کجایی همنشین لحظه های داغ و تبدارم ؟

ببین رفتی و من با ابرها تا گریه می بارم

تصور کردنت تنها امیدم هست می دانی ؟

اگر شاعر شوی می بینی ام با ماه بیدارم

بیا یک لحظه فروردین چشمانم ! خدایم شو

که تا پائیز سالی نانوشته فکر دیدارم

هزاران چشمک مبهم ، هزاران قصه بی تو

هزاران خنده مرده نمی دانم چه بشمارم ؟

ترانه با تو می خندد ، غزلها در نگاهت مست

سپیدی از تو موزون شد و من یک بیت بیمارم

تو را در شهر انسانها رها کردم ، خودم حالا

فقط یک دفتر شعر و کمی هم قاصدک دارم

شبیه نقطه چینم که فقط پر می شوم با تو

برو انگار باید بی نهایت نقطه بگذارم

 

77028997677500436228.jpg

 

نه سرو و نه باغ و نه چمن می خواهم

نه لاله نه گل نه نسترن می خواهم

خواهم ز خدای خویش کنجی خلوت

من باشم و آن کسی که من می خواهم . . .