بی تو بزم گل و مهتاب چه خواهد بودن؟

 

عیش گلگشت و می ناب چه خواهد بودن؟

 

وه که وصل تو شبی ، گرچه خیال است و محال،

 

گر میسر شودم، خواب چه خواهد بودن؟

 

ای چمان در چمن آزاد، چه دانی به قفس

 

حالت مرغک بی تاب چه خواهد بودن؟

 

من که دیدم گل روی تو ، دگر در نظرم

 

جلوۀ شاهد مهتاب چه خواهد بودن ؟

 

پیش لبخن تو ، ای غنچۀ شاداب بهشت

 

خنده های گل سیراب چه خواهد بودن؟

 

عمر چون گوهر نایاب بود با تو ، ولی

 

بی تو جز مونس ناباب چه خواهد بودن؟

 

تا تویی با من و این ساحل ِ آسوده و عشق

 

گو جهان را ببرد آب ، چه خواهد بودن؟

 

خیز تا دست در آغوش سحرگاه کنیم

 

تابش کرمک شبتاب چه خواهد بودن؟

 

کنج زندان دل ِ سودا زده هذیان گوید

 

تا که فرجام ِ تب و تاب چه خواهد بودن؟

 

تو که در ساحل امنی و امان ، کی دانی

 

حال افتاده به غرقاب چه خواهد بودن؟

 

تا سری با سخنی گرم کند گفت امید:

 

بی تو بزم گل و مهتاب چه خواهد بودن ؟