خدا بازیچه نیست . . .
در دلم افتاده روزی بی وفائی می کنی
بر دل بشکسته ام بی اعتنائی می کنی
گر چه اکنون چشم تو بر دام اشکم مبتلاست
تا که کشتی وا رهانم ناخدائی می کنی
از خدا دم می زنی اما خدا بازیچه نیست
فرصتی باشد اگر بی شک خدائی می کنی
درد هجران جای خود دردی گران دارد فراق
با رقیب نا رفیقم آشنائی می کنی
رنگ رخسارم به زردی می رود دانی چرا؟
بس که بر احساس من چون و چرائی می کنی
خانه ی مهر و وفا از بیخ و بن کردی خراب
از کدامین دل محبت را گدائی می کنی؟
خویشتن را پیش از این باید رها می ساختی
چون به دام افتاده ای فکر رهائی می کنی
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 8:56 توسط {غروب سرخ خورشید}
|
گریه کردم اشک بر داغ دلم مرحم نشد / ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد