حوض مسجد
دوش رفتم مدرسه درحجره ي ملا رجب
ديدمش مي كرد دورحوض مسجد را وجب
گفتم اي داراي اسرار علوم محتجب
اين وجب يعني چه؟ گفت از اين وجب منما عجب
العجب ثم العجب بين الجمادي و الرجب
گفتم اي زرنگ علم و معرفت ريشت خضاب
من وجب مي پرسم و تو از رجب گوئي جواب
فرق نادادي حسن را از رسن در انتخاب
كار و بار مملكت چونست عاليجناب
زيرلب خنديد و گفت از كارها منما عجب
العجب ثم العجب بين الجمادي و الرجب
گفتمش داني كه وضع شهر ديگرگون شده
نقشه ها باطل شده انديشه ها وارون شده
زير لب خنديد و گفت از كارها منما عجب
العجب ثم العجب بين الجمادي و الرجب
+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 13:53 توسط {غروب سرخ خورشید}
|
گریه کردم اشک بر داغ دلم مرحم نشد / ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد