دریا . . . .
در این غوغای تنهایی چرا اینگونه اینجایی
گر از دریا نشان داری تو را شایسته دریایی
رها کن موج هایت را ز ساحل دل بکن هردم
ببین آن رود دیروزت وقت است به خود آیی
اسیر باد و بارانی پریشانی ز تو پیداست
رها گشتن به تو خوشتر ز این سختی و زیبایی
کمان آن دو ابرویت کمان آسمان باشد
اگر چشم آسمان بیند زمین را رهگذر یابی
ز تو صخره شکستن هم بزرگی بر تو افزاید
به اقیانوس دل بنگر تو باید دل بیارایی
تو خورشید به خود داری شمع از تو چه خواهد حال؟!
تو روشن هستی و دیگر کافی است که باز آیی
شاعر : سجاد اسودی
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان ۱۳۹۲ ساعت 19:22 توسط {غروب سرخ خورشید}
|
گریه کردم اشک بر داغ دلم مرحم نشد / ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد