خشکیده طبع شعرم دیگر توان ندارم

گویی که در تن خود روح و روان ندارم

آنقدر خسته ام من چون جاده های مطرود

دیگر برای شعرم شور و زبان ندارم

امروز مثل هر روز درمانده و شکسته

چون آرشم که دیگر تیر و کمان ندارم

از بس گرفته ام من چون آسمان ابری

دیگر برای رویش باران جان ندارم

در حسرتم دوباره یک لحظه جان بگیرم

اما هزار افسوس طبع روان ندارم

بگذار این تن من در شهر جان بماند

زیرا برای مردن یک ذره جان ندارم

شاعر : فرهاد مرادی