دلِ روشن ضمیــرش در تبِ دیـدار مـی ســوزد

 

نگاهـش آیــه ای دارد که در انـظــار می سوزد

 

عَروض و قافیه گم می شود در شور احساسش

 

چه احساسی که حتی واژه در تکرار می سوزد

 

پــر ِ پــروازِ او زخمیـسـت از تیــــر قـضـا،امـــــــا

 

سبک بال است و تنها در فراقِ یــار می سـوزد

 

غزل در پیچ و تاب ذهن او درگیر ِ احساس است

 

دلش هم چون قناری در قفس، انگار می سوزد

 

شفای عاجلی می خواهم از شمس الشموس امشب

 

بـــــرای عــاشقـی کـه در تـــبِ دیــــدار مـی ســـــوزد

 

شاعر :محمد صادق بخشی ازغندی