وقتی که در رباط کریم ژاندارمها را کشته بودند و قلم محدود بود گفته شد . . .
زبخت خويش نالانم نمي دانم چه بنويسم
از اين اوضاع حيرانم نمي دانم چه بنويسم
قلم در دست بگرفتم نويسم از وطن شرحي
مثال بيد لرزانم نمي دانم چه بنويسم
شده ايران زمين برزخ ميان جنت و دوزخ
قرين نور و نيرانم نمي دانم چه بنويسم
براي يوسف گلچهره در بازار پر وحشت
اسير چنگ گرگانم نمي دانم چه بنويسم
نه بهبودي است ايران را و استقلال امكان را
به اين مشروطه مهمانم نمي دانم چه بنويسم
برون رفت ازبرم چاره شدم مفلوك و بيچاره
به كوه و دشت ويلانم نمي دانم چه بنويسم
وطن گويدحميت كو وفاداران معيت كو
كجا رفتند شاهانم نمي دانم چه بنويسم
چه شد جمشيد كو سنجر چه شد كشمير كو مظهر
چه شد توران و افغانم نمي دانم چه بنويسم
شهان مجلس آرا كو سمرقند و بخارا كو
چه شد درياي عمانم نمي دانم چه بنويسم
ذليلم من اسيرم من حقيرم من فقيرم من
گداي لقمه ي نانم نمي دانم چه بنويسم
گهي ميگريم از آوه گهي مي خندم از ساوه
به خون غلطيده يارانم نمي دانم چه بنويسم
رفيق من شده ماژور سلام او شده بونژور
فداي خاك ايرانم نمي دانم چه بنويسم
گهي باغصه دمسازم گهي در فكر شيرازم
گهي فكرصفاهانم نمي دانم چه بنويسم
به كوه و دشت كنگاور شده دشمن هجوم آور
به فكر رمز پنهانم نمي دانم چه بنويسم
فقيه و مفتي و قاضي به اين ذلت شده راضي
ز مولانا هراسانم نمي دانم چه بنويسم
بشد فصل زمستان هم نيامد برف و باران هم
من از امسال ترسانم نمي دانم چه بنويسم
بجدي و دلو و حوت من غم و غصه است قوت من
ذليل اين زمستانم نمي دانم چه بنويسم
هوالله الغني گويم ز ظلمت روشني جويم
چه شد خورشيد رخشانم نمي دانم چه بنويسم
قدح سرشار در دستم گهي هشيار و گه مستم
اسير زلف جانانم نمي دانم چه بنويسم
ز زر خالي بود جيبم نه سرهنگم نه سرتيپم
نه «آسپيران» نه كاپيتان نمي دانم چه بنويسم
ز بي پولي و بي چيزي نه نان داريم و نه ديزي
ز داغ قلوه بريانم نمي دانم چه بنويسم
اگر جوئي مقام من اگر پرسي نشان من
غلام اهل عرفانم نمي دانم چه بنويسم
گریه کردم اشک بر داغ دلم مرحم نشد / ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد