نوشتم خاطراتی . . . .

نوشتم خاطراتی را زدلداری به تنهایی

جدا ماندم ز شب تاریکی و غربت به تنهایی

زآن روی چو گل با گریه و شادی

زجوهرهای اشک غم به دفترها به تنهایی

دلم بر حال خود سوزد چرا پایان ندارد غم

که همدم گشته است ما را غمش هردم به تنهای

زتنهایی به جان آمد نفس گم گشت نمیرم تا

ملاقاتی رسد یک شب چو مهتابم به تنهایی

همه شب با خیالش اوج گیرم با پر و بالی

که می سازم زمجنونی ز عشقبازی به تنهایی

سماعم با دف تنبور یاران هیچ نگیرد شور

مگر مطرب به عشق یار بنوازد مرا نایی به تنهایی

از آن روزی که چشم بر او گشودم

سیاوش گشته ام عاشق به دیداری به تنهایی

 

نه دل مفتون دلبندی . . . .

نه دل مفتـون دلبندی ،نه جان مدهوش دلخواهـی

نـه بر مژگان مـن اشـکی،نـه بر لبهای من آهـی

نـه جــان بــی نـصـیـبـم را ، پـیـامـی از دلآرامی

نـه شـام بـی فـروغـم را ، نـشـانـی از سـحرگاهی

نـیابــد مـحـفـلم گـرمی،نـه از شـمعی نه از جمعی

نـدارد خـاطـرم الـفـت ، نه با مـهری نه با مـاهـی

بـه دیـدار اجـــل بـاشـد ، اگـر شـادی کـنــم روزی

بـه بخت واژگـون باشد،اگـر خـنـدان شـوم گـاهـی

کــی ام من؟ آرزو گم کرده ای تـنـها و سـرگـردان

نـه آرامـی،نـه امـیـدی،نـه هـمدردی،نه هـمـراهـی

گهی خاموش و حیـران،چون نگاهی بر نظرگاهی

"رهی"،تا چند سوزم در دل شب ها چو کوکب ها

بــه اقـبـال شـرر نازم ، کـه دارد عـمـر کـوتـاهـی

 

زیبا پرستی دل من بی دلیل نیست . . . .

بر شاخه ای نشستی و سیبم نمی شوی!

دلتنگ دست های غریبم نمی شوی!

در خوابهای من کسی از راه می رسد

تعبیر خواب های عجیبم نمی شوی!

بیمارم آن چنان که حریفت نمی شوم

بی تابی آن چنان که طبیبم نمی شوی!

دستی شدم که گاه رفیقت نمی شود

سیبی شدی که گاه نصیبم نمی شوی

 

از سخن چینان . . . .

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم 
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم 
سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست 
صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم 
تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است
 
در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم 
چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود
 
بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم 
زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست 
کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم

 

ناز کن تا روز و شب . . . .

ناز کن تا روز و شب غرق تمنایت شوم

تا قیامت شاعر چشمان زیبایت شوم

از ازل زیباترین تصویر دنیا بوده ای

کاش می شد تا ابد محو تماشایت شوم

دوست دارم لحظه ای که دل به دریا می زنم

قایقم را بشکنی تا غرق دریایت شوم

ای تمام آرزو و جملگی امید من

آرزو دارم یکی از آرزو هایت شوم

ای تمام هستی من ای همه دنیای من

کاش من هم گوشه ای از کل دنیایت شوم

در تمام لحظه ها امید فردایم تویی

دوست دارم لحظه ای امید فردایت شوم

شعرهایم را اگر قابل بدانی بعد از این

قصد دارم شاعر چشمان زیبایت شوم

 

یاد ایامی که . . . .

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم

در میان لاله و گل آشیانی داشتم

گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار

پای آن سرو روان اشک روانی داشتم

آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود

عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم

چون سرشک از شوق بودم خاکبوس در گهی

چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم

در خزان با سرو و نسرینم بهاریی تازه بو

 در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم

درد بی عشق زجانم برده طاقت ورنه من

داشتم آرام تا آرام جانی داشتم

بلبل طبعم «رهی» باشد زتنهایی خموش

نغمه ها بودی مرا تا هم زبانی داشتم

دل به دریا می زنم . . . .

دل به دریا می زنم شاید تو رو پیدا کنم

با نگاهی بر دو چشمت قلب را شیدا کنم

دوست دارم عقل را هدیه کنم بر آن نگاه

در میان مردمان جان و تنم رسوا کنم

دوست دارم باز باشد بر تنت آغوش من

تا ز گرمای تنت ، من ترک این دنیا کنم

 

عشق اگر با تو . . . .

عشق اگر با تو بیاید به پرستاری من

شب هجران نکند قصد دل آزاری من

روزگاری که جنون رونق بازارم بود

تو نبودی که بیائی به خریداری من

 

 

 

شب عاشقان بی دل . . . .

شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد

 تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت

به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد؟

ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت

که محب صادق آنست که پاک‌باز باشد

به کرشمه‌ی عنایت نگهی به سوی ما کن

که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد

سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم

به کدام دوست گویم که محل راز باشد؟

چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی؟

تو صنم نمی‌گذاری که مرا نماز باشد

نه چنین حساب کردم چو تو دوست می‌گرفتم

که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد

دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی

که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد

قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران

اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد

 

تو منحنی زندگی . . . .

تو منحنی زندگی یه خط مبهم و گمم

سبو صفت شکسته و جدا ز برکت خمم

تو میرسی و لحظه ای به من نگاه می کنی

و از فراز آسمان، نظر به چاه می کنی

دوباره غنچه می دهد تمام لحظه های من

پر از ترانه می شود، شبای بی صدای من

شکوفه سار می شود، کویر خسته ی تنم

حریر غم نمی تنم، دگر به دور پیکرم

تو خاک سینه ی مرا، طلای ناب می کنی

و هر چه را به غیر خود، به سینه خواب می کنی

تو زاده ای مرا چنین برای بندگی خویش

به بندگی رضا دهم، وزین نخواهم هیچ بیش

تو منحنی زندگی، یه خط راست سوی تو

مرا به اوج می برد، چشیدن از سبوی تو

 

بیا ای مرگ . . . .

بیا ای مرگ امشب راحتم کن سخت دلگیرم


ملول از ننگ هستی هستم و از زندگی سیرم


اگرجان از تن انسان چو بیرون رفت می میرد

 

ندارم جانی اندر تن چرا آخر نمی میرم


گریزانی چرا ای مرگ ای صیاد دام افکن

 

شکارآمد به پای خود چه غم داری بزن تیرم


بیا دستم به دامان تو دستم را بگیر امشب

 

وگرنه انتقام زندگی را از تو می‌گیرم


بیا و دست بردار ای فلک از بازی جانم

 

ورق برگشت بازنده تویی در دور تقدیرم


اگرچه عمر کوتاهم برای عاشقی کم بود

 

بیا ای زندگی بگذر دم آخر زتقصیرم

 

 

گرچه دوری ز برم . . . .

گر چه دوری ز برم همسفر جان منی

قطره ی اشكی و در دیده ی گریان منی

در دل شب منم و یاد تو و گوهر اشك

همره اشك تو هم بر سر مژگان منی

دست هجران تو سامان مرا بر هم ریخت

باز گرد ای كه امید من وسامان منی

 این مپندار كه نقش تو رود از نظرم 

خاطرت جمع كه در خواب پریشان منی

در شب بی كسی ام یاد تو مهتاب منست

 خود چراغی تو و در شام غریبان منی

 

نیستم بلبل که بر . . . .

نیستم بلبل که بر گلشن نظر باشد مرا 

باغهای دلگشا در زیر پر باشد مرا


سرمهٔ خاموشی من از سواد شهرهاست

چون جرس گلبانگ عشرت در سفر باشد مرا


باده نتواند برون بردن مرا از فکر یار 

دست دایم چون سبو در زیر سر باشد مرا


در محیط رحمت حق، چون حباب شوخ‌چشم

بادبان کشتی از دامان تر باشد مرا


منزل آسایش من محو در خود گشتن است

گردبادی می‌تواند راهبر باشد مرا


از گرانسنگی نمی‌جنبم ز جای خویشتن

تیغ اگر چون کوه بر بالای سر باشد مرا


می‌گذارم دست خود را چون صدف بر روی هم

قطرهٔ آبی اگر همچون گهر باشد مرا


شاعر : صائب تبریزی

 

باران باش ای همه . . . .

باران باش ای همه هستی بی پایان من

ای سراپا شور و عشق و زندگی در جان من

ای نگاهت آتشی بر این دل یخ بسته ام

من به سودای نگاهت عهدها بشکسته ام

من به راه عشق تو مجنون شدم دیوانه وار

هم تو حوایی و هم شیرین من در روزگار

گر تو باشی در کنارم غم ز میدان می رود

آن همه اشک و فغان  پیدا و پنهان می رود

آن نگاری که دل فرهاد هردم می ربود

او همان لیلا شد و عقل از سر مجنون ربود

او همان عشق آفرین بود و همان ساقی نواز

از می ساقی شدم مست و ز عالم بی نیاز

من خدایی دارم اندر دل که جانم می برد

او چو مجنون است و هردم ناز لیلی می خرد

از سبوی عشق خود ساقی مرا جامی بده

گر سبو بشکستم ای ساقی مرا وامی بده

گر به درگاهت چو مسکین آمدم راهم بده

من به غیر از تو ندارم آشنایی خانه ات جایم بده

تو خدای کعبه و صاحب به جان آدمی

 

مایه حسن ندارم . . . .

مايه‌ي حسن ندارم که به بازار من آئي

جان فروش سر راهم که خريدار من آئي

اي غزالي که گرفتار کمند تو شدم باش

تا به دام غزل افتي و گرفتار من آئي

گلشن طبع من آراسته از لاله و نسرين

همه در حسرتم اي گل که به گلزار من آئي

سپر صلح و صفا دارم وشمشير محبت

با تو آن پنجه نبينم که به پيکار من آئي

صيد را شرط نباشد همه در دام کشيدن

به کمند تو فتادم که نگهدار من آئي

نسخه‌ي شعر تر آرم به شفاخانه‌ي لعلت

که به يک خنده دواي دل بيمار من آئي

روز روشن به خود از عشق تو کردم چو شب تار

به اميدي که تو هم شمع شب تار من آئي

گفتمش نيشکر شعر از آن پرورم از اشک

که تو اي طوطي خوش لهجه شکر خوار من آئي

گفت اگر لب بگشايم تو بدان طبع گهربار

شهريارا خجل از لعل شکربار من آئي

 

گاهی گر از ملال . . . .

گاهي گر از ملال محبت برانمت

 

دوري چنان مکن که به شيون برانمت

 

چون آه من به راه کدورت مرو که اشک

 

پيک شفاعتي است که از پي دوانمت

 

تو گوهر سرشکي و دردانه‌ي صفا

 

مژگان فشانمت که به دامن نشانمت

 

سرو بلند من که به دادم نمي‌ رسي

 

دستم اگر رسد به خدا مي‌ رسانمت

 

پيوند جان جدا شدني نيست ماه من

 

تن نيستي که جان دهم و وارهانمت

 

ماتم سراي عشق به آتش چه مي‌کشي

 

فردا به خاک سوختگان مي‌کشانمت

 

 تو ترک آبخورد محبت نمي‌کني
 
 
 اينقدر بي‌حقوق هم اي دل ندانمت
 
 
 اي غنچه‌ي گلي که لب از خنده بسته‌اي
 
 
 بازآ که چون صبا به دمي بشکفانمت
 
 
 يک شب به رغم صبح به زندان من بتاب
 
 
 تا من به رغم شمع سر و جان فشانمت
 
 
 چوپان دشت عشقم و ناي غزل به لب
 
 
 دارم غزال چشم سيه مي‌چرانمت
 
 
  لبخند کن معاوضه با جان شهريار
 
 
 تا من به شوق اين دهم و آن ستانمت
 
 

گلچین که آمد ای گل . . . .

گلچين که آمد اي گل من در چمن نباشم

آخر نه باغبانم؟ شرط است من نباشم

ناچار چون نهد سر بر دامن گلم خار

چاکم بود گريبان گر در کفن نباشم

عهدي که رشته‌ي آن با اشک تاب دادي

زلف تو خود بگويد من دل شکن نباشم

اکنون که شمع جمعي دودم به سر رود به

تا چشم رشک و غيرت در انجمن نباشم

بي‌چون تو همزباني من در وطن غريبم

گر بايد اين غريبي گو در وطن نباشم

با عشق زادم اي دل با عشق ميرم اي جان

من بيش از اين اسير زندان تن نباشم

بيژن به چاه ديو و چشم منيژه گريان

گر غيرتم نجوشد پس تهمتن نباشم

بيگانه بود يار و بگرفت خوي اغيار

من نيز شهرياراجز خويشتن نباشم

 

علی ای همای رحمت . . . .

علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را

که به ماسوا فکندي همه سايه‌ي هما را

دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين

به علي شناختم به خدا قسم خدا را

مگر اي سحاب رحمت تو بباري ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو اي گداي مسکين در خانه‌ي علي زن

که نگين پادشاهي دهد از کرم گدا را

بجز از علي که گويد به پسر که قاتل من

چو اسير تست اکنون به اسير کن مدارا

بجز از علي که آرد پسري ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهداي کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز ميان پاکبازان

چو علي که ميتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحيرم چه نامم شه ملک لافتي را

بدو چشم خون فشانم هله اي نسيم رحمت

که ز کوي او غباري به من آر توتيا را

به اميد آن که شايد برسد به خاک پايت

چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تويي قضاي گردان به دعاي مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چوناي هردم ز نواي شوق او دم

که لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را

همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي

به پيام آشنائي بنوازد و آشنا را

ز نواي مرغ يا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا

 

پائیز . . . .

هر برگ زردی در چمن یاد خوش چشمان توست

 هر چشمه ای در باغ دل نقش خوش پیمان توست

 پاییز غم عشق خداست منظومه ای بی انتهاست

 پاییزی ام ای یار من پاییز غم پنهان توست

هر برگ این فصل قشنگ گویی خراب باده اند

 این مستی فصل خزان عطر خوش زلفان توست

 پاییز نگاهی دلفریب از آسمان است و زمین

پاییز تمام عاشقیست دست من و دامان توست

 این ساغر لبریز دل آشفته از موی تو شد

این زخمه بر تار دلم نقش خوش مژگان توست

 پاییز عروس فصل هاست نازک دلی های خداست

گویی که رقص برگ و باد شعر خوش دستان توست

 

 

باغ نگاه . . . .

گل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانیم

وقــتی بروی دامـــن خـــود می نشانیم

داغ جنون قـــطره ی اشــکم به چشم تو

هر چند از دو چـشم خودت می چکانیم

مـن عابـــر شــکســته دل خـلوت توأم

تا بیـکران چشــم خـــودت مــی کشانیم

یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کند

انـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانیم

وقــتی پـرید رنگ تو از پشت قصه ها

تصــویر شد نهـــایت رنـــگــین کـمانیم

تو، آن گلی که می شــکفی در خیال من

پُر می شود زعطر خوشــت زنــدگانیم

در کـهــکشان چـشم تو گم می شود دلم

سرگـشتـــه در نــــهایــتی از بی نشانیم

زیــبـــاترین ردیف غـــزلهای من توئی

ای یـــــار ســــرو قـــامت ابـرو کمانیم

حـــالا بیـــا و غــربت ما را مرور کن

ای یــــادگــــــار وســعت سبـز جوانیم

 

امشب دلم با یاد تو . . . .

امشب دلم با یاد تو یک پنجره وا می کند

لبهای من از دوریت بر شیشه اش ها می کند


امشب دوباره نام تو بر شعر من جان می دهد،

امشب خیال دیدنت در شهر غوغا می کند


امشب نگاه آسمان مفهوم دیگر می دهد

چشمان نا آرام من، امروزو فردا می کند


امشب به پاس دیدنت فالی گرفتم از غزل

تعبیر فالت خوب بود، حافظ که رسوا می کند


گاهی دلیل بودنم، گاهی ز من رد می شوی

این روزگار لعنتی با من چه بد تا می کند!


شاید میان آسمان راهیست تا چشمان تو!؟

آخر خیال من تو را در شهر پیدا می کند...

 

منتظر . . . .

به او رسان سلام من بگو مرا صدا کند

 

حریم وعده نشکند به عهد خود وفا کند

 

صفای یک تبسمش به عالمی نمی دهم

 

اگر چه او وفای خود به دیگری عطا کند

 

به نامه ای نوشته ام برای دوست زنده ام

 

بدون او به مرگ من یکی خدا خدا کند

 

اگر جواب نامه را به علتی نمی دهد

 

برای قلب منتظر به خنده اکتفا کند

 

خسته و دل شکسته ام همیشه گریه می کنم

 

به احترام چشم من به گریه اعتنا کند

 

همچو کبوترم که او کرده به دام خود اسیر

 

مرغ به غم نشسته را بگو که بر هوا کند

 

سائل بینوا منم پادشه اوست بر دلم

 

چه می شود که پادشه نظر به این گدا کند

 

زپشت پرده می دهم اشارتی زحال خود

 

به حال بی کسی چو من فقط غزل دعا کند

 

خش خش دل . . . .

بار سنگینی ز غم بر شانه دارم سالهاست

 

در میان آب و آتش خانه دارم سالهاست

 

بنگر احوال مرا آنکس که سنگم می زند

 

بر سر دیوار ایشان لانه دارم سالهاست

 

بلبلم یا جغد شب هرگز ندانستم ولی

 

آشیانی کنج این ویرانه دارم سالهاست

 

من مسافر بودم از اول در این دیر خراب

 

در دیار بهتری کاشانه دارم سالهاست

 

شهنه گر دستم شکست و ساغرم را عیب نیست

 

خاطرات ماندنی از گوشه ی میخانه دارم سالهاست

 

گر چه لب را بسته و می را حرامم کرده اند

 

نقشی از لب بر لب پیمانه دارم سالهاست

 

گفتمش پائیز را این خش خش دل چیست گفت

 

شکوه ها از این دل دیوانه دارم سالهاست

 

تنهای تنها می شوم . . . .

وقتی که می گیرد دلم تنهای تنها می شوم

 

شد دل اسیر درد و غم تنهای تنها می شوم

 

حال مرا از بی کسی هرگز نمی پرسد کسی

 

از این همه جور و ستم تنهای تنها می شوم

 

گیرد که باشد قامتم مانند سروی استوار

 

چون می شود از غصه خم تنهای تنها می شوم

 

ترس از فراق و بی کسی تنهائی و دلواپسی

 

آندم که چیدم روی هم تنهای تنها می شوم

 

غم چون دلی را بشکند با دیده گیرد الفتی

 

بیرون شود از چشم نم تنهای تنها می شوم

 

وقتی حریم کبریا بشکسته از جور و جفا

 

پا می گذارم در حرم تنهای تنها می شوم

 

هر آنچه بخشیدی به من یارب غم و اندوه بود

 

افزون شود لطف و کرم تنهای تنها می شوم

 

پائیزم و با شعر خود غم روی غم انباشتم

 

چون غم نباشد روی غم تنهای تنها می شوم

 

خدا بازیچه نیست . . .

در دلم افتاده روزی بی وفائی می کنی

 

بر دل بشکسته ام بی اعتنائی می کنی

 

گر چه اکنون چشم تو بر دام اشکم مبتلاست

 

تا که کشتی وا رهانم ناخدائی می کنی

 

از خدا دم می زنی اما خدا بازیچه نیست

 

فرصتی باشد اگر بی شک خدائی می کنی

 

درد هجران جای خود دردی گران دارد فراق

 

با رقیب نا رفیقم آشنائی می کنی

 

رنگ رخسارم به زردی می رود دانی چرا؟

 

بس که بر احساس من چون و چرائی می کنی

 

خانه ی مهر و وفا از بیخ و بن کردی خراب

 

از کدامین دل محبت را گدائی می کنی؟

 

خویشتن را پیش از این باید رها می ساختی

 

چون به دام افتاده ای فکر رهائی می کنی

 

عقده های کهنه . . . .

از تو دلگیرم نمی دانم که می دانی هنوز؟

 

یا که از شرمندگی از دیده پنهانی هنوز؟

 

هر چه آمد بر سرم از مهربانی های توست

 

چون که از مهر و وفا چیزی نمی دانی هنوز

 

خون دل در چشم غمناکم تماشا کردنیست

 

تا چه دیدی در تماشاخانه گریانی هنوز؟

 

خوب می دانم که می دانی نمی بخشم ترا

 

اشک اگر آورده باشی یا که نالانی هنوز

 

دست در دستم نهادی تا که آبادم کنی

 

ای بسا ویران تو بودی چون که ویرانی هنوز

 

عقده های کهنه در پستوی دل نم کرده اند

 

تو همان مشتی نمک بر زخم آنانی هنوز

 

سر به زیر افکنده ای چیزی نمی گوئی چرا؟

 

گوئیا از آنچه کردی خود پشیمانی هنوز

 

دیده ی گریان تو دل ر ا هراسان می کند

 

تا چه خواهد شد سرانجامم پریشانی هنوز

 

از خدا دم می زنی اما نمی دانی که من

 

ای دریغا تازه فهمیدم که شیطانی هنوز

 

احساس . . . .

من گلی خشکیده در بشکسته گلدانم هنوز

 

از ازل بیمارم و دنبال درمانم هنوز

 

در پس یک شیشه ی بشکسته دور از آفتاب

 

شاخه ای بشکسته در بشکسته گلدانم هنوز

 

گر چه دلتنگ بهار و بلبل سر گشته ام

 

در پی سرمای جانسوز زمستانم هنوز

 

رقص گل در زیر باران دلنوازی می کند

 

من ولی در حسرت یک قطره بارانم هنوز

 

از همان روزی که با غم عهد و پیمان بسته ام

 

تا که هستم بر سر آن عهد و پیمانم هنوز

 

زنده بودن را فقط احساس ثابت می کند

 

زندگی را دشمن احساس می دانم هنوز

 

زندگی یعنی دبستانی که از غم ساختند

 

من همان شاگرد پیر آن دبستانم هنوز

 

مانده ام با این همه گوش گران و چشم کور

 

با که گویم بی سبب در کنج زندانم هنوز

 

مرگ را از رفتن خود . . . . .

عشق را با مردم بی دردسر خواهم گذاشت

سر در آغوش گناهی تازه تر خواهم گذاشت

بی پر و بال از ستبر آسمان خواهم گذشت

در کبود لانه مشتی بال و پر خواهم گذاشت

در به در دنبال یک جو تشنگی خواهم دوید

چشمه را با تشنگان در به در خواهم گذاشت

تا نگویند این جوان بی رد پایی کوچ کرد

دفتری شعر و مزاری شعله ور خواهم گذاشت

بی صدا در کلبه متروک جان خواهم سپرد

مرگ را از رفتن خود بی خبر خواهم گذاشت

 

از کجا آمده ام آمدنم . . . . .

روزها فکــر من این است و همـه شب سخنم!

 

که چــــــرا غــافل از احـــوال دل خــویشتنـم؟!

 

از کجـــــــــــــــا آمده ام آمدنـــم بهــــر چه بود!

 

به کجـــــــــــــــا میــروم آخـــر ننمایی وطنـــم؟

 

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا

 

یــا چه بوده است مــراد وی از ایـن ساختنـم؟

 

آنچه از عالـــــم عِلوی است من آن می گویم

 

رخـت خـود بــــــــاز بر آنـم که همانجــا فکنـم!

 

مــرغ بــــــاغ ملکوتــــم نِیـم از عالـــــم خــاک

 

چنـــــد روزی قفسی ساختـــه اند از بدنـــــم!

 

کیـــست آن گــــوش که او می شنــــود آوازم

 

یــــا کدام است سخـن می کند انــــدر دهنم؟

 

کیــست در دیده که از دیـــده بـــرون می نگرد

 

یــــا چه جــان است نگویی که منش پیرهنم؟

 

تــا به تحقیـــق مــــــــــــرا منـــزل و ره ننمـایی

 

یــک دم آرام نگیــــــــــــرم نفسی دم نزنـــــم!

 

می وصلـــــــــــم بچشان تـا در زندان ابــــــــــد

 

به یکی عربده مستــــــــانه به هم درشکنــــم!

 

من به خود نـامدم اینجــــــــا که به خود باز روم

 

آنــکه آورد مــــــــــــــرا بــاز بــرد تــــــا وطنــم!

 

تو مپنـدار که من شعــــــــــر به خـود می گویم

 

تـا که هشیـــــــارم و بیــــــــدار یکی دم نزنـم!

 

روزگاریست در این . . . .

روزگاریست در این کوچه گرفتار توأم

با خبر باش که در حسرت دیدار توأم

گفته بودی که طبیب دل هر بیماری

پس طبیب دل من باش که بیمار توأم