ماهــیِ گُم شده ای در تَــهِ اُقـــیانوسم


آه اِی مــاه بِزن بارقــه در فــانــوسـم

رَقصِ مَرجانِ کبود اَز خطر اِغفالم کرد


باز در رشته ای اَز روزنـه ها مَحبوسم

ردِّ اَنــوارِ تو در مرزِ تبــاهی گُــم شد


یعنی آنجا که من اَز لُطف خدا مأیـوسم

آخرین ناوَکِ نور از دلِ این مرز گذشت


بعد اَز آن با همه ی خاطره ها مأنــوسـم

خاطــراتم همـگی چــنگ به آیـنده زدند


اَشک می ریختم اَز وحشتِ نا ملموســم

عارفی پیر به یکباره صدا زد: لیلاااا...!


چشم وا کردم و دیدم که در آن کــابوسم

 

شاعر: لیلا صالح