در این غوغای تنهایی چرا اینگونه اینجایی 

گر از دریا نشان داری تو را شایسته دریایی

 

رها کن موج هایت را ز ساحل دل بکن هردم 

ببین آن رود دیروزت وقت است به خود آیی

 

اسیر باد و بارانی پریشانی ز تو پیداست 

رها گشتن به تو خوشتر ز این سختی و زیبایی

 

کمان آن دو ابرویت کمان آسمان باشد 

اگر چشم آسمان بیند زمین را رهگذر یابی

 

ز تو صخره شکستن هم بزرگی بر تو افزاید 

به اقیانوس دل بنگر تو باید دل بیارایی

 

تو خورشید به خود داری شمع از تو چه خواهد حال؟! 

تو روشن هستی و دیگر کافی است که باز آیی 


شاعر : سجاد اسودی