تو بمان . . .
هست هایم را برایم بی سروسامان مکن
های های گریه هایم را تو بی پایان مکن
در درونم شعله ها از عشق تو سر می کشد
با نبودت شعله این عشق را بی جان مکن
خانه ای من ساختم با یاد تو در قلب خویش
پس بیا و این تمنا خانه را ویران مکن
در هوای کوی تو شب را تحمل می کنم
پس تمام روزهایم را تو شب باران مکن
من به عشق تو نفس گیرم ، تمام هستی ام
این یگانه منبع هستیم را ویران مکن
گرنباشی باز هم این چرخ گردان می شود
با نبودت چرخ عمرم را تو نافرمان مکن
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 13:8 توسط {غروب سرخ خورشید}
|
گریه کردم اشک بر داغ دلم مرحم نشد / ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد