نه باكي از قضا دارم نه از تقدير مي ترسم

نه خوفي از فلك دارم نه از تأثير مي ترسم

نه از عالم نه از آدم نه از تقدير مي ترسم

نه از كشتن نه از بستن نه از زنجير مي ترسم

نه از سني نه از شيعه نه از دهري نه از بابي

نه از صوفي نه از شيخي نه از قرمز نه از آبي

نه از اشرار غارتگر نه از الواط دولابي

نه از زندان نه از رندان نه از تكفير مي ترسم

نه از كشتن نه از بستن نه از زنجير مي ترسم

نه از شيخ و نه از قاضي نه از آخوند با عنوان

نه از رمال جادوگر نه از كفبين افسون خوان

نه از تسخير شيخ الجن نه از نقال پر دستان

نه از غول بياباني نه از جنگير مي ترسم

نه از كشتن نه از بستن نه از زنجير مي ترسم

ز فضل فيض رحماني نمي ترسم زناكسها

نه از نواب والاها نه از سركار اقدسها

نه از آن پاچه و رمالان نه از اين خر مقدسها

نه از موزر نه نارنجك نه از شش تير مي ترسم

نه از كشتن نه از بستن نه از زنجير مي ترسم

ز شعر دلكش شيرين ز دلها مي برم غم را

منم فرزند روحاني چه آدم را چه خاتم را

شبي در خواب ديدم آب بگرفته است عالم را

نه از آب و نه از خواب و نه ازتعبيرمي ترسم

نه از كشتن نه از بستن نه از زنجير مي ترسم

نه از كس رشوه بگرفتم نه ديناري طمع دارم

بكف فرمان نوراني ز عزمن قنع دارم

شب و روز از غم ملت جزع دارم فزع دارم

نه از تمهيد بي دينان نه از تدبير مي ترسم

نه از كشتن نه از بستن نه از زنجيرمي ترسم

بود قرآن كتاب من دليل من عباراتش

برايم حجت برهان بود مجموع آياتش

شده روشن دو چشمم از اشارات و بشاراتش

نه از مشرك نه از كافر نه از خنزير مي ترسم

نه از كشتن نه از بستن نه از زنجير مي ترسم

نه از ورشو خبر دارم نه از پاريس مي آيم

نه از مسكو خبر دارم نه از تفليس مي آيم

الا اي مؤمنين از مشرق تقديس مي آيم

نه از تقديم مشروطه نه از تأخير مي ترسم

نه از كشتن نه از بستن نه از زنجير مي ترسم

نباشد با كسي كاري فقط در فكر دينم من

غلام چهارده معصوم و عبد مؤمنينم من

ستايش مي كنم حق را مطيع مرسلينم من

نه از شاعر نه از منشي نه از تحرير مي ترسم

نه از كشتن نه از بستن نه از زنجير مي ترسم

از آيات كلام الله حمايت مي كنم آري

قوانين الهي را رعايت مي كنم آري

هم از اخبار معصومين روايت مي كنم آري

نه از زاهد نه از مرشد نه از تزوير مي ترسم

نه از كشتن نه از بستن نه از زنجير مي ترسم

كتاب مستطاب مطلع الانوار را خواندم

اصول كافي و تهذيب و استبصار را خواندم

قوانين و مكاسب تحفة الابرار را خواندم

نه از مشكل نه از آسان نه از توقير مي ترسم

نه از كشتن نه از بستن نه از زنجير مي ترسم

ز نسل پاك ياسينم بود قرآن كتاب من

ز حق داراي تحسينم همين فصل الخطاب من

سخنور اشرف الدينم فلك زير ركاب من

نه از برق و نه از ظلمت نه از تستير مي ترسم

نه از كشتن نه از بستن نه از زنجير مي ترسم

تو پنداري كه افتاده بعقل من خلل هي هي

تو پنداري كه مي ترسم ز دزدان دغل هي هي

من اين تصوير دنيا را بگيرم در بغل هي هي

نه از عكس و نه از صورت نه از تصويرمي ترسم

نه از كشتن نه از بستن نه از زنجير مي ترسم

اگر از مسلكم خواهي غلام شاه مردانم

اگر از مشربم پرسي مطيع شرع و قرآنم

اگر از دين من جويي مسلمانم مسلمانم

نه از واعظ نه از مفتي نه از تقرير مي ترسم

نه از كشتن نه از بستن نه از زنجير مي ترسم

خدايا مالك الملكا تو در هر عالمي شاهي

تو را دارم چه غم دارم ز حال من تو آگاهي

بمن هنگام تنهايي در اين غربت تو همراهي

نه از ذلت نه از غربت نه از شبگير مي ترسم

نه از كشتن نه از بستن نه از زنجير مي ترسم

درون مطبخ آخر وقت مردن مي دهم جان را

ميان ديگ جوشان مي خورم مرغ و فسنجان را

الا اي مطبخي زحمت مده كفگير قازان را

نه از قاشق نه از چمچه نه از كفگير مي ترسم

نه از كشتن نه از بستن نه از تكفير مي ترسم