آرزو . . .
چندگاهیست که من عشق زارت شده ام
عاشق و شیفته چشم خمارت شده ام
هر شب و روز مداوم همه جا کوی به کوی
در پی دیدن روی همچو ماهت شده ام
همه وقت و همه جا لحظه به لحظه به دعا
از خدا طالب بودن به کنارت شده ام
تا کمی کم شود از تاب دلم گاه به گاه
راهی منزل یار مهربانم شده ام
ولی آرام نگیرد دل من تا که خدا
فرجی کرده، با آنکه غلامت شده ام
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 13:12 توسط {غروب سرخ خورشید}
|
گریه کردم اشک بر داغ دلم مرحم نشد / ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد