مناجات . . .
ای مهربونه مهربون ، من اومدم دل بی قــرار
می خوام بیام آشتی کنم ، گناهامو به روم نیـــار
این همه جودوبخشش و، ای همه رحمت و کرم
جز توکسی رو . . . . .
ای مهربونه مهربون ، من اومدم دل بی قــرار
می خوام بیام آشتی کنم ، گناهامو به روم نیـــار
این همه جودوبخشش و، ای همه رحمت و کرم
جز توکسی رو . . . . .
خشکیده طبع شعرم دیگر توان ندارم
گویی که در تن خود روح و روان ندارم
آنقدر خسته ام من چون جاده های مطرود
دیگر برای شعرم شور و زبان ندارم
امروز مثل هر روز درمانده و شکسته
چون آرشم که دیگر تیر و کمان ندارم
از بس گرفته ام من چون آسمان ابری
دیگر برای رویش باران جان ندارم
در حسرتم دوباره یک لحظه جان بگیرم
اما هزار افسوس طبع روان ندارم
بگذار این تن من در شهر جان بماند
زیرا برای مردن یک ذره جان ندارم
شاعر : فرهاد مرادی
من امشب دوست دارم از تو بنویسم
تویی که حال مجنون را نمی فهمی
تویی که آسمان سینه ات ابری سیاه از تیره ی رگبار و توفانست
من امشب درد دل با کوه خواهم کرد
و از درد جنون با کوه خواهم گفت
چه می دانی که هر شب بعد از آن دیدار شوق انگیز !
هزاران بار افسون نگاهت را ،
در این دیوانه دل
سرمشق می کردم
نمی دانم چرا امشب تفأل می زنم بر خواجه ی شیراز ؟!!
و او می گوید از سوز دل فرهاد
و او می گوید از شرح دل شیرین ،
واینک من همان دیوانه ی تنهای دلسردم
چگونه از تو بنویسم؟
تویی که آسمان سینه ات ابری است
ومن زیباترین احساس پاک آفرینش را
درون این دل دیوانه ی خود جای دادم
نمی دانم تومی دانی؟ !!
چگونه عشق را پرواز خواهم داد ؟!!
تو که آیینه را هر بار می بوسی
ومی گویی به زیر لب ،
که از روح پریهایی
ومن از آن همه زیبائیت پروا نخواهم کرد .
و شرم این دل خود را
به دست خویشتن
در روزبارانی
کنار کوچه ی بن بست سینه،
ذبح خواهم کرد
و خواهم گفت آن دم
دوستت دارم
شاعر : فرهاد مرادی
آتش به جانم می زنی با چشمهایت آشنا
من هیمه ای از آتشم در زیر پایت آشنا
می سوزم و خاکسترم خاکستری از جنس عشق
این تل خاکستر کنون باشد فدایت آشنا
با شیون دل می شوم بیدار از خواب جنون
در جان من حک می شود سوز صدایت آشنا
من مردی از اهل زمین در حسرت دیدار تو
این دل دوباره بی هوا کرده هوایت آشنا
تو در دل من بودی در جان من ریشه زدی
چندیست اینجا در دلم خالیست جایت آشنا
من عاشق چشمان تو ترکم مکن ترکم مکن
سوگند می دهم تو را بر آن خدایت آشنا
شاعر : فرهاد مرادی
رنگ چشمت رنگ زیبای بهار
گونه هایت سرخی زیبای نار
در تو می جویم تمام خویش را
بی تو هر دم بیقرارم بیقرار
تو همان زیباترینی در زمین
من همان درمانده ای چشم انتظار
تو همان رودی که دارم حسرتت
من همانم قطره ای در شوره زار
من تو را در چرخشی گم کرده ام
باز می جویم تو را در این مدار
کاش می شد لحظه ای بینم تو را
شاعر : فرهاد مرادی
چگونه با تو بگویم که عاشقی مستم
چگونه با تو بگویم که عاشقت هستم
هزار بار نوشتم هزار واژه ی زیبا !
برای گفتن بیتی به سوگ واژه نشستم
برای آنکه خودم را به عشق بسپارم
تمام شب که به یادت سکوت شکستم
عزیز و ناز دل من چگونه با تو بگویم
که من اسیر نگاه دوچشم تو هستم
برای آنکه دوباره ببینمت ، زیبا
شبانه روز دلم را به استخاره نشستم
شراره ی دل عاشق ، ستاره ی شب تارم
چگونه با تو بگویم که عاشقی مستم
شاعر : فرهاد مرادی
آمدي جـانـم به قربانت ولـي حالاچــرا؟
بي وفاحـالاكه من افتاده ام از پا چـــرا؟
نوش داروئي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل ايـن زودتر مي خواستي حالا چــرا؟
عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام ، فردا چـرا؟
نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم
ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا؟
وه كه بااين عمر هاي كـوتـه بي اعتبار
اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چرا؟
شور فرهادم بپرسش سر به زير افكنده بود
اي لب شيرين !جواب تل خسر بالاچـرا؟
اي شب هجران كه يك دم در تو چشم من نخفت
اين قدربا بختخواب آلود من لالا چـرا؟
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند
درشگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چـرا؟
درخــزان هجــرگل ، اي بلبل طبع حـزيـن
خامشي شـرط وفـا داري بــود غوغا چـرا؟
شهريارا بي حبيب خــود نمي كردي سفر
اين سفـرراه قيامت مي روي تنها چـرا؟
مینوشتم عشق دستم بوی شبنم میگرفت
آهِ حوای درون دامان آدم میگرفت
مینوشتم شعر یک توده شقایق بود و آه
آشنا دستی ز دست باد ، مریم میگرفت
مینوشتم شاعری سر در گریبان غروب
یادگاری مینویسد، عشق ماتم میگرفت
میرسیدم تا لب دریا نگاهم بود و موج
انتشار آبی امواج را غم میگرفت
میگذشتم از گلاب کوچهی اردیبهشت
بوی گلهای اشارت در پناهم میگرفت
با تو میگفتم فقط از ابرها، آئینهها
یک قلم، یک دفتر بینام عالم میگرفت
میکشیدم نقش باران روی پلک داغ باغ
میسرودم یک غزل باران دمادم میگرفت
دریای کوچکم شو که من هم پری شوم
آرام لای تاب و تبت بستری شوم
هی موج موج بال و پرم را ببوسی و
از بوسه ات بمیرم و خاکستری شوم
هی اشک می شوی که تنم سبزتر شود
من هم به دور روح تو نیلو فری شوم
انگشتر عقیق سلیمانی ات کجاست
تا من عروس خانه ی پیغمبری شوم
من با تمام حادثه ها دست می دهم
تا معدن طلای تو را مشتری شوم
شاعر : معصومه شیخ مرادی
گفته بودم از دل دیوانه ام باکس مگو
از دیار وکلبه ی ویرانه ام ، باکس مگو
از غم عشق تو جانا مبتلا شد این دلم
از زل و این آتش . . . .
امام علی (ع) فرمودند : بیماری ای که به فرزند برسد ، کفاره گناهان پدر و مادر اوست .
محمد رسول الله (ص) فرمودند :
آنگاه که به بهشت وارد شدم جبرئیل مرا کنار درخت طوبی برد
و از میوه آن به من داد آن را خوردم و نور فاطمه در من پدیدار گردید
از این جهت است که هر گاه فاطمه را می بوسم
بوی بهشت را استشمام میکنم ..
حضرت علی (ع) می فرماید :
من و فاطمه داخل شدیم بر رسول خدا (ص) ، یعنی خواست
رسول خدا (ص) رسیدیم او در حالی که شدیدأ گریه می کرد
مشاهده نمودیم به او گفتم : پدر و مادرم به . . . . .
یا علی عروسی داخل خانه تو شود کفش هایش را بکن تا
بنشیند و پاهایش را بشو و آن آب را از در خانه تا منتهای
خانه بپاش چون چنین کنی خدا هفتاد هزار . . . . .
در راه عشق گلخن و بستان برابر است
لطف گل و جفای مغیلان برابر است
در این چمن گلی به گلی عشوه گر نشد
خطمی و نسترن رز . . . . . .
مادر بهشت من همه آغوش گرم تست
گوئي سرم هنوز به بالين نرم تست
مادرحيات با تو بهشت است و خرّم است
ور بي تو بود هر دو جهانش جهنّم است
امام زمان (عج) دست را مىگذارد
روى سر هر كسى، به گذاشتن دست،
فورى سه اثر پيدا مىشود: اثر اول اين است
كه عقل آن شخص چهل برابر مىشود، حالا . . .
تنها خوشی من شده شال عزای تو
مادر تمام دار و ندارم فدای تو
در روزهای ماه محرم خریده ام
پیراهن سیاه برای عزای تو
وقتی که حرف از غزل عاشقانه شد
دستی نوشت فاطمه ، دنیا ترانه شد
یک عمر می گذشت که شعرم نمی گرفت
از راه آمد و غزلم شاعرانه شد
خراب ساقی ام و خورده ام زجام علی
ببین که بی خبر افتاده ام به دام علی
«چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم»1
مخیٌرم که چه بنویسم از مقام علی
اگرچه زنده به عشقم و دوستت دارم
به قطره قطره اشکم زعشق بیزارم
چقدر کوچک و بی آبرو شدم با عشق
گلی و پیش نگاهت همیشه من خوارم
آن لحظه که چشمم به تماشای تو آمد
در قاب دلم چهره زیبای تو آمد
مبهوت تماشای تو بودم که به ناگاه
امواج غم از ساحل دریای تو آمد
تقدیر من آن لحظه به چشمان تو پیوست
افسوس که غم در دل من جای تو آمد
کشتی غزل در دل امواج ترک خورد
با قلب ترک دیده غزل های تو آمد
از دوری تو می رسد آن لحظه که گویند
بر دوش غزل شاعر تنهای تو آمد
در هر کجا به سوی محبت دویده ام
اما سراب بوده محبت برای من
بانو تمام قلب منِ خسته مال تو
یک گوش از تمامی قلبت برای من
مجنون نه ! من باید خودم جای خودم باشم
باید خودم بی واژه لیلای خودم باشم
عمری مرا دور تو گردیدم دمی بگذار
گرداب نا آرام دریای خودم باشم
شیدایی شب های بی لیلا به من آموخت
پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من
چون می روی بیمن مرو ای جان جان بیتن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای مشعله تابان من
ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته
از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته
یک سینه غرق مستی دارد هوای باران
از این خراب رسوا امشب دلم گرفته
امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن
شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته
خون دل شکسته بر دیدگان تشنه
باید شود هویدا امشب دلم گرفته
ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو
پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته
گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است
فردا به چشم اما امشب دلم گرفته
ازاينكه مي توانم همدمت باشم خدا را شكر مي گويم
و يا اينكه شريك ماتمت باشم خدا را شكر مي گويم
تو خود در چشم من خواندي كه از تنها نشيني سخت بيزارم
همينكه خاكسار مقدمت باشم خدا را شكر مي گويم
خدا را شكر مي گويم كه در قلبم تو را دارم ، تو را دارم
از اينكه تا ابد بيش و كمت باشم خدا را شكر مي گويم
تو ميداني كه من هم مثل تو صد غصه خون جگر دارم
همينكه من خريدار غمت باشم خدا را شكر مي گويم
به آن پروردگار واحد و تنها هزاران مرتبه سوگند
از اينكه مي توانم همدمت باشم خدا را شكر مي گويم
خدا کند که بیایی مسافری که نیامد







و کوچه کوچه بنازم به عابری که نیامد





دوباره مثل گذشته تمام فاصله ها را








غزل غزل بنویسم به شاعری که نیامد




همیشه غربت اینجا فقط نصیب دلم نیست








شریک غربت من کو مهاجری که نیامد





شکست بغض غرورم در انتظار عزیزی








دعا کنید بیاید مسافری که نیامد

می بوسمت از راه دور، جات اینجا خیلی خالیه


با اینکه دوری از چشام ، تصویرت اما عالیه !


می بوسمت از راه دور، لبهام به اینم راضیه

این بوسه ها از راه دور، شیرین ترین دل بازیه 
کاش اینجا بودی پیش من، دستاتو می دادی به من
حرفامو می فهمیدی و... می گفتی از من دل نکن! 

می بوسمت از راه دور، وقتیکه چشمات رو همه 
خیلی ازم دوری ولی ، این فاصله خیلی کمه ! 
می بوسمت از راه دور، این کارِ هر روزه منه 

چشمام همیشه چشم به راست ، تنها به در زل می زنه


کاش اینجا بودی پیش من ، دستاتو می دادی به من


حرفامو می فهمیدی و... می گفتی از من دل نکن !


بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو 

بيا ببين که در اين غم چه نا خوشم بي تو


شب از فراق تو مي نالم اي پري رخسار


چو روز گردد گويي در آتشم بي تو


دمي تو شربت وصلم نداده اي جانا


هميشه زهر فراقت همي کشم بي تو


اگر تو با من مسکين چنين کني جانا


دو پايم از دو جهان نيز درکشم بي تو


پيام دادم و گفتم بيا خوشم ميدار


جواب دادي و گفتي که من خوشم بي تو

*تا ته قصه چه پيدا و چه پنهون با توأم*
*زير آوار مصيبت يا كه بارون با توأم*






*دل به دريا زدم و كاري به دنيا ندارم*
*تو سكوت سنگيه دنيا، غزل خون با توأم*






*هر چي تنها تر بشي دنيا تو رو كمتر ميخواد*
*خودت اونوقت مي بيني چقدر فراوون با توأم*






*سخت گرفته همه دنيا، كه تو رو رها كنم*
*تو هجوم سختيا، ببين چه آسون با توأم*






*تو زمستون سياه و سينه سوز روزگار*
*سخته باور، مثل جنگل تو بهارون با توأم*






*غرق موج عشقتم، هر جا بري باهات ميام*
*تو سكوت بركه و خروش كارون با توأم*





نیا باران
زمین جای قشنگی نیست
من از جنس زمینم 
خوب میدانم 
که گل در عقد زنبور است 
اما یک طرف سودای بلبل
یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست میدارد
نیا باران
پشیمان میشوی ازآمدن 
زمین جای قشنگی نیست
درناودانهاگیرخواهی کرد
من ازجنس زمینم خوب میدانم 
که اینجاجمعه بازاراست
ودیدم عشق رادربسته های کوچک 
زردنسیه میدادند
دراینجاقدرمردم رابه جو اندازه میگیرند
نیاباران زمین جای قشنگی نیست
در این جا شعر حافظ را
به فال کولیان در به در اندازه میگیرند 
..زمین جای قشنگی نیست..
.نیا باران..

بی دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست.
غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست.
یارب این شهر چه شهریست
که صد یوسف دل را به کلافی بفروشیم خریداری نیست.
از عشق تو من در بدرم می دانی ؟
آتش زده ای بال و پرم می دانی ؟
دیوانه شدم برای تو ای جانا
من عاشقم و خون جگرم می دانی ؟
من از طرح نگاه تو اميد مبهمي دارم
نگاهت را نگير از من که با آن عالمي دارم
اگر دورم ز ديدارت دليل بي وفايي نيست
وفا آن است که نامت را نهاني زير لب دار
بر مزارم آمدی با بی قراری گریه کن
بر سر قبرم اگر گل می گذاری گریه کن
قصه عشق مرا بر سر هر کوهی بخوان
عمر کوتاه مرا یاد کن و بی قراری کن
پرستوها چرا پرواز کردند جدایی را چرا آغاز کردند
خوشا آنانکه دلداری ندارند به عشق و عاشقی کاری ندارند
خداحافظ برای تو رهایی برای من فقط درد جدایی
دلت را خانه ي ما كن، مصفا كردنش با من
به ما درد دل افشا كن، مداوا كردنش بامن
اگرگم كرده اي اي دل كليد استجابت را 
بيايك لحظه باما باش ، پيدا كردنش بامن
بيفشان قطره ي اشكي كه من هستم خريدارش

بياور قطره اي اخلاص ، دريا كردنش با من
اگردرها به رويت بسته شد ، دل برمكن بازآ
به من گو حاجت خود را اجابت ميكنم آني
طلب كن آنچه مي خواهي ، مهيا كردنش با من
چه خوردي روزي امروز، ما را شكر نعمت كن

غم فردا مخور؟ تأمين فردا كردنش بامن
بياقبل از وقوع مرگ روشن كن حسابت را 
بياور نيك و بدرا ، جمع و منها كردنش با من
اگر عمري گنه كردي ، مشو نوميد از رحمت 
تو توبه نامه را بنويس امضا كردنش با من
باز در کلبه عشق عکس تو مرا ابری کرد
عکس تو خنده به لب داشت ولی اشک مرا جاری کرد





در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم
با عقل آب عشق به یک جو نمی رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبح است و سیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو می سوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بی غشم
باور مکن که طعنه طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم...

هنوز عادت به تنهایی ندارم


باید هرجوریه طاقت بیارم


اسیرم بین عشق و بی خیالی


چه دنیای غریبی بی تو دارم


میترسم توی تنهایی بمیرم


کمک کن تا دوباره جون بگیرم


یه وقتایی به من نزدیک تر شو


دارم حس میکنم از دست میرم


نمی ترسی ببینی برای دیدن تو


یه روز از درد دلتنگی بمیرم


تو که باشی کنارم،میخوام دنیا نباشه


تو دستای تو آرامش بگیرم


بگو سهم من از تو، چی بوده غیر از این تب


کی رو دارم به جز تنهایی امشب


میخوام امشب بیفته ، به پای تو غرورم


نمی تونم ببینم از تو دورم


دارم تاوان دلتنگی مو میدم


کنار تو به آرامش رسیدم


بیا دنیامو زیبا کن دوباره


خدایا از تو زیبـــاتر ندیدم


خواهم ز فاطمه بگویم برای تو


بايد دوباره مجلس روضه به پا كني


بايد وگرنه گريه خود بيصدا كني


بيرون ز شهر كلبه احزان به پا كني

فاطمه یعنی شرف ، یعنی حجاب
فاطمه فخر زنان روز حساب
فاطمه یعنی رضای کردگار
شاهکار خلقت پروردگار
در جهان تا زنده ام گویم ثنای فاطمه
دست حاجت میبرم سوی خدای فاطمه
گر برای درد بی درمان مداوا طالبی
هست تنها مداواعشق دردارالشفای فاطمه

اللهم عجل لوليك الفرج

از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم
یادگار از تو چه شبها، چه سحرها دارم
با تو ای راهزن دل چه سفرها دارم
گرچه از خود خبرم نیست خبرها دارم ...
تو مرا واله و آشفته و رسوا کردی
تو مرا غافل از اندیشه فردا کردی
آری ای عشق تو بودی که فریبم دادی
دل سودا زده ام را به حبیبم دادی
بوسه ها از لب یارم به رقیبم دادی
داروی کشتن من یاد طبیبم دادی
ورنه اینقدر مَهم جور و جفا یاد نداشت
هیچ شیرین سر خونریزی فرهاد نداشت
حسن در بردن دل همره و همکار تو بود
غمزه دمساز تو و عشوه مددکار تو بود
وصل و هجران سبب گرمی بازار تو بود
راست گویم دل دیوانه گرفتار تو بود
گر تو ای عشق نه مشّاطه خوبان بودی
ترک آن ماه جفاپیشه چه آسان بودی
چون نکو می نگرم شمع تو، پروانه توئی
حرم و دیر توئی کعبه و بتخانه توئی
راز شیرینی این عالم افسانه توئی
لب دلدار توئی، طرّه جانان توئی
گرچه از چشم بتی بیدل و دینم ای عشق
هرچه بینم همه از چشم تو بینم ای عشق
گرچه ای عشق شکایت ز تو چندان دارم
که به عمری نتوانم همه را بشمارم
گرچه از نرگس او ساخته ای بیمارم
گرچه زان زلف گره ها زده ای در کارم
باز هم گرم از این آتش جانسوز توام
سرخوش از آه و غم و درد شب و روز توام
باز اگر بوی مئی هست ز میخانه تست
باز اگر آب حیاتی است به پیمانه تست
باز اگر راحت جانی بود افسانه تست
باز هم عقل کسی راست که دیوانه تست
شکوه بیجاست مرا کشتی و جانم دادی
آنچه از بخت طمع داشتم آنم دادی
خواهم ای عشق که میخانه دلها باشم
بی خبر از حرم و دیر و کلیسا باشم
گرچه زین بیشتر از دست تو رسوا باشم
بی تو یک لحظه نباشد که بدنیا باشم
بعد از این رحم مکن بر دل دیوانه من
بفرست آنچه غمت هست به غمخانه من
من ندیدم سخنی خوشتر از افسانه تو
عاقلان بیهده خندند بدیوانه تو
نقد جان گرچه بود قیمت پیمانه تو
آه از آندل که نشد مست ز میخانه تو
کاش دائم دل ما از تو بلرزد ای عشق
آندلی کز تو نلرزد بچه ارزد ای عشق


شیرین لبی که،شکر خدا،در کنارمش




سهل است اگر عزیزتر از جان شمارمش




محبوب من،فرشته ی من،دلبر من است




از جان و دل چو جان و دل دوست دارمش




گر شیر مرغ خواهد و گر جان آدمی




ور پشت کوه قاف،بیابم،بیارمش




جان عزیز را که بود مایه ی حیات




گر زان که یک اشاره کند،می سپارمش




نقدینه یی که می دهدم گاهگه پدر








بوسیده و ز شوق مقابل گذارمش




چونان که بت پرست به بت سجده می برد




شب تا سحر نماز محبت گذارمش




گر دیگری نگه کند او را به چشم بد




نقش اجل به دفتر هستی نگارمش




وقت وداع،الهه ی عشق و حسن را




از بهر حفظ بر سر ره می گمارمش




اینها کم است در بر آن لحظه یی که شب




لب بر لبش نهاده به خود می فشارمش


خدايا!![]()
من دلم قرصه!![]()
كسی غير از تو با من نيست![]()
خيالت از زمين راحت، كه حتی روز روشن نيست![]()
كسی اينجا نميبينه، كه دنيا زير چشماته![]()
يه عمره يادمون رفته، زمين دار مكافاته![]()
فراموشم شده گاهی، كه اين پايين چه ها كردم![]()
كه روزی بايد از اينجا، بازم پيش تو برگردم![]()
خدايا وقت برگشتن، يه كم با من مدارا كن![]()
شنيدم گرمه آغوشت![]()
اگه ميشه منم جا كن...![]()