مردابها
بیا نیلوفری بی کینه باشیم
بیا تعریفی از آیینه باشیم
بیا تا در مسیر مهربانی
نشان از عادتی دیرینه باشیم
بیا تصویر پاک آب باشیم
بیا تعبیر خوب خواب باشیم
بیا تا در حضور ساکت شب
برای رهگذر مهتاب باشیم
شبی با کوله بار مهربانی
تو با آن روح پاک و آسمانی
کنار دیدگان من نشستی
و گفتی با زبان بی زبانی
برایم قصه تنهاییت را
نوشتی غصه دریاییت را
تو با آن روح سرشار از نجابت
سرودی لحظه بارانیت را
شبی در سایه روشن های مهتاب
به همراه شقایق های بی تاب
به روی موجی از ناباوری ها
تو را حک می کند نیلوفر خواب
که شاید روزی از شرق نجابت
به شفافی باران سخاوت
پناه کودکی افسرده باشی
به رنگ آبی شعر صداقت
تو یک شب آمدی آرام از راه
کنار من نشستی تا سحرگاه
برایم قصه ها گفتی ز دریا
مرا تا روشنی بردی تو تا ماه
+ نوشته شده در جمعه پنجم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 13:10 توسط {غروب سرخ خورشید}
|

گریه کردم اشک بر داغ دلم مرحم نشد / ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد