منتظر . . . .
به او رسان سلام من بگو مرا صدا کند
حریم وعده نشکند به عهد خود وفا کند
صفای یک تبسمش به عالمی نمی دهم
اگر چه او وفای خود به دیگری عطا کند
به نامه ای نوشته ام برای دوست زنده ام
بدون او به مرگ من یکی خدا خدا کند
اگر جواب نامه را به علتی نمی دهد
برای قلب منتظر به خنده اکتفا کند
خسته و دل شکسته ام همیشه گریه می کنم
به احترام چشم من به گریه اعتنا کند
همچو کبوترم که او کرده به دام خود اسیر
مرغ به غم نشسته را بگو که بر هوا کند
سائل بینوا منم پادشه اوست بر دلم
چه می شود که پادشه نظر به این گدا کند
زپشت پرده می دهم اشارتی زحال خود
به حال بی کسی چو من فقط غزل دعا کند
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 9:0 توسط {غروب سرخ خورشید}
|
گریه کردم اشک بر داغ دلم مرحم نشد / ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد