سحاب رحمت . . . .
همه هست آرزویم که ببینم از تو روئی
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزوئی
به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم
همه جا به هر زبانی ز تو هست گفتگوئی
همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه بنشین کنار جوئی
چه شود که از ترحم دمی ای سحاب رحمت
من خشک لب هم آخر ، ز تو تر کنم گلوئی
به ره تو بسکه نالم ز غم تو بسکه مویم
شده ام ز ناله نائی ، شده ام ز مویه موئی
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ ساعت 1:26 توسط {غروب سرخ خورشید}
|
گریه کردم اشک بر داغ دلم مرحم نشد / ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد