باران باش ای همه هستی بی پایان من

ای سراپا شور و عشق و زندگی در جان من

ای نگاهت آتشی بر این دل یخ بسته ام

من به سودای نگاهت عهدها بشکسته ام

من به راه عشق تو مجنون شدم دیوانه وار

هم تو حوایی و هم شیرین من در روزگار

گر تو باشی در کنارم غم ز میدان می رود

آن همه اشک و فغان  پیدا و پنهان می رود

آن نگاری که دل فرهاد هردم می ربود

او همان لیلا شد و عقل از سر مجنون ربود

او همان عشق آفرین بود و همان ساقی نواز

از می ساقی شدم مست و ز عالم بی نیاز

من خدایی دارم اندر دل که جانم می برد

او چو مجنون است و هردم ناز لیلی می خرد

از سبوی عشق خود ساقی مرا جامی بده

گر سبو بشکستم ای ساقی مرا وامی بده

گر به درگاهت چو مسکین آمدم راهم بده

من به غیر از تو ندارم آشنایی خانه ات جایم بده

تو خدای کعبه و صاحب به جان آدمی