خدا بلند شد از جاي، يا علي برخاست...؟
چه در هيبت، چه در غيرت، چه در عشق اولين هستي
ميان بهترين اولاد آدم بهترين هستي
جهان عمريست درمانده است در ترديد و شك، اما،
تو خود عين اليقين، روح اليقين، حق اليقين هستي
من از فتح در خيبر به دستان تو فهميدم
كه تو دست توانمند خدا در آستين هستي
سر در چاه را باور كنم يا ذوالفقارت را؟
كه گاهي آنچنان هستي و گاهي اينچنين هستي
بگو از استخوان در گلو، از خار در چشمت
كه پر از خطبه هاي ناتمام آتشين هستي
بگو چشم نبي روشن؛ بگو چشم حسودان كور،
براي فاطمه تنها تو در عالم قرين هستي
هلا اي عشق! اي معشوق!اي عاشق! هلا اي جان!
تو رويايي ترين مضمون شاعر در زمين هستي
از آن روزي كه چشمم باز شد در گوش من خواندند:
كه «تو» تا لحظه ي آخر «اميرالمؤمنين» هستي
شاعر: سعید تاج محمدی
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۱ ساعت 15:51 توسط {غروب سرخ خورشید}
|
گریه کردم اشک بر داغ دلم مرحم نشد / ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد