امشب دلم با یاد تو . . . .
امشب دلم با یاد تو یک پنجره وا می کند
لبهای من از دوریت بر شیشه اش ها می کند
امشب دوباره نام تو بر شعر من جان می دهد،
امشب خیال دیدنت در شهر غوغا می کند
امشب نگاه آسمان مفهوم دیگر می دهد
چشمان نا آرام من، امروزو فردا می کند
امشب به پاس دیدنت فالی گرفتم از غزل
تعبیر فالت خوب بود، حافظ که رسوا می کند
گاهی دلیل بودنم، گاهی ز من رد می شوی
این روزگار لعنتی با من چه بد تا می کند!
شاید میان آسمان راهیست تا چشمان تو!؟
آخر خیال من تو را در شهر پیدا می کند...
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 17:33 توسط {غروب سرخ خورشید}
|
گریه کردم اشک بر داغ دلم مرحم نشد / ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد