نوشتم خاطراتی . . . .
نوشتم خاطراتی را زدلداری به تنهایی
جدا ماندم ز شب تاریکی و غربت به تنهایی
زآن روی چو گل با گریه و شادی
زجوهرهای اشک غم به دفترها به تنهایی
دلم بر حال خود سوزد چرا پایان ندارد غم
که همدم گشته است ما را غمش هردم به تنهای
زتنهایی به جان آمد نفس گم گشت نمیرم تا
ملاقاتی رسد یک شب چو مهتابم به تنهایی
همه شب با خیالش اوج گیرم با پر و بالی
که می سازم زمجنونی ز عشقبازی به تنهایی
سماعم با دف تنبور یاران هیچ نگیرد شور
مگر مطرب به عشق یار بنوازد مرا نایی به تنهایی
از آن روزی که چشم بر او گشودم
سیاوش گشته ام عاشق به دیداری به تنهایی


گریه کردم اشک بر داغ دلم مرحم نشد / ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد