سکّه ام از رونق افتاده است بازاری ندارم  

پیش چشمت آن پر کاهم که مقداری ندارم  

مایه ی لبخندهای دوستان و دشمنانم  

از چه می ترسی؟ منِ دیوانه آزاری ندارم  

هرکه می آید درختی را به آتش می کشاند  

مثل باغی در زمستانم که دیواری ندارم  

مثل سربازی بدون دست و شمشیرم که دیگر  

قدرت جنگاوری در هیچ پیکاری ندارم 

 مینویسم دوستت دارم بخواهی یا نخواهی  

مینویسی با تو و این حرف ها کاری ندارم


شاعر : مهرانه جندقی