من امشب دوست دارم از تو بنویسم . . . . .
من امشب دوست دارم از تو بنویسم
تویی که حال مجنون را نمی فهمی
تویی که آسمان سینه ات ابری سیاه از تیره ی رگبار و توفانست
من امشب درد دل با کوه خواهم کرد
و از درد جنون با کوه خواهم گفت
چه می دانی که هر شب بعد از آن دیدار شوق انگیز !
هزاران بار افسون نگاهت را ،
در این دیوانه دل
سرمشق می کردم
نمی دانم چرا امشب تفأل می زنم بر خواجه ی شیراز ؟!!
و او می گوید از سوز دل فرهاد
و او می گوید از شرح دل شیرین ،
واینک من همان دیوانه ی تنهای دلسردم
چگونه از تو بنویسم؟
تویی که آسمان سینه ات ابری است
ومن زیباترین احساس پاک آفرینش را
درون این دل دیوانه ی خود جای دادم
نمی دانم تومی دانی؟ !!
چگونه عشق را پرواز خواهم داد ؟!!
تو که آیینه را هر بار می بوسی
ومی گویی به زیر لب ،
که از روح پریهایی
ومن از آن همه زیبائیت پروا نخواهم کرد .
و شرم این دل خود را
به دست خویشتن
در روزبارانی
کنار کوچه ی بن بست سینه،
ذبح خواهم کرد
و خواهم گفت آن دم
دوستت دارم
شاعر : فرهاد مرادی
گریه کردم اشک بر داغ دلم مرحم نشد / ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد