آسمان قفسم وسعت پرواز ندارد

 

خانه ام هيچ کجا پنجره ای باز ندارد

 

سينه ا م سوخت، ز سوز نفسم آه خدايا

 

سينه ی سوخته ی من دگر آواز ندارد

 

می و ساقی و غزال و غزل آيد به چه کارم

 

چون دل غمزده را از غم دل باز ندارد

 

غرقه در بحر ، پی ساحل او بوده ام افسوس

 

دست فرياد رسی قدرت اعجاز ندارد

 

در پی منزل وصلش دل ما را گذر افتاد

 

به مسيری که سرانجام و سر آغاز ندارد

 

رازها گفته ام از دل به مه ام ليک چنين است

 

که مه ام در دل خود حرمت آن راز ندارد