روز وصل . . . .

روز وصل دوستداران یاد باد

یاد باد آن روزگاران یاد باد

کامم از تلخی غم چون زهر گشت

بانک نوش شاد خواران یاد باد

گرچه یاران فارغند از یاد من

از من ایشان را هزاران یاد باد

مبتلا گشتم درین بند و بلا

کوشش آن حق گذاران یاد باد

گرچه صد رودست در چشمم مدام

زنده رود باغ کاران یاد باد

راز حافظ بعد ازین ناگفته ماند

ای دریغا راز داران یاد باد

 

برگرفته از وبلاگ شاعر : نوشین ذاکری

 

مگذار باز . . . .

مگذار باز، از سفرت بی خبر مرا

یکبار هم اگر شده با خود ببر مرا

شکر خدا که گریه ی سیری نصیب شد

هر بار تشنه کرد غمت بیشتر مرا

سر را به دامنت بگذارم اگر، سراست

دامن چو می کشی به چه کار است سر مرا؟

یکبار جای این همه زخمِ زبان زدن

راحت بگو که دوست نداری دگر مرا

آه ای خیال دور! که آواره ات شدم

یک شب بیا به خانه ی خوابت ببر مرا

 

شاعر : سید علی لواسانی

 

تقدیم به یار . . . .

اکنون که می روی چو نسیم از کنار من

پاییز می شود ز جدایی بهار من

در شهر خود چکامه ی یادم مبر زیاد

یاد آر از این خرابی قلب خمار من

گاهی به بزم عشق و وفا با سحر بگو

شرحی ز غصّه ی دلِ عاشق تبار من

با زلف یار گر که شبی یافتی قرار

تصویر کن شکستن صبر و قرار من

خواندی به یاد چشم غزالی اگر غزل

کن واژه های سبز غزل را نثار من

نامم نشان به گوشه ی « فرهنگ » دوستی!

تا باشدت نشانه ای از انتظار من

حاشا برد نگاه تو « پژمان» ز یاد خویش

ای رفته چون نسیم سحر از کنار من !

 

شاعر : خلیل عمرانی {پژمان دیری}

 

در نقش مزار آن مرحوم چنین نوشته شده . . . .

مکش به­ خون، پر و بالم که من هرآن­چه پریدم

به غیر گوشـــه­ ی بامت نشیمنی نگزیـدم

هـزار دانه فشاندند و رامشان نشـدم مـن

هـزار سـنگ به بالـم زدی و مـن نپریـدم

ندیدم آن­که توانم بـه او گـریختن از تـو

که بود دام تو گسترده هر طرف که دویدم

نظاره­ ی گل و گشت چمن به مرغ­ چمن خوش

که مـن به دام فـتادم چـو، زآشـیانه بریـدم

سـزد اگر نفروشم غـم تو را بـه دو عـالم

که نقد عمـر ز کف دادم و غـم تو خریـدم

مرا به جرم چه کردی برون ز گلشن کـویت؟

بری ز نخل تو خوردم؟گلی ز شاخ تو چیدم؟

وطـن به بـیدگل امّا کسی ندیـده صباحی

به دست شاخه ی گل یا به فرق سایه ی بیدم

 

شاعر : مولانا حاجی سلیمان صباحی (بیدگلی)

 

دوستت دارم . . . .

دوستت دارم پریشان ، شانه می خواهی چه کار ؟

 

دام بگذاری اسیرم ، دانه می خواهی چه کار ؟

 

تا ابد دور تو می گردم بسوزان عشق کن !

 

ای که شاعر سوختی ! پروانه می خواهی چه کار ؟

 

مردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود

 

راستی تو این همه دیوانه می خواهی چه کار ؟

 

مثل من آواره شو از چار دیواری درآ !

 

در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

 

خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین

 

شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟

 

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن

 

‌گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟

 

شاعر : مهدی فرجی

 

پائیز . . . .

دلم گرفته ز غمناله های پائیز است

فضای سینه ز سوز شراره لبریزاست

چنان بنفشه که می خوشد از هجوم سموم

عبور ثانیه ها در رگم غم آمیزاست

مگر دریچه به دیدار صبحدم بستند

که خو گرفته به شب دیده ی سحرخیزاست؟

مرا که غنچه ی لبخند بر لبان پژمرد

کدام گل ز کدامین چمن دلاویز است؟

ز سوگ لاله ی در خون تپیده ی این باغ

دلم به خواندن مرثیه چون شباویز است

خوشا به چلچلگانی که در گذار نسیم

بهار خاطره هاشان هماره گلبیز است

ز جام عشق خود ای آفتاب مستم کن

کنون که شب پرگان را ز نور پرهیز است

 

شاعر : عباس خوش عمل

 

ترانه دل . . . .

می خواستی برای تن خود تن مرا

از بر کنی ترانه ی دل دادن مرا

لب های تیز قیچی ات انکار کرده بود

آن حرف های پاره ی پیراهن مرا

گلدان خالی بغلت ، گوشه ی اتاق

تنهایی تو می طلبد سوسن مرا

نیلوفرانه قاب گرفتند ماهیان

در برکه های چشم تو رقصیدن مرا

تقصیر کوچکی ست که تو مرتکب شدی

اما گرفته است غزل گردن مرا

 

شاعر : نادر جابری

 

خدا بلند شد از جاي، يا علي برخاست...؟

چه در هيبت، چه در غيرت، چه در عشق اولين هستي

ميان بهترين اولاد آدم بهترين هستي

جهان عمريست درمانده است در ترديد و شك، اما،

تو خود عين اليقين، روح اليقين، حق اليقين هستي

من از فتح در خيبر به دستان تو فهميدم

كه تو دست توانمند خدا در آستين هستي

سر در چاه را باور كنم يا ذوالفقارت را؟

كه گاهي آنچنان هستي و گاهي اينچنين هستي

بگو از استخوان در گلو، از خار در چشمت

كه پر از خطبه هاي ناتمام آتشين هستي

بگو چشم نبي روشن؛ بگو چشم حسودان كور،

براي فاطمه تنها تو در عالم قرين هستي

هلا اي عشق! اي معشوق!‌اي عاشق! هلا اي جان!

تو رويايي ترين مضمون شاعر در زمين هستي

از آن روزي كه چشمم باز شد در گوش من خواندند:

كه «تو» تا لحظه ي آخر «اميرالمؤمنين» هستي

 

شاعر: سعید تاج محمدی

 

شبیه یک شبح . . . .

به دوش پلکِ خسته می کشم سنگینی غم را

کجا خالی کنم این اشک های داغِ نم نم را

یکی دارد به آرامی ولی پیوسته می ریزد

به رگ های تن من تلخی مرگ آور سم را

به هم می ریزد او آرامشم را سرد و سرسنگین

و قاطی می کند دیوانه وار اعصاب آدم را

فرشته نه ، شبیه یک شبح از دور می آید

و خالی می کند روی سرم خاک دو عالم را

سر ناسازگاری دارد وُ می دانم آخر سر

نصیبم می کند این زلزله، ویرانی بم را

 

شاعر : استاد سالم پور احمد

 

چو گل و لاله نخواهد ماندن سیر گاهی ز قفس خوشتر نیست . . . .

من یک پرنده ام که شدم عاشق قفس

نه راه پیش مانده برایم نه راه پس

من برخلاف عرف تمام پرندگان

با خواست خودم شده ام ساکن قفس

دلبستگی من به تو ای سرد آهنی!

شک می کنم هنوز که عشق است یا هوس؟!

هرچند سالم است پر و بال من ولی

عشقی اگر که بود به پرواز مرده پس

بگذار تا که طرد کند آسمان مرا

بگذار تا لغز بپراند به من مگس

حتی اگر تمام جهان دشمنم شوند

خواهم نشست پای تو تا آخرین نفس

 

شاعر : نیلوفر جهانگیر

 

من شاعر دربار تو هستم . . . .

عمريست كه من برده ي بازار تو هستم

در بند سر زلف و گرفتار تو هستم

شادم كه به نام تو مرا ناف بريدند

از كودكيم طالب و بيمار تو هستم

من عكس تو را در دل خود حك شده دارم

بي چانه خريدار خريدار تو هستم

در ظهر عطش كودك شش ماهه بزرگست

من خاك ره ِ آن همه سردار تو هستم

بگذار كمي صادق و رو راست بگويم

من عاشق ِ رندان ِ عزا دار تو هستم

از سينه ي مادر ... شده عشقت همه ارثم

اين است كه عمريست وفادار تو هستم

اي حضرت مظلوم چرا نيزه تنت شد

من تعزيه دار سر ِ سيّار تو هستم

دربار تو جز عرش خدا جاي دگر نيست

عمريست كه من شاعر دربار تو هستم

 

شاعر : مجتبي اصغري فرزقي (كيان) مشهد مقدس

 

شعر آخری . . . .

دل مويه هاي شاعري ات را به من بده


آن يك دو بيت آخري ات رابه من بده


محض رضاي اين دل ايلاتي غريب


آن حالت عشايري ات را به من بده


اين گريه هاي باطني من براي توست


آن خنده هاي ظاهري ات را به من بده


دلگيري از مرام و مسلماني ام ، اگر


پندارهاي كافري ات را به من بده


يا از دلم به معجزه پيغمبري بساز


يا آن عصاي ساحري ات را به من بده


اين كوفيانه همت ما را به هم بريز


آن غيـرت ملايري ات را به من بده


تا چشم آفتاب سپهري ترم كند


سهراب ! شعر آخري ات را به مــن بده

 

 شاعر : ایوب پرند آور

 

وقتی دلم برای گلم تنگ می شود . . . .

سوی کدام پنجره باید که رو کنم

تا با عبور چلچله ها گفت و گو کنم

وقتی تمام شهر برایم غریبه اند

باید به درد بی کسی خویش خو کنم

از خاک خشک سینه نروید نگاه سبز

باید که خاک باغچه را زیر ورو کنم

تا چشمه سار روشن خورشید پر کشم

تا در زلال مهر روان شست و شو کنم

وقتی طلوع مهر تو تعریف ناشده ست

باید غروب فاجعه را آرزو کنم

با بغض خشمگین به کمینگاه شب زنم

این دشنه را به قلب سیاهش فرو کنم

وقتی ز شهر قصه ی دل کوچ می کنی

در کوچه های شعر تو را جست و جو کنم

با طفل خاطرات پریشان شعر خویش

هر شب حدیث موی تو را مو به مو کنم

دیدار خوب چشم تو را نازنین من

با من خودت بگوی که روی از چه سو کنم

وقتی دلم برای گلم تنگ می شود

سوی کدام پنجره باید که رو کنم

 

شاعر : سید سعید عندلیب

 

نمی دانم چه نامم . . . .

نمی دانم چه نامم این حدیث راه پر خون را

نمی خواهم بدانم قصه ی لیلا و مجنون را

خدا را شاکرم از این که فرهادی چنین دارم

که شیرین درونم از غم هجرش کشد خود را

به مژگان سیاهت از خودم بی خود شدم ناگه

چرا اینگونه کردی این دل بیچاره را شیدا

 

شاعر : سیده زهره ارزه گر

 

چشم های وحشی . . . .

یک بار هم به خاطر من یک غزل بخوان!

حتی اگر شده غزلی مبتذل بخوان

با مطلعی که خوب مرا مبتلا کند

از چشمهای وحشی رنگ عسل بخوان!

غیرت نشان بده! برو تا آسمان و بعد

از بوسه های صورتی محتمل بخوان!

در آسمان بمان و در آن غربت عزیز

از زهره ات بگو و برو در زحل بخوان!

کاری بکن که عاشقی ات جلوه گر شود

شعری به نام پیرهنی در بغل بخوان!

تا مردم تمام جهان با خبر شوند

شعر مرا به صورت ضرب المثل بخوان!

این دست های خسته و بی اعتنای توست

حالا بیا و شعر مرا در عمل بخوان!

 

شاعر:  سیده زهره ارزه گر

 

این قافله عمر عجب می گذرد . . . .

سینه ام آماج درد و غم درون جان من

ریشه دارد مثل گل در گوشه ی گلدان من

روزگار از من دریغ اورده قلب و سینه را

اتشی افکنده گویا کنج اتش دان من

گرد غربت را مجال زندگی با من نبود

روز و شب می شو یدش ابر از تن ایوان من

بسکه در مهمان نوازی پای همت سست بود

هرکسی امد پشیمان شد که شد مهمان من

گرچه با رنگ ریا اغشته شد اما هنوز

دست بالا می رود از خرقه ی ایمان من

تا بیاساید دمی از قیل و قال روزگار

یک موذن زاده کم دارد دل گریان من

 

شاعر : سید حسین مؤید

 

غزل . . . .

روز عزایم می شود دامادی من

غم می شود تنها شریک شادی من

ای کاش باران رحم می کردی به حال..

دیوارهای خشتی آبادی من

جو گندمی های تو می آیند با باد

هر عصر پای آسیاب بادی من

راهی نمانده جز شراب تلخ، مستیست!

تنها علاج درد مادرزادی من

وای از غرور آبی شهریور تو

داد از دل لامذهب مردادی من

پروانه ام در پیله ام جایی ندارم

ای شاپرک اسطوره آزادی من

از گونه های خیس و لبخند تو تنها

غم می شود هرشب نصیب شادی من

"مثل خوره داری تنم را می خوری عشق"

مثل تمام روزهای عادی من

 

شاعر : ایمان مرصعی

 

رفتم . . . .

رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گريز برايم نمانده بود

اين عشق آتشين پر از درد بی اميد

در وادی گناه و جنونم كشانده بود

رفتم، كه داغ بوسه پر حسرت ترا

با اشك های ديده ز لب شستشو دهم

رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود

رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم

رفتم مگو، مگو، كه چرا رفت، ننگ بود

عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت، چو نور صبح

بيرون فتاده بود به يكباره راز ما

رفتم كه گم شوم چو يكی قطره اشك گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم، كه در سياهی يك گور بی نشان

فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گريان گريختم

از خنده های وحشی توفان گريختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گريختم

ای سينه در حرارت سوزان خود بسوز

ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير

می خواستم كه شعله شوم سركشی كنم

مرغی شدم به كنج قفس بسته و اسير

روحی مشوشم كه شبی بی خبر ز خويش

در دامن سكوت به تلخی گريستم

نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها

ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم

 

شاعر : سعید عابدی

 

تقدیم به حضرت بهترین و شادی دل . . . .

دلم را از شرابستان لبهایت اناری کن

گلویم را تکررهای کنسرت قناری کن

بفرما از عبور بوسه هایت پرده بردارم

مرا از بوسه نورانی مرا در بوسه جاری کن

بیفشان در مشامم عطر موهای بهشتی را

نفس های مرا در عطر موهایت بهاری کن

بنه آیینه ای در چشمهایم محو چشمانت

دلم را حس رنگینی که دارد بیقراری کن

دلم را -مست بی خویشی- به زیبایی هدایت کن

سرم را- شنگ شیدایی-شکار پایداری کن

به جز پیش تو جایی ماندگاری را نمی خواهم

مرا باش و رهام از آرزوی ماندگاری کن

تو را ام بیشتر از هر نمودی - از خودم حتی-

بپوشان خویش را بر من مرا از خویش عاری کن

 

شاعر : محمد هادی حسینی جهان آبادی

 

دلربایی . . . .

ای به کوی آشنایی دلربایی کار تو

مات و حیران تا به کی مرد و زن از اطوار؟

در حریر لفظ خوش چون معنی پوشیده ای

ذهن را یارا نباشد تا کند انکار تو

خاکیان را خاک کویت، سرمه ی چشم نیاز

زایران را گرد راهت، بال عرشی وار تو

شبنم باغ از عرقهای گل رویت خجل

عطر گلزار ارم، شرمنده ی گلزار تو

فهم، دست آموز اشراق نگاه شرقی ات

عقل، محو آنهمه بیداری افکار تو

می خَرم ناز تو را پیوسته با جان و دلم

کی خریداری چون من افتاده در بازار تو ؟

شور برخیزد ز جانم ای هزارآوی عشق

تا چکد یک نغمه شادی از سر منقار تو

تا تو را دیدم حقیقت پیش من افسانه شد

کرد افسونم نگاه مست افسونبار تو

گل کند شعر سهی در محفل عشّاق دهر

سرو باغ افتد به راه از شیوه ی رفتار تو

 

شاعر : محمود رضا آرمین

 

امروز دوباره . . . .

امروزدوباره شعرمن شورگرفته

 یک پنجره ازسوی خدا نورگرفته

آن روز بهاری که زدی پا و پریدی

آهنگ دلی بود که بدجورگرفته

بنددلم از ریشه جدا شد سر رقصت

پروانه ی رقصت ز که منشور گرفته؟

ماه دل دریایی من سربه هوا رفت!

 ماهی سپیدم به تنش تورگرفته!؟

دامان دل سفره ی من بازشدامروز

افسوس که بوی نم کافور گرفته

درذهن پریشان من امروزچه غوغا

برپاست قیامت که چه این هورگرفته!؟

در بین همه نقطه ی عطفم که دراین عکس

تصویرمرا دست تو از دور گرفته

امروز بیا فوت کن این شمع دلم را

کیک غزلت نغمه ی ماهور گرفته

درجشن تو امروز نشستیم به زانو

باتیم محبان تو منظور گرفته

نسرین زده کف در۶آذربه ورودت!!!

بارقص شبت زخمه ی ناسور گرفته

ای داد ازاین طاقت بی طاق دل من

خون است دل لاله که زنبور گرفته

امروزتو را خوانده دل و شور گرفته

ازموج و صدف جلوه چو سنتور گرفته

امروز تو آمدی به آرزو رسیدی

یک عالمه بوی تو ! خداسور گرفته

 

نگاهم با . . . .

نگاهم با نگاهت آشنا شد

به ناگه ناله ای از دل جدا شد

خدا را ! یک دمی برمن نظر کن

که قلب، از داغ عشقت بی صدا شد

تو را دیدم ولی غمگین و آرام

که طوفان جنون در من به پا شد

و من مجنون شدم از گفته هایت

سکوت و مردمی در من فنا شد

گمان کردم که دیگر غم ندارم

تو را دیدم و رازم بر ملا شد!

 

بگذار سر به سینه ی . . . .

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید که بیش ازین نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت

اندوه چیست عشق کدامست غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمری است در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم آنچنان که اگر بینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرام و روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخندِ صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب

 

شاعر : فریدون مشیری

  

یک غزل . . . .

چای سبز از چشم هایت قند از لبهای من

لذت نوشیدنت لبریز در رگ های من

آفتاب دستهایت سایه های شانه ام

آسمان سینه ات آرامش شبهای من

گونه هایت پهنۀ بوسیدن گلبرگهام

شیوۀ خندیدنت پرواز در پرهای من

ای صدایت نرگس و نسرین و یاس نسترن

قصه کن با من تویی امید فرداهای من

نام تو تکرارشد مثل تپش های دلم

ازتو عطرآگین شده هر واژه از گپ های من

 

بی وفایی . . . .

بی وفایی دردِ بی درمانِ توست

چشم هایم هرزمان گریانِ توست

در درونِ قلبم آشوبی بپاست

خواهشم درمهرورزی نابجاست

نیمه جان گشته تنم ازاین فراق

شد دلم حبسِ ابد در این اتاق

ناله هایم مثلِ لالایی شده

غصه هایم شعرِ شیدایی شده

نیست راهی ازغمت پنهان شوم

حق نباشد کشته درهجران شوم

کنجِ تنهایی نشستم با امید

تا که روزی آید ازسویت نوید

خسته و دل مرده از تکرارها

همچومحکومان سرم بر دارها

شهره در عالم شدم از بی کسی

عاقبت من ماندم و دلواپسی

می شود آخر تمام این زندگی

در سکوت مطلق و افسردگی

 

خدایا . . . .

خدایا اون و با عشق و محبت آشنا کن

به درد این دل دیوونه ی من مبتلا کن

بیا بنشون گل مهر و وفا رو توی سینه ش

من و از دست دلتنگی و تنهایی رها کن

 

 

گل نسترن . . . .

 

 در وقت سحر چو لاله خیزد بوی گل نسترن بپیچد

 آن عطر گل شبانه آرام ، بر نفس دلم روانه خیزد

 در وقت نیایش خدایی اشکی به جمال خود بگیرد

 پژمرده شود رود به سجده ، تا روح خدا به جان بگیرد

 این برگ خوش جوانه سبز روزی به نوای غم بمیرد

 تا غنچه دیگری شکفتن از لطف خدا شفا بگیرد

 

اسحاق 

 

 

چو گل های . . . .

ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی

وانگه برو که رستی از نیستی و هستی

گر جان به تن ببینی مشغول کار او شو

هر قبله ای که بینی بهتر ز خود پرستی

 

شاعر : آذر نادی


چو گل های شقایق داغدارم

بیا پروانه شو بنشین کنارم

بشو مرهم به زخم قلبم ای دوست

که خنجر خورده ی این روزگارم


مستی من شد فزون باز به کردارِ عشق

دست خـــدا تا گرفت نبض ز بیمار عشق

می رسد از آسمان در دل شب این نــدا

من همه در کارِ تو ، ای تـو گرفتارِ عشق

اسبِ جنون را بِکِش پیش بـــه میدانِ دل

عقل کجا می کشد بارِ من و بارِ عشـــق

عشق خدا می دود در رگِ دل جای خون

دستِ من و دامنِ قافله سالار عشــــق

 


بر آن شدم بــارِ دگر در عشق غوغایی کنــــم

حاشا که در تفسیر عشق تعریف بیجایی کنــم

آه ای نسیم کوی او با نرگس مستش بـــگـو

بی تو در این شهر غریب تا کی شکیبایی کنم

 

آه کشم دم به دم . . . .

آه کشم دم به دم سیر کنم کو به کو

تا به سر کوی تو با تو شوم رو به رو

خسته شدم از بهار با گل و باغم چه کار

جز گل روی تو ام نیست به باغ ارزو

تا صف محشر دمد بوی گل از بسترم

گر که به رویا شبی با تو کنم گفتگو

ای پسر فاطمه ای به فلک قائمه

بی تو حیات همه بسته به یک تار مو

چند کشم از درون ناله یابن الحسن

چند ز خون جگر چهره کنم شستشو

 

بستن چشم به . . . .

بستن  چشم به من سنگدلی می‌خواهد

دل شکستن همه‌جا سنگدلی می‌خواهد

چون دلت حال مرا دید نپرسید چرا

عشق بی‌چون‌ و‌ چرا سنگدلی می‌خواهد

تو هم ای بخت، ملامتگر ما باش، ولی

سرزنش کردن ما سنگدلی می‌خواهد

کوه بودم همه‌ی عمر و نمی‌دانستم

راه بستن به صدا سنگدلی می‌خواهد

رود یک عمر مرا گفت بیا تا دریا

سنگ ماندن به خدا سنگدلی می‌خواهد

 

بسم رب الشهدا . . . .

بسم رب الشهدا از شهدا باید گفت

از فداکارترین قوم خدا باید گفت

عشق در دایره ی بسته ی آتش بس نیست

از دل سوخته ی اهل صفا باید گفت

افق شرعی احساس من و ساعت هشت

آری از روشنی وقت دعا باید گفت

دیگری هر چه دلش خواست بگوید شاعر

شعری از حنجره ی سرخ شما باید گفت

شعری از حنجره ی سرخ ورم کرده اتان

که نیاموخته الفاظ ادا باید گفت

می شود شعر سرود و سخن عشق نگفت ؟

یا فرم بست دم از گفتن و یا باید گفت

بسم رب الشهدا زینت سر برگ صفاست

غزلی سوخته از حیرت ما باید گفت

های و هو گرچه همه زندگی ما شده است

از سکوتی که گذشته ز صدا باید گفت

و ز قد قامت العشقی که به اوج انجامید

در نمازی به موازات بیا باید گفت

آی شاعر ! تو که با حنجره ات می شکفی

لخته لخته طپش حادثه را باید گفت

ادبیات حماسه ، ادب قافیه هاست

قطعه شعری به ردیف شهدا باید گفت

 

نازم آن آموزگاری . . . .

نازم آن آموزگاری را که در یک نصف روز

دانش‌آموزان عالم را همه دانا کند

ابتدا قانون آزادی نویسد بر زمین

بعد از آن با خونِ هفتاد و دو تن امضاء کند