بی تو بزم گل و مهتاب . . .
بی تو بزم گل و مهتاب چه خواهد بودن؟
عیش گلگشت و می ناب چه خواهد بودن؟
وه که وصل تو شبی ، گرچه خیال است و محال،
گر میسر شودم، خواب چه خواهد بودن؟
ای چمان در چمن آزاد، چه دانی به قفس
حالت مرغک بی تاب چه خواهد بودن؟
من که دیدم گل روی تو ، دگر در نظرم
جلوۀ شاهد مهتاب چه خواهد بودن ؟
پیش لبخن تو ، ای غنچۀ شاداب بهشت
خنده های گل سیراب چه خواهد بودن؟
عمر چون گوهر نایاب بود با تو ، ولی
بی تو جز مونس ناباب چه خواهد بودن؟
تا تویی با من و این ساحل ِ آسوده و عشق
گو جهان را ببرد آب ، چه خواهد بودن؟
خیز تا دست در آغوش سحرگاه کنیم
تابش کرمک شبتاب چه خواهد بودن؟
کنج زندان دل ِ سودا زده هذیان گوید
تا که فرجام ِ تب و تاب چه خواهد بودن؟
تو که در ساحل امنی و امان ، کی دانی
حال افتاده به غرقاب چه خواهد بودن؟
تا سری با سخنی گرم کند گفت امید:
بی تو بزم گل و مهتاب چه خواهد بودن ؟
گریه کردم اشک بر داغ دلم مرحم نشد / ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد