 

اگه ترسی اگه وحشت مثل مردن توی خواب

واسه تو قد یه برگم پیش تو راضی به مرگم

احساس سر سبزم ، بیا قفل دلم را باز کن

امشب كسی پشت در است هی پشت هم در می زند
گنجشك باران خورده ای در سینه پرپر می زند

گنجشك باران خورده ای توی قفس جا مانده است
دفترچه ی شعرم چه شد ؟ بیچاره تنها مانده است

احساس سرسبزم ، بیا قفل دلم را باز كن
ای شعر ، شعر مهربان از سینه ام پرواز كن

ما چون ز دری پای . . .

ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم

 

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

از گوشه بامی که پریدیم ، پریدیم

 

رم دادن صید خود از آغاز غلط بود

حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم

 

کوی تو که باغ ارم و روضه خلد است

انگار که دیدیم ، ندیدیم ندیدیم

 

صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن

گر میوه یک باغ نچیدیم ، نچیدیم

 

سر تا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل

هان واقف دم باش رسیدیم ، رسیدیم

 

((وحشی)) سبب دوری و این قسم سخنها

آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدیم

 

شاعر: (وحشی بافقی)

 

شود آیا که من آن چهره زیبات ببوسم

تقدیم به گل نازخودم ...

 

شود آیا که من آن چهره زیبات ببوسم ؟

خرمن نور شوم تا برو بالات ببوسم؟

 

چنگ ناهید شوم نغمه گر بزم تو گردم؟

نفس صبح شوم زلف سمن سات ببوسم؟

 

عرق شرم شوم روی دلارات بپوشم؟

سرمه ناز شوم نرگس شهلات ببوسم؟

 

عطش مستی و وسواس گنه گردم و هر دم

با وجود تو بیامیزم و اعضات ببوسم؟

 

هوس عشق شوم ره به دل نرم تو یابم

خنده مهر شوم ساغر لبهات ببوسم؟

 

رخ خورشید فلک ذره بیقدر ببوسد

پس تو رسوا نشوی گر من رسوات ببوسم

 

کاشکی مست شبی در برمن بی خبر افتی

تا به کام دل آشفته سراپات ببوسم

 

شاعر: دکتر اسدالله مبشری

 

همراه عاشق

به نام خدایی که عشق را به زیبایی آفرید

گفتم:

نمی دانم که در قید که هستی؟

طرفدار خدا یا بت پرستی؟

نمی دانم در این دنیای محشر

به چه عشقی چنین ساکت نشستی

گفت :

طرفدار خدای عشقم ای یار

از این عاشق کشی ها دست بردار

که کار بت پرسته ، بی وفایی

نه من که غصه مه درد جدایی

گفتم:

خدا را با تو هرگز نیست کاری

که تو خود ، ناخدای روزگاری

به روی زورقی درهم شکسته

مثه ماهی ، که رو ابرا نشسته

گفت:

اگر من ناخدایم ، با خدایم

نکن تو از خدای خود جدایم

به تو محتاجم ای یار موافق

به تو محتاجم ای همراه عاشق

گفتم:

خدای عشق تو ، داره خدایی

که تو دینش ، گناهه بی وفایی

بگو رندانه می گویی ، صد افسوس

تو نور مایی و من نور فانوس

تو هشیارانه گفتی یا ز مستی؟

نفهمیدم که در قید که هستی؟

گفت:

من غرق سکوتم تو بخوان

قصه پرداز تویی

من هیچم و پوچم تو بمان

سینه و راز تویی

به تو محتاجم ای یار موافق

به تو محتاجم ای همراه عاشق

گفتم نه ........

من غرق سکوتم تو بخوان

قصه پرداز تویی

من هیچم و پوچم تو بمان

سینه و راز تویی

من روبه زوالم ، دم آغاز تویی

به تو محتاجم ای یار موافق

به تو محتاجم ای همراه عاشق


 

شراب تلخ در ساغر

چو پیدا شد رقیب ، از دیدۀ دلبر شدم پنهان

ز خود گشتم رها ، در قالبی دیگر شدم پنهان

شب اندر بزم او چون اشک شمعی جلوه گر گشتم

چو دیدم خیره شد بر من ، به خاکستر شدم پنهان

ز خاکستر مرا می جست و من در بال پروانه

بسان ذره ای در نقطه های زر شدم پنهان

پر پروانه افتادش به چنگ اما من از یکسو

سپند آسا درون آتش مجمر شدم پنهان

به مجمر خیره گشت آن شوخ با چشمان افسونگر

ولی من در نگاه چشم افسونگر شدم پنهان

فرو بست از غضب یک لحظه آن، برگشته مژگان را

من اندر سایۀ مژگان او خوشتر شدم پنهان

هراسان دیده را بگشود و دستی برد بر ساغر

شرابی تلخ گشتم در دل ساغر شدم پنهان

مرا نوشید و مستی کرد واشکی ریخت بر دامن

به چین دامنش چون کودکی مضطر شدم پنهان

به ساز خوش نوایش زخمه میزد با پریشانی

من اندر نغمه های ساز سکرآور شدم پنهان

زمستی بر لب گلهای نورس بوسه زد ، من هم

چون شبنم لابلای غنچه های تر شدم پنهان

به بستر چون فکند آن پرنیانی جامه را از تن

چو تار پرنیان در گوشه بستر شدم پنهان

 سحر چون پر گشود آن ماهرخ، دیوانِ ((شیدا)) را

غزل گشتم ، درون سینه دفتر شدم پنهان

 

جوانی

از زندگانیم گله دارد جوانیم

شرمنده ی جوانی از این زندگانیم

دارم هوای صحبت یاران رفته را

یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم

پروای پنج روز جهان کی کنم که عشق

داده نوید زندگی جاودانیم

چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر

وز دور مژده ی جرس کاروانیم

گوش زمین به ناله من نیست آشنا

من طایر شکسته پر آسمانیم

گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند

چون میکنند با غم بی همزبانیم

ای لاله ی بهار جوانی که شد خزان

از داغ ماتم تو بهار جوانیم

گفتی که اتشم بنشانی.ولی چه سود

برخاستی که بر سر آتش نشانیم

شمعم گریست زار به بالین که شهریار

من نیز چون تو همدم سوز نهانیم

این شعر هم تقدیم گل زیبای خودم

کجائی در شب هجران که زاریهای من بینی؟

چو شمع از چشم گریان اشکباریهای من بینی

کجائی ای که خندانم ز وصلت دوش میدیدی

که امشب گریه های زار و زاریهای من بینی؟

کجائی ای قدحها از کف اغیار نوشیده

که از جام غمت خونابه خواریهای من بینی؟

شبی چند از خدا خواهم به خلوت تا سحر گاهان

نشینی با من و شب زنده داریهای من بینی

شدم یار تو و از تو ندیدم یاری و خواهم

که یار من شوی ای یار و یاریهای من بینی

برای امتحان تا می توانی بار درد و غم

بنه بر دوش من تا بردباریهای من بینی

برای یادگار خویش شعری چند چون ((هاتف))

نوشتم تا پس از من یادگاریهای من بینی

 

هرجا که سفر کردم تو همسفرم بودی

هر جا که سفرکردم ، تو همسفرم بودی

وز هر طرفی رفتم ، توراهبرم بودی

با هر که سخن گفتم ، پاسخ زتو بشنیدم

برهرکه نظر کردم ، تو درنظرم بودی

در خنده ی من چون گل ، درکنج لبم خفتی

درگریه ی من چون اشک ، درچشم ترم بودی

در صبحگاه عشرت ، همدوش تو میرفتم

در شامگاه غربت ، بالین سرم بودی

آواز چو می خواندم ، سوز تو به سازم بود

پرواز چو میکردم ، تو بال و پرم بودی

هرگز دل من بر تو ، یار دگری نگزید

 گر خواست که بگزیند ، یار دگرم بودی

به چشمی که عاشقش هستم

دوستت دارم به چشمانی كه رنگش رنگ شبهاست

به آن نازی كه در چشم تو پیداست

به لبخندی كه چون لبخند گلهاست

به رخسارت كه چون مهتاب زیباست

به گلهای بهار و عشق و هستی

به قرآنی كه او را می پرستی

قسم ای نازنین تا زنده هستم

تو را من دوست دارم....میپرستم

 

یا علی (ع)

ز لیلی من شنیدم یا علی گفت
به مجنون چون رسیدم یا علی گفت

مگر این وادی دارالجنون است
که هر دیوانه دیدم یا علی گفت

نسیمی غنچه ای را باز میکرد
به گوش غنچه دیدم یا علی گفت

چمن با ریزش باران رحمت
دعایی کرد و او هم یا علی گفت

خمیر خاک آدم را سرشتند
چو برمیخواست آدم یا علی گفت

مسیحا گر دم از اعجاز میزد
ز بس بیچاره مریم یا علی گفت

به فرقش کی اثر می کرد شمشیر
یقینم ابن ملجم یا علی گفت

مگر خیبر ز جایش کنده می شد
یقین آنجا علی هم یا علی گفت

دلا باید که هردم یا علی گفت

نه هر دم بل دمادم یا علی گفت


به صدق دل همیشه یاد او کرد

به هرپیچ و به هر خم یا علی گفت


دمی که روح در آدم دمیدند

زجا برخاست آدم یا علی گفت


چونوح از موج طوفان ایمنی خواست

توکل کرد و هردم یاعلی گفت


عصا در دست موسی اژدها شد

کلیم آنجا مسلم یا علی گفت


نمی شد زنده جان مرده , هرگز

یقینا" عیسی بن مریم یا علی گفت


رسول اله شنید از پرده غیب

ندایی آمد, آن هم یا علی گفت


نزول وحی چون فرمود سبحان

ملک در اولین دم یا علی گفت


علی در کعبه بر دوش پیمبر

قدم بنهاد اول یا علی گفت


به فرقش کی اثر می کرد شمشیر

گمانم ابن ملجم هم یا علی گفت؟؟

من زاده تنهایی ام

در شعر من چرخی بزن ای هد هد دیوانه ام

یاری کن اینک قلب را ای مستی بی باد ه ام

ما را به دریای جنون گه می کشی گه میروی

با من نکن ای جان من ! تو شمع ومن پروانه ام

در وادی بی صبر خویش هم تاز من زین مرگ باش

افسرده تر از من نگو ،دیدی ولی زندانی ام!

آخر شبی از درد خویش فکری کنم بر مرگ خویش!

خود را می آویزم به دار درمانده و شیدایی ام!

رفتی فلک بر کار خویش از یاد بردی یار خویش

دستی به دل داری و من ابری به دل بارنی ام

همصحبت دیوان شدی ای وای بر دنیای خویش

مردی کن و ما را ببخش همصحبتی پنهانی ام!

با ما نکردی تو جفا کشتی مرا تو در خفا

زین رسم را با خود ببر من زاده ی تنهایی ام!

سراینده : ب. خلیل زاده اقدم

چی بگم از کجا بگم

چی بگم از کجا بگم , دردم وبا کیا بگم

بهتره که دم نزنم , حرفی از عشقم نزنم

از عشقی که گم شد ورفت , عاشق مردم شد ورفت

عشقی که بی فروغ نبود , برای من دروغ نبود...

بغض نشسته تو گلوم , عکسی همیشه روبروم

من از خودم چرا بگم , میخوام از اون چشم ها بگم

خیره تو چشم مست تو , دست میدم به دست تو

دل از زمونه می کنم , حرف دلم را میزنم

چه حالتی داره چشات , نرگس بیمار چشات

چشم تو خوابم میکنه , مست وخرابم میکنه

چشات اگه پس نزنن چشم های سرسپردمو

میشه فراموش کنم خاطره های مردمو

 

 

خداحافظ

خداحافظ گل لادن تموم عاشقا باختن

ببین هم گریه هام از عشق چه زندونی برام ساختن

خداحافظ گل پونه گل تنهای بی خونه

لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه

یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند

یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند

تو این شب های تو در تو خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو

خداحافظ گل مریم گل مظلوم پر دردم

نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم

نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی

تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی

تو این رویای سر دم گم خداحافظ گل گندم

تو هم بازیچه ای بودی تو دست سرد این مردم

خداحافظ گل پونه که بارونی نمی تونی

...طلسم بغضو برداره از این پاییز دیوونه خداحافظ .....!

خداحافظ همین حالا ، همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین ، به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیاها

بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا

خداحافظ خداحافظ همین حالا

 

آن دم که با توأم

ای آنکه زنده از نفس توست جان من

آن دم که با توأم ، همه عالم از آن من

 

 آن دم که با توأم ، پِرم از شعر و از شراب

می ریزد آبشار غزل از زبان من

 

 آن دم که با توأم ، سبکم مثل ابرها

سیمرغ کی رسد به بلند آسمان من

 

 بنگر طلوع خنده خورشید بر لبم

زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!

 

 با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟

خود خوانده ای به گوش من ای ، مهربان من

 

جدا . .

ابر می بارد و من می شوم از یار جدا

چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع

من جدا گریه کنم ابر جدا یار جدا

من که یکبار به وصلت نرسیدم همه عمر

چون توانم که شوم از تو به یکبار جدا

آینده امروزی

زندگی هنگامه فریاد هاست

سر گذشت و در گذشت باد هاست

عاشقی فریاد تنها بودن است

رنج ما تاوان انسان بودن است

عشقم

سيب سرخي رابه من بخشيد و رفت

ساقه سبزدلم راچيد و رفت

عاشقي هاي مرا باور نکرد

عاقبت برعشق من خنديد و رفت

اشک درچشمان سردم حلقه زد

بي مروت اشکهايم ديد و رفت

فراق یار

خوشا شب نشستن به پهلوی تو

تـــماشای پـــرواز گـــــیسوی تو

خوشا با تــو سرگرم صحبت شدن

وســـجده به محـــراب ابـــروی تو

خوشا در نگاه تو چون می خـــراب

خوشا نـــازنین چشم نــــازوی تو

دو چـــشم پـــر از کهربای خموش

که نـــاگه مرا میکشد ســـوی تو

خوشا بـــازی دســـت اعـــجاز گر

که گـــل چیند از بــــاغ جادوی تو

بیا پــــــر شوم از تو تا پــــر شود

ســــکوت زمین از هــــیاهوی تو

 

در حریم عشق

غرق باران بودنم را دیدی و و پنهان شدی

خوب فهمیدی مرا ,بی من کجا مهمان شدی

در نبودت شهره ام با شعر ها و غصه ها

درد بودی ,درد هستی , پس چرا درمان شدی؟

عشق را از من گرفتی بی وفایی تا به کی ؟

قصد رفتن داشتی بر سر چرا سامان شدی؟

آخر دردم بیا بگذر از این دیوانگی

در حریم عشق من آزادِ این زندان شدی

هرچه حوا می شوم تا آدم شعرم شوی

بیشتر حس می کنم شعر مرا پایان شدی

قدرت عشقم برای عقل تو یک ادعاست

من زبانم لال میمیرم نگو نادان شدی

شاعر جوان : فاطمه بابائی

 

این جا معطل است

بی تو گلم قرار من اینجا معطل است

یعنی که روزگار من اینجا معطل است

افسانه های گنگ دلم را تو خاک کن

مجنون در انتظار من اینجا معطل است

فرهاد باش و تیشه برایم به دست گیر

شیرین به افتخار من اینجا معطل است

لیلی نمیشوم که تو مجنون نمیشوی

عشقت در انحصار من اینجا معطل است

تاریخ عاشقان جهان را خراب کن

شعری در انتشارمن اینجا معطل است

شاعر جوان : فاطمه بابائی

  

این کوچه ها

من بی تو و این کوچه های خیس بارون

گفتی برو,رفتم من از این خونه بیرون

دستت تو دست مهربونی عاشقونه

دق میکنم شعره منو با تو بخونه

وقتی کنارم باشی و قلبت نباشه

بهتر همینه دستامون از هم جدا شه

آره قشنگه زیر بارون رفته باشی

حرف و حدیثای زیادی گفته باشی

پیشم بشینی و چشات غرق خیانت

مردم من از دوری , نیا دل داره عادت

من بی تو و این کوچه های خیس بارون

گفتی برو , رفتم من از این خونه بیرون

شاعر جوان : فاطمه بابائی

 

بلوغ

گفتی که شهر خاطره هایت شلوغ بود

گفتی غریبه بودی و رفتن دروغ بود

گفتی که عشق خاصیت قلب شاعر است

شاید که شعر در نظرت یک نبوغ بود

گفتم شکست می خورم ازمن جدا شوی

اما شکست بی تو برایم بلوغ بود

گفتم نگاه می کنم ات تا بخوانیم

گویی نگاه منم بی فروغ بود

تقصیر تو که نه به پای زمانه است

قلبم فدای عشق تویی که دروغ بود

شاعر جوان : فاطمه بابائی

 

تقدیم به فرشته ام مادر

 

این قدر عاشقانه برایم دعا مکن

هر حاجت نگفته ی دل را روا مکن

بی تو میان معرکه ها گیج می شوم

این دستهای کودکی ام را رها مکن

شاعر جوان : فاطمه بابائی

ترانه

 کنار هیزم و چایی ,هوا ابری و بارونی

نشستم روبروی تو, بگو چشمامو می خونی

دلم درگیر چشماته , تو این خلوت چه پنهونی

درس مثه نفسهامی, بگو بی من نمی تونی

اسیر نم نم بارون میشه قلبم کناره تو

می خوام چتر دلم باشی , ولی می ری نمی مونی

می ری و بی تو می بارم تمامه آرزوهامو

بیا یک لحظه با من باش میون این پریشونی

شاعر جوان : فاطمه بابائی

 

کوزه گر

 ترسم آن روز بيايي که نباشد جسدم

کوزه گر کوزه بسازد ز خاک جسدم

لب آن کوزه بسازد ز خاک لب من

بي خبر لب بگذاري به لبان جسدم !

یار وفادار

 

هيچ مي دانی که من زار و گرفتار توأم

با دل و جان سبب گرمی بازار توأم

هر جفا از تو به من رفت به منت بخرم

به خدا يار توام يار وفادار توأم

تار گيسوی تو آخر به کمندم افکند

من اسير تو و گيسوی تو و ناز توأم

عارفان پرده بيفکند به رخسار حبيب

من ديوانه گشاينده رخسار توأم

روی بگشای بر اين پير ز پا افتاده

تا دم مرگ به جان عاشق مشتاق ديدار توأم

 

در برکه اشکم

 

بوسه زلب های تو در خواب گرفتم

گویی که گل از چشمه ی مهتاب گرفتم

در برکه ی اشکم همه دم نقش تو دیدم

این هدیه ی خوبیست که از آب گرفتم

هرگز نتوانی که زمن دور بمانی

چون در دل خود عکس تو را قاب گرفتم

 

چشم انتظار یار

 

چشمم به انتظار تو تر شد نیامدی

اشکم شبیه خون چگر شــد نیامدی

گفتم غروب جمعه تو از راه میرسی

عمرم در این قرار به سر شد نیامدی

تا خواستم به جاده وصل تو رو کنم

غفلت مـــرا رفیـق سفر شد نیامدی

این نفس بد مرام مرا خوار و زار کرد

روز و شبم به لغــو سپر شد نیامدی

رسوایی گدای تو از حد گذشته است

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

عمــرم به هر گنــاه هدر شد نیامدی

از ما گناه سر زد و تو شاهدش بودی

دیدی دلــم به راه دگــــر شد نیامدی

خسران زده کسیست که از یار غافل است

بی تـــو دعـــــا بدون اثر شـد نیامدی

از ما که منفعت نرسیده برای تو

هر چـه ز ما رسیده ضـرر شد نیامدی

ولی تو باز هم نیامدی .......

 

کوچ یار

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

زهجر توست این گونه فگارم

ز تو من خاطر بسیار دارم

همیشه با تو می گفتم غمم را

ازاین بس با که در دل غم گذارم

چو پیشم بودی دستت می فشردم

غمت در سینه اکنون می فشارم

چو صدها آرزویت یک ندیدی

که شبها آرزویت یاد دارم

چنان عکست بود در پیش رویم

که باشد عکس تنها یادگارم

زتو نیکی فراوان یاد دارم

نگفتم پاسخت را شرمسارم

به تشیع تو جمعیت فزونیت

دلیل خوبیت این را شمارم

علی اکنون با چشمان اشکین

چگونه ماتمت در دل گذارم

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

مهر من ماه من ای مهربانم

تو رفتی از برم آرام جانم

 

 

رنج عشق

 

هر شب جدایی می کنم ، از شعرهای زخمیم

هرشب جدایی می کنم ، از رنجش پنهانیم

باید که دیگر بگذرم ، از این همه ماتمکده

مردم که از بس ریختم ، اشکی به این آتشکده

نمی نوشم ز ..

 

مرا باور مکن هرگز ، که من از جنس تقدیرم

نمیدانی مگر ای عشق ، که در راه تو من پیرم

من عمری داده ام دلها ، به صد شبها به صد تبها

میان جنگل وحشی ، به صد غمها به صد لبها

نمی نوشم ز لبهایت ، دگر جامی هوس انگیز

تو با دل صد جفا کردی ، پرم از تو پرم لبریز

میان هرشبم بودی ، تو با احساس تنهایی

تو ای ماه سفر کرده ، چرا غمگین و تنهایی

چه می خواهی ز روی من ؟؟ چه کردی با دل مردم

تو ای عشق گنه کرده ، نشاندی غم به این مردم

نمی گیری دگر بالی ، در این دنیای بازیها

همه با تو همه قهرند ، به جز رگهای ناجیها

مرا امشب جدایی کن ، که از جنس همین خاکم

دگر از روی خوی تو ، نمی ترسم و بی باکم

 

مردابها

بیا نیلوفری بی کینه باشیم

بیا تعریفی از آیینه باشیم

بیا تا در مسیر مهربانی

نشان از عادتی دیرینه باشیم . .

ادامه نوشته

غزل

 

باز این سخن به چشم تو آغاز میکنم
باز از شبم به عرش تو پرواز میکنم

در وصف رنگ تو ، به تغزل رسیده ام
باز اقـتـدا به بلبـل شـیـراز میـکـنم

گفتند: عطر تو به ازای سرم دهند ،
خود را بـرای بـوی تو سـرباز میـکـنم

تا روز موعدت که طنـیـن تو بشـنـوم ،
فکری به حال گوش هوسباز میکنم

بر من ببخش اگر که چنین کودکانه باز ،
طـرح تو را به صـنـعـت ایـجـاز میـکنـم

خضری ندیده ام که مرادی شود مرا
من در حـرای خود ز غــم آواز میـکنـم

 

راه بیابانی

 

هر چند که در کلبه ويرانی خويشم

سرمستِ مه گلرُخ جانانی خويشم

مجنونم و مریم شده دور از من و من نيز

آواره آن راه بيـابانی خويشم

چون زلف تو آشفته و پيچان و پريشان

عمريست که در بند پريشانی خويشم

هر کس به طريقی شده سر مست نگاری

من مست قد سرو خرامانی خويشم

آزاد کنم از غم ايام که چنديست

در حبس غم و محنت طولانی خويشم

غمنـاک نـگرديده ام اندر همه ايـام

تا مستِ مه گلرُخ جانانی خويشم

 

به یاد عاشق

 

با من ای زیبا بگو امشب تو یار کیستی ؟

بی من و بی لاشه من در کنار کیستی ؟

من نشانه های شهرت را شبی گم کرده ام

آخر کو نشانی ، تا بدانم در دیار کیستی  

حکم دل کردی ولی گویی ورق برگشته است

آخر ای حاکم تو مغلوب قمار کیستی ؟

ترسم از روزی که از روی مزارم رد شوی

غافل از آنکه بدانی بر مزار کیستی

 

دوست دانشگاهیم شاعرجوان : حسن فرامرزی