نگاهم با . . . .
نگاهم با نگاهت آشنا شد
به ناگه ناله ای از دل جدا شد
خدا را ! یک دمی برمن نظر کن
که قلب، از داغ عشقت بی صدا شد
تو را دیدم ولی غمگین و آرام
که طوفان جنون در من به پا شد
و من مجنون شدم از گفته هایت
سکوت و مردمی در من فنا شد
گمان کردم که دیگر غم ندارم
تو را دیدم و رازم بر ملا شد!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۱ ساعت 0:3 توسط {غروب سرخ خورشید}
|
گریه کردم اشک بر داغ دلم مرحم نشد / ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد