نمی گیرد کسی . . . .
نميگيرد كسي جز غم سراغ خانه ما را
به زحمت جغد هم پيدا كند ويرانة ما را
از آن شادم كه غم پيوسته ميآيد به بالينم
چه سازم گر كه غم هم گم كند كاشانة ما را
چه غم گر جام ناكامان تهي ماند از مي عشرت
كه خون ديده و دل پر كند پيمانة ما را
به شوخي ميكند آن شوخ با زلف سيه بازي
اگر خواهد به رقص آرد دل ديوانة ما را
ز سر تا پاي من مستي زند موج از نگاه او
نگه دارد خدا از چشم بد ميخانة ما را
دل مشكلپسندم را اسير خويشتن كردي
به دست آوردي آخر گوهر يكدانة ما را
نيفتد بر زبانها نام ما در زندگي، قدسي!
مگر خواب اجل شيرين كند افسانه ما را
شاعر : غلامرضا قدسی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 13:5 توسط {غروب سرخ خورشید}
|
گریه کردم اشک بر داغ دلم مرحم نشد / ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد