از سرفه هایت شهر سرما خورده وقتی که
امشب برایم قصر هایت مثل زندان است...
پاییز در پاییز در پاییز باران است
خونی که دارد از دماغت روی بالشتم...
این درد های ناگهانی کندن جان است
در سرفه های خشک تو مستانه می خندند
اکسیژن کپسول تویِ لوله رقصان است
از سرفه هایت شهر سرما خورده وقتی که:
برفِ سپیدی چیره بر دستان کرمان است
بعد تو هر شب شعر در رگ های من جاری است
بعد تو هر شب اشک ها تمثال آبان است
من عشق را منشور تلخی در تو می دیدم
بابا پناهم باش وقتی فصل طوفان است
من حسن یوسف هام هر شب از تو می گویند
گرمای دستم باش نزدیک ِ زمستان است...
شاعر : نیلوفر ابراهیمی
+ نوشته شده در جمعه بیستم فروردین ۱۳۹۵ ساعت 10:25 توسط {غروب سرخ خورشید}
|
گریه کردم اشک بر داغ دلم مرحم نشد / ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد