از دل کوچه . . . .

از دل کوچه گذشتم از میون جاده ی خیس

این مسیر بدون برگشت که واسم هیچ آشنا نیست

می خوام آرامش بگیرم من که تو غصه اسیرم

حق من نیست مثل سایه توی تنهایی بمیرم…
 

در برق آن نگاهت . . . .

در برق آن نگاهت هر شب رهایم ای دوست

 شاعر شدم که روزی وصفت نمایم ای دوست

 چشمان پر فروغت میعادگاه عشق است

من آسمان چشمت را می ستایم ای دوست

احساس دستور عشق بازآی بی تو زردم

عمری به درد دوری من مبتلایم ای دوست

درد است زنده بودن وقتی شبی نباشی

گو بی تو زنده بودم گو بی وفایم ای دوست

 

ای دوست . . .

ای دوست به جز عشق تو در سر من هوسی نیست
 
جز نقش تو بر صفحه ی دل نقش كسی نیست
 
 

ای عشق، شکسته ایم، مشکن ما را

این گونه به خاک ره میفکن ما را

ما در تو به چشم دوستی می بینیم

ای دوست مبین به چشم دشمن ما را 

 

دیگر بهار هم . . . .

دیگر بهار هم سر حالم نمی کند. 

 چیزی شبیه گریه زلالم نمی کند.

آه ای خدا مرا به کبوتر شدن چه کار؟

وقتی که سنگ هم رحم به بالم نمی کند.

نه زمین باش و نه خاک، که تو را خوار کنند

وانگهی ذهن تو را پر ز مردار کنند

آسمان باش که خلقی به نگاهت بخرند

وز پی دیدن تو، سر به بالا ببرند

 

مرد و تفنگ . . . .

شعر احمدزاده به دستم رسيد. وقتيكه خواندم بي اختيار

 

چشمانم تر شد.و ديگران را هم ديدم كه شعر را شنيدند

 

و چشمان نمناكشان را با شرم از هم دزديدند.... آيا مي

 

توان ؟ آيا مي شود كه به يك جسم ، ساخته شده از چوب

 

و پولاد ، اين چنين دل سپرد و شيداوار برايش شعر گفت؟....

 

در هفته بسيج بود كه شعر به دستم رسيد. در خيابان كه

 

راه مي سپردم ،‌بچه هاي بسيجي را مي ديدم كه مي روند

 

و جانبازان را كه دستي ، پايي ، چشمي را ايثار كرده ، اما

 

خم به ابرو نياورده مي روند. يادم از زمان جنگ آمد و كودكي

 

بسيجي كه دوربين تلويزيون از جايي نا خود آگاه به تصويرش

 

كشيده بود. گوشه اي از سنگري زمستاني با پوش برفي

 

تازه. نمي دانم از كدام گوشه وطن؟ اما نشسته بود و

 

هشيار چشم به بيرون سنگر و چه سان تفنگ به سينه

 

فشرده اش را بي اختيار نوازش مي كرد. جاي خالي همه

 

آنهايي را كه اين بزرگ مرد كوچك آرزو داشت برايش پر كرده

 

بود. نه به عنوان جسمي سرد و خاموش ، بلكه شريكي

 

سراسر غليان آتش احساس در حفظ وطن.....

 

هفته بسيج بود كه شعر احمدزاده به دستم رسيد.

 

احساسي را كه اين شعر به من داد ،‌همان بود كه از راه

 

صفحه تلويزيون ، سالها پيش از گوشه اي دور از وطن ،

 

همان كودك بسيجي به من داده بود : رابطه مرد و تفنگ....

 

رابطه مرد و تفنگ رابطه عجيبي است، ريشه در دل دارد.

 

عشق به اين پولاد سهمگين با هيچ عشق ديگري قابل

 

قياس نيست. آنها كه تفنگ را مي شناسند ، مي دانند كه

 

چه مي گويم و مي دانند كه ((تفنگ)) با تمام داشته هاي

 

آدم ، ( چه جنگاور و چه شكارچي) تفاوت دارد.. تفنگ

 

ميز و صندلي و خانه و ماشين نيست. تفنگ چيزيست

 

كه مي توان عاشق آن شد. و اي كاش كه تصميم گيرندگان

 

تفنگ نيز لختي با احساس ، به اين وسيله بنگرند. و در

 

بخشنامه ها و تصويب نامه هاي شكار و محروم كردن و

 

لغو جواز و گرفتن تفنگ و تمدید و غيره ، لحظه اي هم به

 

عشق "مرد و تفنگ" بيانديشند و بدانند كه:

 

"عاشق "هيچگاه "قاتل " نيست.......

 

ادامه مطلب یادتون نره . . . . .

  

ادامه نوشته

هیچ جز یاد تو . . . .

هیچ جز یاد تو رویای دل آویزم نیست

هیچ جز نام تو حرف طرب انگیزم نیست

عشق می ورزم و می سوزم فریادم نه

دوست می دارم و می خواهم و پرهیزم نیست

نور می بینم و می رویم و می بالم شاد

شاخه می گسترم و بیم ز پاییزم نیست

تا به گیتی دل از مهر تو لبریزم هست

کار با هستی از دغدغه لبریزم نیست

بخت آن را که شبی پاکتر از باد سحر

با تو ای غنچه ی نشکفته بیامیزم نیست

تو به دادم برس ای عشق که با این همه شوق

چاره جز آنکه به آغوش تو بگریزم نیست

 

حال من خوب . . . .

حال من خوب است اما با تو بهتر می‌شوم‌

آخ‌... تا می‌بینمت یک جور دیگر می‌شوم‌

با تو حس شعر در من بیشتر گل می‌کند

یاسم و باران که می‌بارد معطر می‌شوم‌

در لباس آبی از من بیشتر دل می‌بری‌

آسمان وقتی که می‌پوشی کبوتر می‌شوم‌

آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو

می‌توانم مایه‌ی ـ گهگاه‌ـ دلگرمی شوم‌

میل‌، میل توست‌، امّا بی تو باور کن که من‌

در هجوم بادهای سخت‌، پرپر می‌شوم

 

می ایستم . . . .

می ایستم پای تو با جان و تنم من

پا می گذارم روی قلب آهنم من

یک عمر-تنگاتنگ-بوی بودنت را

حس کرده ام بین تن و پیراهنم من

ازکودکی باخویش گفتم "عاشقی کن"!

خواندم الفبای تو را در دامنم من

ای شمع!میخواهم که رازی را بگویم:

از بوسه ی دیشب به این سو...روشنم من

دریا...تویی،صحرا...تویی،جنگل تویی...تــــــو

ماهی...منم،آهو...منم،تیهـو منم...مـــــن

در باز بود و آسمان پروانه بازار

اما مگر از این قفس دل میکنم من؟؟؟

 

پیش از آنی . . . .

پیش از آنی كه با غزل آیی،

دفترم شوره زارِ ماتم بود

ماه برکویِ دل نمی‌تابید،

خانه  ام انتهای عالم بود

کنجِ آیینه‌ام نمی خندید

برقِ سوسوی کوکبِ بختم

بی‌سحرگاهِ خندهِ خیست،

باغ بی‌باغ، قحطِ شبنم بود

 تا رسیدی خدا تبسم کرد،

با عبور تو کوچه پیدا شد

قبل از آنی كه بگذری از دل،

عطر در انحصارِ مریم بود

 محوِ شب مانده بودم و مبهوت

از خیالی که با تو زیبا شد

قد كشیدی از عمق احساسم،

لرزِ قلبم چو شانهِ بم بود

 بینِ عقل و جنون غزل رویید،

شانه در شانه، خستگی خوابید

دستِ عشقت چه قدرتی دارد،

كارد آن سوی استخوانم بود

 چشم‌هایت مرا صدا می‌كرد،

روح من سر به زیر می‌انداخت

رد شدم آزمون جرات را،

درصد عشق‌بازی‌ام كم بود

 ماه؛ بین من و تو قسمت شد،

عشق از روی سادگی خندید

جای انگشت‌های حوا ماند

روی سیبی كه دست آدم بود

 

نمی گیرد کسی . . . .

نمي‌گيرد كسي جز غم سراغ خانه ما را


به زحمت جغد هم پيدا كند ويرانة ما را


از آن شادم كه غم پيوسته مي‌آيد به بالينم


چه سازم گر كه غم هم گم كند كاشانة ما را


چه غم گر جام ناكامان تهي ماند از مي عشرت


كه خون ديده و دل پر كند پيمانة ما را


به شوخي مي‌كند آن شوخ با زلف سيه ‌بازي


اگر خواهد به رقص آرد دل ديوانة ما را


ز سر تا پاي من مستي زند موج از نگاه او


نگه دارد خدا از چشم بد ميخانة ما را


دل مشكل‌پسندم را اسير خويشتن كردي


به دست آوردي آخر گوهر يكدانة ما را

 
نيفتد بر زبانها نام ما در زندگي، قدسي!


مگر خواب اجل شيرين كند افسانه ما را


شاعر : غلامرضا قدسی

 

آمدم تا که تو را . . . .

آمدم تا که تو را مست و گرفتار کنم

آن دل غمزده را محرم اسرار کنم

آمدم تا که سلامی به تو ای نور کنم

غم و محنت همه را از دل تو دور کنم

گر چه دیر آمده ام لیک همان هم زود است

بودنم در بر دلبر همه دم پر سود است

من اگر دیوانه ام با زندگی بیگانه ام

مستم اگر یا گیج و سرگردان و مدهوشم

اگر بی صاحب و بی چیز و ناراحت

خراب اندر خراب و خانه بر دوشم

اگر فریاد منطق هیچ تأثیری ندارد

در دل تاریک و گنگ و لال و صاحب مرده ی گوشم

به مرگ مادرم : مردم شما ای مردم عادی

که من احساس انسانی خود را

بر سرشک ساده ی رنج فلاکت بارتان

بی شبهه مدیونم میان موج وحشتناکی از بیداد این دنیا

در اعماق دل آغشته با خونم

هزار درد دارم درد دارم

 

چشم زیبای تو . . . .

چشـم زیبای تـو چـون جـام شرابست مرا

مهر و عشقت به دلم عطر و گلابست مرا

خـال زیبای کنار ِلـب ِچـون غـنچه ِتـو

نقـطه اوج بـر اشـعـار ِکـتابـست مرا

مـوج گیسـوی ِبلندت چـو به حـرکت آید

کـشتی عشـق ببین، بـر سـر ِآبـست مرا

گـرمی ِبوســه ِلبـهای ِتـو مدهـوشـم کـرد

این چه رویا و چه پرواز و چه خوابست مرا

چشـم را بـاز کـنم قـامـت ِسـروت بیـنم

چو برقصی تو، دلی پُر تب و تابست مرا

مـن گـرفتار ِکمـند ِخـم ِابـروی ِتـوام

نرهـانـم، که بـدام تـو شـتابست مرا

نیـزه ای در دلـم افـکـند نـگـاه ِمسـتت

که به زخـمش اثر از شَهد و شرابست مرا

قصـه ِعشـق ِتـو بر مـن چـو معمّا باشد

سِـرِّ ِاین راز تو بُگشا، نه جوابست مرا

چـون گُشائی در ِدروازه ِقلبت به دلـم

قبله ام سوی تو گردد که ثوابست مرا

گـر بـه دیـدار مـن آیـی غمـم از دل برود

کـه به شـوق ِقدمـت چشـم پُر آبست مرا

پس بیا تاج سـرم بر سـر من سـایه فکن

زنـدگی بی تو سـراسـر چو سـرابست مرا

 

از عذاب بی تو بودن . . .

از عذاب بی تو بودن،در سکوت خود خرابم

دوری از صورت ماهت،هر نفس میده عذابم

خاطرات با تو بودن شب و روز میاد بخوابم

اینه آخرین کلامم ،بخدا بی تو خرابم

تو را می خواهم . . . .

تو را می خواهم و دانم که هرگز

به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس،مرغی اسیرم

ز پشت میله های سرد و تیره

نگاه حسرتم حیران به رویت

در این فکرم که دستی پیش آید

و من ناگه گشایم پر به سویت

در این فکرم که در یک لحظه غفلت

از این زندان خامش پر بگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

کنارت زندگی از سر بگیرم

در این فکرم من و دانم که هرگز

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نیست

ز پشت میله های هر صبح روشن

نگاه کودکی خندد به رویم

چو من سر می کنم آواز شادی

لبش با بوسه می آید به سویم

اگر ای آسمان،خواهم که یک روز

از این زندان خامش پر بگیرم

به چشم کودک گریان چه گویم

ز من بگذر،که من مرغی اسیرم

من آن شمعم که با سوز دل خویش

فروزان می کنم ویرانه ای را

اگر خواهم که خاموشی گزینم

پریشان می کنم کاشانه ای را

 

شاعر : فروغ فرخ زاد 

  

عاشقم، عاشق به رويت . . .

عاشقم، عاشق به رويت، گر نميدانی بدان
 سوختم در آرزويت، گر نميدانی بدان

با همه زنجير و بند و حيله و مکر رقيب
 خواهم آمد من به کويَت، گر نميدانی بدان

مشنو از بد گو سخن، من سُست پيمان نيستم

 هستم اندر جستجويت، گر نميدانی بدان

گر رقيب از غم بميرد، يا حسرت کورش کند

 بوسه خواهم زد به رويت، گر نميدانی بدان

 

من بعد رفتنت . . . .

من بعد رفتنت به خدا پیر می شوم

برگرد خوب ِمن که زمین گیر می شوم

گفتم که بعدِ تو به غزل می برم پناه

با هر غزل به عشق تو زنجیر می شوم

تکرار می کنم همه ی خاطرات را

هر بار که به دست تو تسخیر می شوم

کابوس ” روز وصلتم” انگار در شبت

با رفتنت به نفعِ تو تعبیر می شوم

دردی نهفته ام که در این گیر و دارها

هر لحظه با خیال تو درگیر می شوم

یک آیه از کتاب نگاهت شدم ببین!

اینگونه من به نام تو تفسیر می شوم

این شعرها بدون تو معنا نمی دهد

از واژه واژه ی غزلم سیر می شوم

  

باز آمدی که قلب . . . .

باز آمدی كه قلب مرا زیر و رو كنی ؟

با حرف عشق زخم دلم را رفو كنی ؟

تا مطمئن شوی كه ازعشقت شكسته ام

هی حال و روز قلب مرا پرس و جو كنی

این رسمش است ، بی خبر از من جدا شوی

اما گلایه از من ِ بی آرزو كنی ؟

از سر گذشته آب ،چرا فكر می كنی

این آب ِ رفته ای است كه باید به جو كنی

از شاخه های عشق ، چو گل چیده ای مرا

عطری دگر نمانده برایم كه بو كنی

گفتم كه بی تو هم دلم آرام و سرخوش است

كم مانده بود دست دلم را تو رو كنی

در كوله بار خاطره هایت به دوش من

جز گریه هیچ نیست ، اگر جستجو كنی

 

بی تو بزم گل و مهتاب . . .

بی تو بزم گل و مهتاب چه خواهد بودن؟

 

عیش گلگشت و می ناب چه خواهد بودن؟

 

وه که وصل تو شبی ، گرچه خیال است و محال،

 

گر میسر شودم، خواب چه خواهد بودن؟

 

ای چمان در چمن آزاد، چه دانی به قفس

 

حالت مرغک بی تاب چه خواهد بودن؟

 

من که دیدم گل روی تو ، دگر در نظرم

 

جلوۀ شاهد مهتاب چه خواهد بودن ؟

 

پیش لبخن تو ، ای غنچۀ شاداب بهشت

 

خنده های گل سیراب چه خواهد بودن؟

 

عمر چون گوهر نایاب بود با تو ، ولی

 

بی تو جز مونس ناباب چه خواهد بودن؟

 

تا تویی با من و این ساحل ِ آسوده و عشق

 

گو جهان را ببرد آب ، چه خواهد بودن؟

 

خیز تا دست در آغوش سحرگاه کنیم

 

تابش کرمک شبتاب چه خواهد بودن؟

 

کنج زندان دل ِ سودا زده هذیان گوید

 

تا که فرجام ِ تب و تاب چه خواهد بودن؟

 

تو که در ساحل امنی و امان ، کی دانی

 

حال افتاده به غرقاب چه خواهد بودن؟

 

تا سری با سخنی گرم کند گفت امید:

 

بی تو بزم گل و مهتاب چه خواهد بودن ؟

 

ای نشسته در . . .

ای نشسته درخیال من، فراموشم مكن

با فراموشی و تنهایی، هم آغوشم مكن

زندگانی می كنم چون شعله با خود سوختن

زنده ام با سوز و ساز خویش، خاموشم مكن

می تراود تا شراب بوسه از جام لبت

از شراب تلخ تنهایی قدح نوشم مكن

دودم و از شعله دارم دامنی رنگین به بار

این شرر از من مگیر از نو سیه پوشم مكن

چون صبا در جستجوی خود به هر سویم مكش

همچو گیسوی سیاهت خانه بر دوشم مكن

این دل درد آشنا را در شرار غم بسوز

هر چه می خواهی بكن اما فراموشم مكن

 

با شوق اینکه . . .

با شوق اینکه عاشق و عاشق ترم کنی

شکل غزل شدم که شبی از برم کنی

یا نه،شبیه غنچه گل سرخ به این امید

که روزی در اوج عاشقیت پر پرم کنی

من مثل آیینه به تو سوگند میخورم

حتی اگه قفس بشی و بی پرم کنی

پشت تمام فاصله ها دوست دارمت

تا هم صدای این شب بارانیم کنی

حالا منم و حسرت یک آرزوی دور

یک آرزو...همین که فقط باورم کنی

 

یادمان باشد . . .

یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم!

گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم!

خود بسازیم به هر درد که از دوست رسد

بهر بهبود ولی فکر دوایی نکنیم

جای پرداخت به خود بر دگران اندیشیم

شکوه از غیر خطا هست خطایی نکنیم

و به هنگام عبادت سرسجاده ی عشق

جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

یاور خویش بدانیم خدا یاران را

جز به یاران خدا دوست وفایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

 طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم!

گله هرگز نبود شیوه ی دلسوختگان

 با غم خویش بسازیم و شفایی نکنیم

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم به غفلت من و مایی نکنیم

دوستداری نبود بندگی غیر خدا

بی سبب بندگی غیرخدایی نکنیم

مهربانی صفت بارز عشاق خداست

یادمان باشد از اینکار ابایی نکنیم

می رقصد آن سو . . .

می رقصد آنسو شاخه های بید مجنون


یکسو چکاوکها به صید افتاده درخون


من مانده ام با کوله باری ازغم عشق


پشتم شکست از قیل و قال هردم عشق


باران امانم را برید از تازیانه 


چشم دلم را سیر کرد از این زمانه

 

بیا سیراب کن امشب . . .

بیا سیراب کن امشب لبان تشنه آبم را

نوازش کن تنم ؛از من بگیر احساس نابم را

نشسته کنج رویایم خیال ناز چشمانت

بیا در گوش نجوا کن تو لالایی خوابم را

میان صحن آغوشت مرا با بوسه مهمان کن

که باران می زند امشب تن خشک سرابم را

به طعم شور شیرینم بیا فرهاد وار امشب

حریمم بشکن و حتی بگیر از تن حجابم را

بخوان از چشم بی تابم سوال سالها تردید

بگو ای عشقِ من! با شوق چشمانت؛ جوابم را

پریشانم نمی بینی ؟؟؟ بیا آرامش جانم

که تسکین می دهد عشقت تمام اضطرابم را

 

دانه های دل . . .

دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم

به دریا می زدم در باد و آتش خانه می کردم

 چه می شد آه ای موسای من، من هم شبان بودم

تمام روز و شب زلف خدا را شانه می کردم

نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم

اگر می شد همه محراب را میخانه می کردم

اگر می شد به افسانه شبی رنگ حقیقت زد

حقیقت را اگر می شد شبی افسانه می کردم

چه مستی ها که هر شب در سر شوریده می افتاد

چه بازی ها که هر شب با دل دیوانه می کردم

یقین دارم سرانجام من از این خوبتر می شد

اگر از مرگ هم چون زندگی پروا نمی کردم

سرم را مثل سیبی سرخ صبحی چیده بودم کاش

دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کرد

 

 شاعر : علیرضا قزوه

سر سبز دل از . . . .

سر سبز دل از شاخه بریدم تو چه کردی ؟؟

افتادم و بر خاک رسیدم تو چه کردی ؟؟

من شور شر موج و تو سر سختی ساحل

روزی که به سوی تو دویدم تو چه کردی ؟؟

هر کس به تو از شوق فرستاد پیامی

من قاصد خود بودم و دیدم تو چه کردی ؟؟

مغرور ولی دست به دامان رقیبان

رسوا شدم و طعنه شنیدم تو چه کردی ؟؟

تنهایی و رسوایی و بی مهری و آزار

ای عشق ببین من چه کشیدم تو چه کردی ؟؟

 

بی تو . . . .

ساده نبود گذشتن تو از برای من

ساده نبود کوچ تو از لحظه های من

قصیده ای شده قصه ی بی تو بودنم

با هق هق شبانه و با گریه های من

من از برای بوسه تو جان همی دهم

این است راز خلقت من و لبهای من

شب تا سحر به یاد رخت شعر خوانده ام

من بودم و خیال تو و شعرهای من

گفتم که تا کنون دلم عاشق نبوده است

گفتم ولی چه سود، که شدی عشق های من

وقتی که با رقیب دلم خو گرفته ای

دیگر چه گویمت که بیا ای وفای من

برو، به خدا می سپارمت ولی بدان

ساده نبود گذشتن تو از برای من

 

نپنداری که دل هر . . . .

نپنداری كه دل هر دم فغان از سر نمی گيرد

وليكن با تو سنگين دل فغانی در نمی گيرد

سری چون آسمان بر آستان می خواهمت ليكن

بلند است آرزو دانم كه هرگز سر نمی گيرد

سر زلفش چرا در بر نگيرد روي ماهش را

مگر ابر سيه , خورشيد را در بر نمی گيرد

دلی دارم كه سر از پای جانان بر نمی دارد

سری دارم كه جز سودای آن دلبر نمی گيرد

تو بر لب جام جم داری و با عاشق نه پيمايی

دريغ ازچون تويی ساقی كه يك ساغر نمی گيرد

كمند كفر زلفش را نسوزد با اسيران دل

كه آه مستمندان در دل كافر نمی گيرد

به آهی خرمن زلفش به هم ريزد دل عاشق

كسی داد دل از دلبر از اين بهتر نمی گيرد

چو ياقوت لب جانان تجلی می كند در جام

چرا ساقی , بهای می دُر و گوهر نمی گيرد

  

رد می شوم از خش . . . .

رد می شوم از خش خش روی مزارت

ســالی اگــر یک بــار می آیم کــنارت

هی بغض دارم می نشانم اشک ها را

بر فــرش خاک مانده بر ســنگ مزارت

با خویشــتن داری فقط می گویــم آرام

این فاتحــه با سوره اش باشد نــثارت

گاهی حســادت میکنم غیر از درختــان

به صندلــی و نــرده های همــــجوارت

هنگام رفتن مــی تکانم دســــت ها را

تا رد شــود از روی انگشــتم غـبــــارت

رد میشوم می ترسم از ایــنکه بــفهمی

مانده هنوز این ، درد بیچاره دچــارت ...


شاعر : صابره سادات موسوی

 

یاد کن . . .

می نویسم نامه و روزی از اینجا میروم

با خیــال او ولی تـنهای تنــــها مـــیروم

در جــوابم شاید اوحتی نگوید "کیستی؟"

شاید حتــی او بگــوید "لایـق من نیستی"

مینویسم من که عمـری با خیــالت زیستم

گاهی ازمن یاد کن، حالا که دیگـر نیستم

 

بی قرار توأم . . .

"بی قرار توأم و در دل تنگم گله هاست"

"آه، بی تاب شدن ،عادت کم حوصله هاست"

"مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب"

"در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست"

"بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است"

"مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست"

"باز می پرسمت از مسئله ، دوری و عشق"

"و سکوت تو ، جواب همه مسئله هاست "