کجائی . . .
کجایی همنشین لحظه های داغ و تبدارم ؟
ببین رفتی و من با ابرها تا گریه می بارم
تصور کردنت تنها امیدم هست می دانی ؟
اگر شاعر شوی می بینی ام با ماه بیدارم
بیا یک لحظه فروردین چشمانم ! خدایم شو
که تا پائیز سالی نانوشته فکر دیدارم
هزاران چشمک مبهم ، هزاران قصه بی تو
هزاران خنده مرده نمی دانم چه بشمارم ؟
ترانه با تو می خندد ، غزلها در نگاهت مست
سپیدی از تو موزون شد و من یک بیت بیمارم
تو را در شهر انسانها رها کردم ، خودم حالا
فقط یک دفتر شعر و کمی هم قاصدک دارم
شبیه نقطه چینم که فقط پر می شوم با تو
برو انگار باید بی نهایت نقطه بگذارم

نه سرو و نه باغ و نه چمن می خواهم
نه لاله نه گل نه نسترن می خواهم
خواهم ز خدای خویش کنجی خلوت
من باشم و آن کسی که من می خواهم . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 23:29 توسط {غروب سرخ خورشید}
|
گریه کردم اشک بر داغ دلم مرحم نشد / ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد