یک غزل . . . .

چای سبز از چشم هایت قند از لبهای من

لذت نوشیدنت لبریز در رگ های من

آفتاب دستهایت سایه های شانه ام

آسمان سینه ات آرامش شبهای من

گونه هایت پهنۀ بوسیدن گلبرگهام

شیوۀ خندیدنت پرواز در پرهای من

ای صدایت نرگس و نسرین و یاس نسترن

قصه کن با من تویی امید فرداهای من

نام تو تکرارشد مثل تپش های دلم

ازتو عطرآگین شده هر واژه از گپ های من

 

بی وفایی . . . .

بی وفایی دردِ بی درمانِ توست

چشم هایم هرزمان گریانِ توست

در درونِ قلبم آشوبی بپاست

خواهشم درمهرورزی نابجاست

نیمه جان گشته تنم ازاین فراق

شد دلم حبسِ ابد در این اتاق

ناله هایم مثلِ لالایی شده

غصه هایم شعرِ شیدایی شده

نیست راهی ازغمت پنهان شوم

حق نباشد کشته درهجران شوم

کنجِ تنهایی نشستم با امید

تا که روزی آید ازسویت نوید

خسته و دل مرده از تکرارها

همچومحکومان سرم بر دارها

شهره در عالم شدم از بی کسی

عاقبت من ماندم و دلواپسی

می شود آخر تمام این زندگی

در سکوت مطلق و افسردگی

 

خدایا . . . .

خدایا اون و با عشق و محبت آشنا کن

به درد این دل دیوونه ی من مبتلا کن

بیا بنشون گل مهر و وفا رو توی سینه ش

من و از دست دلتنگی و تنهایی رها کن

 

 

گل نسترن . . . .

 

 در وقت سحر چو لاله خیزد بوی گل نسترن بپیچد

 آن عطر گل شبانه آرام ، بر نفس دلم روانه خیزد

 در وقت نیایش خدایی اشکی به جمال خود بگیرد

 پژمرده شود رود به سجده ، تا روح خدا به جان بگیرد

 این برگ خوش جوانه سبز روزی به نوای غم بمیرد

 تا غنچه دیگری شکفتن از لطف خدا شفا بگیرد

 

اسحاق 

 

 

چو گل های . . . .

ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی

وانگه برو که رستی از نیستی و هستی

گر جان به تن ببینی مشغول کار او شو

هر قبله ای که بینی بهتر ز خود پرستی

 

شاعر : آذر نادی


چو گل های شقایق داغدارم

بیا پروانه شو بنشین کنارم

بشو مرهم به زخم قلبم ای دوست

که خنجر خورده ی این روزگارم


مستی من شد فزون باز به کردارِ عشق

دست خـــدا تا گرفت نبض ز بیمار عشق

می رسد از آسمان در دل شب این نــدا

من همه در کارِ تو ، ای تـو گرفتارِ عشق

اسبِ جنون را بِکِش پیش بـــه میدانِ دل

عقل کجا می کشد بارِ من و بارِ عشـــق

عشق خدا می دود در رگِ دل جای خون

دستِ من و دامنِ قافله سالار عشــــق

 


بر آن شدم بــارِ دگر در عشق غوغایی کنــــم

حاشا که در تفسیر عشق تعریف بیجایی کنــم

آه ای نسیم کوی او با نرگس مستش بـــگـو

بی تو در این شهر غریب تا کی شکیبایی کنم

 

آه کشم دم به دم . . . .

آه کشم دم به دم سیر کنم کو به کو

تا به سر کوی تو با تو شوم رو به رو

خسته شدم از بهار با گل و باغم چه کار

جز گل روی تو ام نیست به باغ ارزو

تا صف محشر دمد بوی گل از بسترم

گر که به رویا شبی با تو کنم گفتگو

ای پسر فاطمه ای به فلک قائمه

بی تو حیات همه بسته به یک تار مو

چند کشم از درون ناله یابن الحسن

چند ز خون جگر چهره کنم شستشو

 

بستن چشم به . . . .

بستن  چشم به من سنگدلی می‌خواهد

دل شکستن همه‌جا سنگدلی می‌خواهد

چون دلت حال مرا دید نپرسید چرا

عشق بی‌چون‌ و‌ چرا سنگدلی می‌خواهد

تو هم ای بخت، ملامتگر ما باش، ولی

سرزنش کردن ما سنگدلی می‌خواهد

کوه بودم همه‌ی عمر و نمی‌دانستم

راه بستن به صدا سنگدلی می‌خواهد

رود یک عمر مرا گفت بیا تا دریا

سنگ ماندن به خدا سنگدلی می‌خواهد

 

بسم رب الشهدا . . . .

بسم رب الشهدا از شهدا باید گفت

از فداکارترین قوم خدا باید گفت

عشق در دایره ی بسته ی آتش بس نیست

از دل سوخته ی اهل صفا باید گفت

افق شرعی احساس من و ساعت هشت

آری از روشنی وقت دعا باید گفت

دیگری هر چه دلش خواست بگوید شاعر

شعری از حنجره ی سرخ شما باید گفت

شعری از حنجره ی سرخ ورم کرده اتان

که نیاموخته الفاظ ادا باید گفت

می شود شعر سرود و سخن عشق نگفت ؟

یا فرم بست دم از گفتن و یا باید گفت

بسم رب الشهدا زینت سر برگ صفاست

غزلی سوخته از حیرت ما باید گفت

های و هو گرچه همه زندگی ما شده است

از سکوتی که گذشته ز صدا باید گفت

و ز قد قامت العشقی که به اوج انجامید

در نمازی به موازات بیا باید گفت

آی شاعر ! تو که با حنجره ات می شکفی

لخته لخته طپش حادثه را باید گفت

ادبیات حماسه ، ادب قافیه هاست

قطعه شعری به ردیف شهدا باید گفت

 

نازم آن آموزگاری . . . .

نازم آن آموزگاری را که در یک نصف روز

دانش‌آموزان عالم را همه دانا کند

ابتدا قانون آزادی نویسد بر زمین

بعد از آن با خونِ هفتاد و دو تن امضاء کند

 

 

سحاب رحمت . . . .

همه هست آرزویم که ببینم از تو روئی

 

چه زیان تو را که من هم برسم به آرزوئی

 

به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم

 

همه جا به هر زبانی ز تو هست گفتگوئی

 

همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا

 

تو قدم به چشم من نه بنشین کنار جوئی

 

چه شود که از ترحم دمی ای سحاب رحمت

 

من خشک لب هم آخر ، ز تو تر کنم گلوئی

 

به ره تو بسکه نالم ز غم تو بسکه مویم

 

شده ام ز ناله نائی ، شده ام ز مویه موئی 

 

عشق کربلا . . . .

 

اگر که دل شکسته ای حسین را صدا بزن

 

و گر ملول و خسته ای حسین را صدا بزن

 

در این بهار معرفت پرستوی بهاری ام

 

اگر چه پر شکسته ای حسین را صدا بزن

 

سحر شد و سپیده زد چرا تو همچو مرغ شب

 

لب از ترانه یسته ای حسین را صدا بزن

 

تو سر به زانوی غمی ز شرم کرده های خود

 

چرا غمین نشسته ای حسین را صدا بزن

 

اگر به باغ آرزو به عشق کربلای او

 

دل از همه گسسته ای حسین را صدا بزن

 

شاعر : محمد جواد غفور زاده

 

من گدایم گدای . . . .

من گدایم گدای حسینم ، مستحق عطای حسینم

 

عشق او مایه سوز و سازم ، روی او قبله گاه نمازم

 

از غلامی او سر فرازم ، نوکری بر سرای حسینم

 

دل ز مهر رخش بر نگیرم ، هر غمش را به جان می پذیرم

 

این مرامم بود تا بمیرم ، زنده چون با ولای حسینم

 

گرچه از حد فزون است گناهم ، پور زهرا بود عذر خواهم

 

روز محشر مگو بی پناهم ، در پناه لوای حسینم

 

نور صدق و صفا دارد این دل ، مهر آل عبا دارد این دل

 

عقده کربلا دارد این دل ، عاشق کربلای حسینم

 

از جوانی به پیری رسیدم ، عاقبت کربلا را ندیدم

 

بار الها مکن نا امیدم ، بین که مدحت سرای حسینم

 

گریم از ماتم اکبر او ، بر لب تشنه اصغر او

 

بر تن بی سر و بر سر او ، خون جگر در عزای حسینم

 

شاعر : سید رضا مؤید

 

دیر راهب . . . .

شد به مهمانی راهب چو سر پاک حسین

 

گفت با آن سر پر خون به دو صد شیون و شین

 

ای سر اندر نظرم ، جلوه یحیی داری

 

از رخت نور عیان چون کف موسی داری

 

یا مسیحائی و از عرش برین آمده ای

 

خوش به سر وقت من گوشه نشین آمده ای

 

جان من باد به فدایت که تو مهمان منی

 

ز تو شرمنده ام ای سر ، که تو مهمان منی

 

راهبـــــــــا مـــــــــــن زاده پــــــــــــیغمبرم

 

مـــــــــــهمان ایـــــن گــــــــــروه کــــــافرم

 

گر خبر جوئی ز مــن ای غـــم نــصیب

 

بـــاش آگـــه مـــن غریبم مــن غــریب

 

رحــــم نــــنمودند بــر احــــوال مــــن

 

آب را بــــــــستند بر اطفـــــال مـــــن

 

روز عــــاشورا بــــــه فــــرمان یـــــزید

 

کــرد شــمرم با لب عطــشان شهید

 

تابوت غم . . . .

علی اصغر تو رفتی و مرا خونین جگر کردی

 

نشان تیر کین گشتی ز غم خاکم به سر کردی

 

لبان خشک خود وا کن ، بنوش از شیره جانم

 

تو خاموش از نوا گشتی و ما را نوحه گر کردی

 

سر گهواره ات بیدار بودم تا سحر مادر

 

تو این گهواره را تابوت غم اندر نظر کردی

 

به روی دامنم آسوده بودی از چه رو مادر

 

ز من آزرده گشتی ، با پدر میل سفر کردی

 

چه فرمودی که دشمن داد با پیکان جوابت را

 

که چون بلبل تو پرواز از سر دست پدر کردی

 

گوشه ویرانه . . . .

اکنون که نیامد ز سفر ماه منیرم

 

خوب است در این گوشه ویرانه بمیرم

 

با من نزند حرف ، کسی چون که یتیمم

 

از من نکشد ناز ، کسی چون که اسیرم

 

امروز یزید هر چه دلت خواست ستم کن

 

زیرا تو امیری من مظلومه اسیرم

 

بر محکمه عدل خدا نگذرم از تو

 

 آنجا تو اسیری من مظلومه امیرم

 

گفتگوی امام حسین (ع) با حضرت زینب (س) . . . .

خواهرا در مرگ من افغان مکن شیون مزن

 

ای برادر پیش خواهر حرفی از مردن مزن

 

خواهرا آن کهنه پیراهن که میدانی بیار

 

یوسفا دیگر دم از آن پاره پیراهن مزن

 

خواهرا این آخرین بار است میدان می روم

 

از پی ام بیرون میا حرفی تو با دشمن مزن

 

چون که بر روی زمین می افتم اندر قتلگاه

 

صبر کن ، زاری مکن ، بر چهره و بر تن مزن

 

چون به روی سینه ام دشمن نشیند صبر کن

 

ای برادر آتشم بر جان از این گفتن مزن

 

چون سرم را از قفا دشمن کند خواهر جدا

 

لطمه بر رخسار خود در پیش مرد و زن مزن

 

صبر کن چون آتش اندر خیمه ها می افکند

 

کودکان را جمع کن یک جا ولی شیون مزن

 

زینت آلات زنان را دشمنان خواهند برد

 

دخترانم را طلا بر گوش و بر گردن مزن

 

خواهرا چون تازیانه می زنندت دشمنان

 

صبر کن هرگز مگو این ضربه ها بر مزن

 

صبر کن اندر اسارت چون برندت کو به کو

 

بر ملا گریان مشو افغان به هر بر زن مزن

 

شاعر : حسان

 

زبان حال حضرت زینب (س) به امام حسین (ع) . . . .

هرگز کسی چون من تن بی سر نبوسید

 

 بوسیدم آن جایی که پیغمبر نبوسید

 

وقتی که در دریای خون زینب شنا کرد

 

لب را به رگــهای برادر آشنا کرد

 

گفت ای برادر ، کو رأس پاکت

 

بینم چه سان من ، غلطان به خاکت

 

این سر که ریزد از لبش شهد حلاوت

 

فردا به نوک نی کند قرآن تلاوت

 

 شاعر : محمد جواد شفق

 

سخت است درد . . .

سخت است درد خود را از ديگران شنيدن

از عاشقي نگفتن از عشق دل بريدن

سخت است از پرستو پرواز را گرفتن

يک تکه از جهان را بر دوش خود کشيدن

سخت است از رهايي با دست بسته گفتن

دنياي کودکي را از کودکان خريدن

سخت است از ستاره با نور ماه گفتن

از پود دل گسستن در تار دل تنيدن

سخت است با شقايق از کوچ لاله گفتن

با لاله ها نشستن با قاصدک پريدن

سخت است مهرباني از آشنا نديدن

يکبار دل سپردن صد بار دل بريدن

 

نمیدونم نگاه تو . . . .

نمیدونم نگاه تو چه احساسی به من داده


که از وقتی تورو دیدم جهان از چشمم افتاده


تورو هربار می بینم دلم می لرزه از ریشه


برام تعریف زیبایی تو یک لحظه عوض میشه


اگه می بینمت هرروز برام از روی عادت نیست


تماشای تو چیزی جز شروع یک عبادت نیست


تورو هربار می بینم برام شکل یه رویایی


یه وقتایی نمی فهمم چرا انقدر زیبایی؟!

 

بی خود تر از اینم کن . . . .

راز آن چشم سیه گوشه ی چشمی دگرم کن

بی خودتر از اینم کن و از خود به درم کن

 

یک جرعه چشاندی به من از عشقت و مستم

یک جرعه ی دیگر بچشان، مست ترم کن

 

شوق سفرم هست در اقصای وجودت

لب تر کن و یک بوسه جواز سفرم کن

 

دارم سر پرواز در آفاق تو، ای یار

یاری کن و آن وسوسه را بال و پرم کن

 

عاری ز هنر نیستم اما تو عبوری

از صافی عشقم ده و عین هنرم کن

 

صد دانه به دل دارم و یک گل به سرم نیست

باران من خاک شو و بارورم کن

 

افیون زده ی رنجم و تلخ است مذاقم

با بوسه ای از آن لب شیرین شکرم کن

 

پرهیز به دور افکن و سد بشکن و آن گاه

تا لذت آغوش بدانی، خبرم کن

 

شرح من و او را ببر از خاطر و در بر

بفشارم و در واژه ی تو، مختصرم کن

 

شاعر : حسین منزوی

 

ماه و سنگ . . . .

اگر ماه بودم به هرجا که بودم

سراغ تو را از خدا می گرفتم

وگر سنگ بودم به هر جا که بودی

سر رهگذار تو جا می گرفتم

اگر ماه بودی به صد ناز شاید

شبی بر لب بام من می نشستی

وگر سنگ بودی به هرجا که بودم

مرا می شکستی، مرا می شکستی

 

شاعر : فریدون مشیری

 

غزل مه جبین . . . .

به مرگم می کشانی غم نبینی

تو در شب هم چو روزت مه جبینی

دلم دیوانه شد ز آن دم تو را دید

چرا ای بی وفا با من چنینی ؟

تو که با دیگران خوش می نشینی

چه کردم من چنین بر راه کینی ؟

لبت چون برگ گل رویت چو ماهست

چه گویم من که مه در آستینی

گلستان از تو می گردد فنا را

تو حوری ؟ یا بتی ؟ یا یاسمینی ؟

نه ترکی نی که هندو پس چه هستی ؟

پریشان گشته ام بس عنبرینی

شنیدم من رقیب زار دارم !

خدا را من ببین او را نبینی

بسی منصور از آن عشقت خرابست

به دل گفتم تو حق داری غمینی

 

آمدي وه كه چه مشتاق . . . .

آمدي وه كه چه مشتاق و پريشان بودم


تا برفتي ز برم صورت بي جان بودم

 
نه فراموشيم از ذكر تو خاموشي بود

 
كه در انديشه اوصاف تو حيران بودم

 
بي تو در دامن گلزار نخفتم يك شب

 
كه نه در باديه ی خارمغيلان بودم

 
زنده مي كرد مرا دم به دم اميد وصال

 
ورنه دور از نظرت كشته هجران بودم

 
به تولاي تو در آتش محنت چو خليل

 
گوييا در چمن لاله و ريحان بودم

 
تا مگر يك نفسم بوي تو آرد دم صبح

 
همه شب منتظر مرغ سحر خوان بودم

 
سعدي از جور فراقت همه روز اين مي گفت

 
عهد بشكستي و من بر سر پيمان بودم

 

در تب تو . . . .

آرزوهاى دلم نقشه ى بر آب شده

 

تن من در تب تو خسته و بى تاب شده

 

مرغ بیچاره ى خوشبختى دل را بنگر

 

در نبود تو چنین رفته و در خواب شده

 

عکس زیباى تو در همهمه ى راز نهان

 

چند وقتیست به دیوار دلم قاب شده

 

حسرت داشتنت در دل همچون صدفم

 

گوهرى خالص و یکدانه و بس ناب شده

 

چشمه ى اشک شده چشم پر از خستگى ام

 

چشمه ها از غم تو بستر خوناب شده

 

فکر من شب همه شب عشق تو و مهر تو است

 

غصه ها با نفسم همدم و همخواب شده

 

خسته ام از گذر عمر و از این پوچى تلخ

 

سهم من از تو و دستان تو مرداب شده

 

 شاعر : فاطمه ماراب

 

می توان عشق را . . . .

می توانم عشق را درچشم تو جاری کنم؟


ناز چشمت را به هر قیمت خریداری کنم؟


آبشار گیسوانم را رها سازم شبی


بوسه های عاشقانه بر لبت جاری کنم


شانه هایت تکیه گاه بی کسی هایم شود


بغض خود را بشکنم در پیش تو زاری کنم

 
گاه گاهی نغمه ای نجوا کنم بر گوش تو


روز و شب با جان و دل از تو پرستاری کنم


ساحل امنم شود آغوش گرمت نازنین


ترک این تنهایی و غم های تکراری کنم


چشم هایم را بیآرایم برایت مهربان


عاشقم باشی ومن عمری وفاداری کنم

 

در غریبی ناله ها . . . .

در غریبی ناله ها کردم کـسی یادم نکرد

 

در قـفس جان دادم و صیاد آزادم نکرد

 

ضربه مـردم چنان از زندگـی سیرم نمود

 

آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد

 

سوز نفس . . . .

آسمان قفسم وسعت پرواز ندارد

 

خانه ام هيچ کجا پنجره ای باز ندارد

 

سينه ا م سوخت، ز سوز نفسم آه خدايا

 

سينه ی سوخته ی من دگر آواز ندارد

 

می و ساقی و غزال و غزل آيد به چه کارم

 

چون دل غمزده را از غم دل باز ندارد

 

غرقه در بحر ، پی ساحل او بوده ام افسوس

 

دست فرياد رسی قدرت اعجاز ندارد

 

در پی منزل وصلش دل ما را گذر افتاد

 

به مسيری که سرانجام و سر آغاز ندارد

 

رازها گفته ام از دل به مه ام ليک چنين است

 

که مه ام در دل خود حرمت آن راز ندارد

 

خدایا عاشقان . . .

خدایا عاشقان را باغم عشق آشنا کن
 
 زغمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
 
توخود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

 

وقتی که می خندی . . . .

با شادی و شورم نداری وصل و پیوندی ؟

 

بوسیدنی تر می شوی وقتی که می خندی

 

تب می کنم از حال و احوال پریشانت

 

 دنیا به کامم می شود وقتی که خرسندی

 

 هر چه بگویی,تا برنجم از کلام تو

 

 با خنده ات گل می کند از عشق فرزندی

 

تقصیر از احساس شاعر پیشه ی من نیست

 

 تو با تمام جلوه های من همانندی

 

 حالا پشیمانی ؟که اخمم می کنی گاهی

 

 لطفا بخند , در های غم را خوب می بندی

 

شاعر : فاطمه بابائی

 

نگاهم کن که . . . .

نگاهم کن که چشمانت قشنگ است

صدایم کن که دل در سینه تنگ است

مرا با خود ببر آن سوی غربت

که اینجا شیشه هم از جنس سنگ است


یا رب تو مرا به یار دمساز رسان

  آوازهٔ دردم بهم آواز رسان

آن کَس که من از فراق او غمگینم

 او را به من و مرا به او بازرسان