چو گل های . . . .
ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی
وانگه برو که رستی از نیستی و هستی
گر جان به تن ببینی مشغول کار او شو
هر قبله ای که بینی بهتر ز خود پرستی
شاعر : آذر نادی
چو گل های شقایق داغدارم
بیا پروانه شو بنشین کنارم
بشو مرهم به زخم قلبم ای دوست
که خنجر خورده ی این روزگارم
مستی من شد فزون باز به کردارِ عشق
دست خـــدا تا گرفت نبض ز بیمار عشق
می رسد از آسمان در دل شب این نــدا
من همه در کارِ تو ، ای تـو گرفتارِ عشق
اسبِ جنون را بِکِش پیش بـــه میدانِ دل
عقل کجا می کشد بارِ من و بارِ عشـــق
عشق خدا می دود در رگِ دل جای خون
دستِ من و دامنِ قافله سالار عشــــق
بر آن شدم بــارِ دگر در عشق غوغایی کنــــم
حاشا که در تفسیر عشق تعریف بیجایی کنــم
آه ای نسیم کوی او با نرگس مستش بـــگـو
بی تو در این شهر غریب تا کی شکیبایی کنم
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 23:51 توسط {غروب سرخ خورشید}
|
گریه کردم اشک بر داغ دلم مرحم نشد / ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد