فقط عادت بود . . . .
شب شد و نقش تو در آب فقط عادت بود
می شدی از همه بی تاب فقط عادت بود
اصلا ای ماه زیادی به خودت مغروری
روشنی بخشی مهتاب فقط عادت بود
شعرهایی که پس از دوره ی حافظ گفتند
مست گشتم ز می ناب , فقط عادت بود
دو سه روزی که پس از رفتن یوسف بگذشت
اشک یعقوب از این باب فقط عادت بود
تا کی ای شیخ به تسبیح خودت می نازی !؟
بودنت گوشه ی محراب فقط عادت بود
زندگی را همه یک یک به قفس بخشیدیم
اوج این لحظه ی کمیاب فقط عادت بود
شاعر : محمد عبدالملکی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 23:55 توسط {غروب سرخ خورشید}
|
گریه کردم اشک بر داغ دلم مرحم نشد / ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد