هر چند که در کلبه ويرانی خويشم

سرمستِ مه گلرُخ جانانی خويشم

مجنونم و مریم شده دور از من و من نيز

آواره آن راه بيـابانی خويشم

چون زلف تو آشفته و پيچان و پريشان

عمريست که در بند پريشانی خويشم

هر کس به طريقی شده سر مست نگاری

من مست قد سرو خرامانی خويشم

آزاد کنم از غم ايام که چنديست

در حبس غم و محنت طولانی خويشم

غمنـاک نـگرديده ام اندر همه ايـام

تا مستِ مه گلرُخ جانانی خويشم