می نویسم . . . .
سکّه ام از رونق افتاده است بازاری ندارم
پیش چشمت آن پر کاهم که مقداری ندارم
مایه ی لبخندهای دوستان و دشمنانم
از چه می ترسی؟ منِ دیوانه آزاری ندارم
هرکه می آید درختی را به آتش می کشاند
مثل باغی در زمستانم که دیواری ندارم
مثل سربازی بدون دست و شمشیرم که دیگر
قدرت جنگاوری در هیچ پیکاری ندارم
مینویسم دوستت دارم بخواهی یا نخواهی
مینویسی با تو و این حرف ها کاری ندارم
شاعر : مهرانه جندقی
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۹۲ ساعت 18:37 توسط {غروب سرخ خورشید}
|
گریه کردم اشک بر داغ دلم مرحم نشد / ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد