نفسی تــــــازه شده . . . .
در سیــــاهیِ شبِ چـــــاهِ نگـــــــــاه افتادم
گر چه از چشـــــــم تو هم گاه به گاه افتادم
دیو شـب روشنـــی روز مرا می بلعــــــــد
بی سبب نیـــست به این روز سیــاه افتادم
سیب در دست تو بود و لب من تشنۀ سیب
این چنین بـــــود که در دام گنـــــــاه افتادم
جرم اگر بوســه به دستان غــــزل آلودست
بوســه بر لب زدم، از چاله به چــاه افتادم
بچه شیــــرم که به تقلیـــــد پلنگانۀ تـــــــو
پنجه بر هیـــــچ زدم، از سرِ مــــــاه افتادم
مــاه من دست کشم بر سر و رویت روزی
نفسی تــــــازه شده باز به راه افتادم
شاعر : شهره توکلی
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان ۱۳۹۲ ساعت 18:28 توسط {غروب سرخ خورشید}
|
گریه کردم اشک بر داغ دلم مرحم نشد / ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد