طواف عاشقانه . . .
زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست
جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش
یارا کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست
گم گشته ی دیار محبت کجا رود
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست
در کار عشق او که جهانیش مدعی ست
این شکر چون کنیم که ما را رقیب نیست
جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت
وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست
گلبانگ سایه گوش کن ای سرو خوش خرام
کاین سوز دل به ناله ی هر عندلیب نیست
آسیمه سر رسیدی از غربت بیابان
دلخسته دیدمت در آوار خیس باران
وا مانده در تبی گنگ ناگه به من رسیدی
من خود شکسته از خود در فصل نا امیدی
در برکه دو چشمت نه گریه و نه خنده گم کرده
راه شب را سرگشته چون پرنده من
ره به خلوت عشق هر گز نبرده بودم
پیدا نمیشدی تو شاید که مرده بودم
چشم تو شاعرم بود تا این ترانه گفتم
آن گاه ای پرنده بار دگر پریدی



زهجر توست این گونه فگارم
گریه کردم اشک بر داغ دلم مرحم نشد / ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد