غزلی از روزهای خیلی دور . . . .
ميتواني كه فريبم بدهي با نظري
پنجهانداختهاي سوي شكار دگري
آه! ديوانه ی آن لحظه ی چشمان توام
كه پلنگانه به قرباني خود مينگري
آن چنان رد شو كه آشفته كني موي مرا
اي كه آسوده دل از بيشه ی من ميگذري
مرهميبهتر از اين نيست كه زخمم بزني
عشق، آماده بكن خنجر برنده تري
هيمه بر هيمه ی اين آتش سوزنده بريز
تا از آن جنگل انبوه نماند اثري
نكند بوي تو را باد به هر جا ببرد
خوش ندارم دل هر رهگذري را ببري
شاعر : اعظم سعادتمند
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۹۲ ساعت 18:41 توسط {غروب سرخ خورشید}
|
گریه کردم اشک بر داغ دلم مرحم نشد / ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد