باید چه کرد با غم این عشق بی حساب . . . .

عمری مراقبم که مبادا خطا کنم  

تیری که بر هدف ننشیند رها کنم  

دوری کن از نگاه من این عشق مسری است  

شاید تو را به درد خودم مبتلا کنم  

آغوش توست ، خانه ی موروثی ام ولی  

کو آن جسارتی که چنین ادعا کنم  

هر چند  ناشیانه فقط دست و پا زدم  

می خواستم که در دل دریا شنا کنم  

می گیرمت نهنگ من! از دست آبها  

تا برتری به ساحل صیاد ها کنم

 

شاعر : اعظم سعادتمند

 

غزلی از روزهای خیلی دور . . . .

مي‌تواني كه فريبم بدهي با نظري  

پنجه‌انداخته‌اي سوي شكار دگري  

آه! ديوانه ی آن لحظه ی چشمان توام  

كه پلنگانه به قرباني خود مي‌نگري  

آن چنان رد شو كه آشفته كني موي مرا  

اي كه آسوده دل از بيشه ی من مي‌گذري  

مرهمي‌بهتر از اين نيست كه زخمم بزني  

عشق، آماده بكن خنجر برنده تري  

هيمه بر هيمه‌ ی اين آتش سوزنده بريز  

تا از آن جنگل انبوه نماند اثري  

نكند بوي تو را باد به هر جا ببرد  

خوش ندارم دل هر رهگذري را ببري 


شاعر : اعظم سعادتمند

                                                                 

می نویسم . . . .

سکّه ام از رونق افتاده است بازاری ندارم  

پیش چشمت آن پر کاهم که مقداری ندارم  

مایه ی لبخندهای دوستان و دشمنانم  

از چه می ترسی؟ منِ دیوانه آزاری ندارم  

هرکه می آید درختی را به آتش می کشاند  

مثل باغی در زمستانم که دیواری ندارم  

مثل سربازی بدون دست و شمشیرم که دیگر  

قدرت جنگاوری در هیچ پیکاری ندارم 

 مینویسم دوستت دارم بخواهی یا نخواهی  

مینویسی با تو و این حرف ها کاری ندارم


شاعر : مهرانه جندقی


بانو! غزل بخوان . . . .

بانو! غزل بخوان كه شدیداً قناری‌ام  

وقتی گلِ همیشه بهاری، بهاری‌ام  

تا می‌رسی به تاكِ غزل، مست می‌شوم  

وقتی كه می‌روی، نگران خماری‌ام  

سخت است انتظار كشیدن، ولی، هزار  

گل می‌دهم اگر كه تو روزی بكاری‌ام  

در من صدا و عكسِ تو تكثیر می‌شود  

تالاری از سكوتم و آیینه‌كاری‌ام  

با خواب‌های صورتی‌ام قهر كرده‌ام  

چون گفته‌ای: "الهه‌ی شب‌زنده‌داری‌ام

این مشق‌ها جریمه‌ی صد سال" ... 

وا شده  پای تو در قلمروی كاغذنگاری‌ام


شاعر : بهمن صباغ زاده


همنفس . . . .

خرامان آمدی،  تنناز، با چشمان زیبایت..  

رسیدی در کنار من، دلم عاشق و رسوایت..      

ز نافذ چشم زیبایت، دل و جانم پریشان شد   

از آن زیبا نگاه تو نگاه پر ز معنایت ....      

ادامه نوشته

بگذار . . . .

 بگذار امشب تب کنم فردا بمیرم  

در خلوت تاریک خود تنها بمیرم    

وقتی دریغ از بویی از پیراهن تو  

بگذار تا در دامن غم ها بمیرم    

اینک که بد حالم که بد حالم که بد حال  

باید همین حالا همین حالا بمیرم    

یک دم نشد آدم دل دیوانه ی من  

مجنونم و بگذار بی لیلا بمیرم    

بگذار در حال غزل خواندن بمیرم  

بگذار "افق" ! یک بار هم زیبا بمیرم 


شاعر : یوسف شیر دژدم { افق }

  

دریا . . . .

در این غوغای تنهایی چرا اینگونه اینجایی 

گر از دریا نشان داری تو را شایسته دریایی

 

رها کن موج هایت را ز ساحل دل بکن هردم 

ببین آن رود دیروزت وقت است به خود آیی

 

اسیر باد و بارانی پریشانی ز تو پیداست 

رها گشتن به تو خوشتر ز این سختی و زیبایی

 

کمان آن دو ابرویت کمان آسمان باشد 

اگر چشم آسمان بیند زمین را رهگذر یابی

 

ز تو صخره شکستن هم بزرگی بر تو افزاید 

به اقیانوس دل بنگر تو باید دل بیارایی

 

تو خورشید به خود داری شمع از تو چه خواهد حال؟! 

تو روشن هستی و دیگر کافی است که باز آیی 


شاعر : سجاد اسودی


انفجار عاشقی . . . .

همین که نقش تو در طالعم افتاده خوشبختم 

ببین! من با همین تصویرهای ساده خوشبختم...  

از اینکه هدیه کردی درد را بر جان شیدایم 

که باشم لحظه ی دیدارمان آماده، خوشبختم*  

به خود می پیچم و آرام نجوا می کند قلبم: 

صبوری کن که من هم چون تو فوق العاده خوشبختم!  

مرا آموختی، "آزادگی" ،"آزاد بودن" نیست 

بدون شک اگر می بینی ام آزاده، خوشبختم...  

بکش در شعرهایم چاشنی های تغزل را 

که در من انفجار عاشقی رخ داده: خوشبختم... 


شاعر : غزل آرامش

   

هر که را خدا دوست دارد بر او بلا هدیه فرستد تا 

 در گرداب های بلا آبدیده گردد و شایستگی دیدار حق را بیابد

(حضرت علی علیه السلام)


شاعر نشدم جز . . . .

شاعر نشدم جامه ای از فخر بپوشم 

در انجمن فخر فروشان بخرامم!  

شاعر نشدم عالم و آدم بفریبم 

با رخوت سُكر آور افیون کلامم!  

یا تور فریبنده ی شعرم بگشایم 

تا رهگذران، بیخبر افتند به دامم!  

هر چند که شبدیز غزلهای مُرَدَّف 

عمریست در "افسانه ی یک دلشده" رامم  

شاعر شدم اما بتراشم به دل سنگ 

با تیشه ی هر قافیه یک بیتِ پیامم  

شاعر نشدم جز به تمنای نگاهت 

شاید برساند غزلم بر تو سلامم...  

شاید بنشیند سحری بیخبر...آرام... 

یک ثانیه سیمرغ "نظر" بر لب بامم...  

بگذار که قربانی دریای تو باشم 

از روز ازل قرعه ات افتاد به نامم!   ...     

صاحب نظران مستِ نظر بازىِ مايند... 

با یک نظرت عالم هستی است به کامم....


شاعر : غزل آرامش


داغ یک بوســــه به . . . .

از تبِ عشـق تــو بیمـــار شدن می ارزد 

از تمنـای تـــو سرشـــــار شدن می ارزد  

رسم دنیــا فقـــط اینـست که دورت بزنند 

با تو این نقطۀ پرگـــــــار شدن می ارزد 

مریـمِ پاک وَ در دل عطـشِ شــــوقِ گناه  

داغ یک بوســــه به بدکار شدن می ارزد 

بعد از این بوســــه خطا کار ترینم امــــا  

پیش قاضی تو احضــــار شدن می ارزد 

گفته بودم که دگر هیــــچ گنــــاهی نکنم 

گاه این حــــادثه تکرار شدن می ارزد ! 

گفته بودی به تو نزدیک شوم می سوزم 

روی لبهای تو سیـــــگار شدن می ارزد ... 

نکند لمس حضــــور تو فقط رویا بود ؟ 

به خــــدا خواب به بیـدار شدن می ارزد 


شاعر : شهره توکلی 


نفسی تــــــازه شده . . . .

در سیــــاهیِ شبِ چـــــاهِ نگـــــــــاه افتادم  

گر چه از چشـــــــم تو هم گاه به گاه افتادم 

 

دیو شـب روشنـــی روز مرا می بلعــــــــد  

بی سبب نیـــست به این روز سیــاه افتادم 

 

سیب در دست تو بود و لب من تشنۀ سیب 

این چنین بـــــود که در دام گنـــــــاه افتادم 


جرم اگر بوســه به دستان غــــزل آلودست  

بوســه بر لب زدم، از چاله به چــاه افتادم 

 

بچه شیــــرم که به تقلیـــــد پلنگانۀ تـــــــو 

پنجه بر هیـــــچ زدم، از سرِ مــــــاه افتادم

 

مــاه من دست کشم بر سر و رویت روزی 

نفسی تــــــازه شده باز به راه افتادم


شاعر : شهره توکلی