درد دل هاي زينب كبري با امام حسين (ع) در روز اربعين . . . .

بگذار از آن شهر ریا دیگر نگویم

 

از قصّه ی شام بلا دیگر نگویم

 

من را نگاه بی حیای کوفیان کشت

 

زخم زبان شام را دیگر نگویم

 

آقا همین بس که تو را از من گرفتند

 

از کوفه و سنگ جفا دیگر نگویم

 

می دانی ای آرام جانم ای حسینم

 

پس از سر و تشت طلا دیگر نگویم

 

طاقت نداری تا بگویم ای برادر

 

آتش به جان خیمه ها . . . دیگر نگویم

 

داغ سه ساله پشت زینب را شکسته

 

این داغ سنگین بود و ما . . . دیگر نگویم

 

من بودم و یک دشت باغ لاله امّا

 

با داغ خود کشتی مرا دیگر نگویم

 

یک کربلا بس بود تا زینب بمیرد

 

از کربلا تا کربلا دیگر نگویم

  

بار الها تو بگو . . . .

روز و شب فکر و خیالم شده آن یار کجاست؟

بارالها تو بگو آن گل بی خار کجاست؟

کار عشاق گره خورده، خدایا مددی

آنکه باید بگشاید گره کار کجاست؟

رفته ام بیرون من از . . . .

رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!

تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!

بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام

زان زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور!