تو منحنی زندگی . . . .
تو منحنی زندگی یه خط مبهم و گمم
سبو صفت شکسته و جدا ز برکت خمم
تو میرسی و لحظه ای به من نگاه می کنی
و از فراز آسمان، نظر به چاه می کنی
دوباره غنچه می دهد تمام لحظه های من
پر از ترانه می شود، شبای بی صدای من
شکوفه سار می شود، کویر خسته ی تنم
حریر غم نمی تنم، دگر به دور پیکرم
تو خاک سینه ی مرا، طلای ناب می کنی
و هر چه را به غیر خود، به سینه خواب می کنی
تو زاده ای مرا چنین برای بندگی خویش
به بندگی رضا دهم، وزین نخواهم هیچ بیش
تو منحنی زندگی، یه خط راست سوی تو
مرا به اوج می برد، چشیدن از سبوی تو
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۱ ساعت 15:19 توسط {غروب سرخ خورشید}
|
گریه کردم اشک بر داغ دلم مرحم نشد / ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد